دربارهی فیلم «زندگی کوچک کوچک»(ساخته امیرحسین ثقفی): ضدّ اکبر!؟/فیلمِ توماج صالحی؟؟؟
سینماروزان/حامد مظفری:
-بعد از تیتراژ مجددا همان قبرستان زبالههای فیلم قبلش-دست تنها- را می بینیم…
-داستان پسرکی مادرمُرده که مترسکی را جای مادر قرار داده و وسط بیابان ناگاه مادربزرگ را کنار درخت مییابد، پسرکی که دنبال دریا وسط کویر است و مرتب میخواهد بداند پدر، سراغی از او گرفته یا نه؟؟
-خط داستانی سفر بیضایی+حقیقت و مرد دانای او، را ترکیب کرده و رسیده به دو کودک زباله گرد که مادر یکی را دریا برده…آن دروازه ی وسط کویر هم لابد مغولهای کیمیاوی؟
+بازی دیدنی محمود نظرعلیان که پدر تندخوی را در ترکیب میمیک چهره و حرکات دست و بدن، ارائه میدهد. نظرعلیان هر دو دست خود را دربرابر پسر به کار میگیرد تا خودکامگی را بزند؟ ای کاش داوران فجر چنین بازیگرانی که در بند و محفل نیستند را هم به حساب آورد تا بقیه هم یاد بگیرند و بجای نابازیگر، بازیگران حرفهای همچون نظرعلیان برای نقش پدر و پدربزرگ بیاورند.
-پدر-پسری را درخدمت گلوبالیسم بیمنطق درآورده؛ یحتمل چون پدرش خیلی هوایش را داشته، او درکی از پدران تندخو ندارد که شیمی رابطه را نتوانسته القا کند و همه چیز را براساس مشاهدات سیاهنما، بسته…
-گور پدرِ درام؛ اما نمادبازی تا حدی جواب میدهد که بتوانی یک پیوند فرمی– ایجاد کنی اما وقتی هدفت بدل هر سکانس به یک نماد الکن باشد، بهجای فیلم میشوی یک گالری بیمشتری. از چاه تا کفتر و از مترسک تا درخت و از برف تا صدای قطار و… همه را سمبل کرده.
-آنجا که مترسک ش خراب میشود و دوستش میگوید باز مترسک جدید میسازم اما خودش پیراهن مترسک را دامن، میکند، هم پسامهسا؟ اسم کاراکتر اصلی هم که توماج است!! یاد توماج صالحی رپر معترض نیفتادید؟؟ توماج ی که پدری مستبد دارد و دمار از روزگار فرزند هم درآورده. توماج ی که برای جلب ترحم پدر، شایعه میسازد که در چاه افتاده و مراسم ختمش که برپا میشود، تصادفا به داخل چاه می افتد. توماج داخل چاه می افتد و رخت مادر بر لبه ی چاه می ماند! نه به آن نوستالژیا و تارکوفسکی چنگ زدن و نه به این جعفربازی

-قبل از تیتراژ ابتدایی تمثال قربانی اسماعیل توسط ابراهیم را نشان میدهد و بعد از پایان بیانیه علیه پدر، واقعیت و تخیل را با دروغِ افتادن بچه در چاه، پیوند میزند. نتیجه نهایی؟ رحمت ابراهیمی و رافت یعقوبی فقط موعدِ عدم؟
انتها هم امیدبخش و در خدمتِ مدیران نظارت و با نمایش پسرک در مزرعه ذرّت؛ برخاستن ابراهیم از آتش.
-دیالوگ را ببینید: همه باباها مثل همن، رحم ندارن!
-این همه نفرت از پدر؟ اکبر ثقفی که پدر خوبی است و همواره کنار فرزندان بوده که از پسر تا دختر، فیلمساز شوند.
-پایان بندی با چاه هایی که انگار در هر کدام یک توماج دفن است! آنچه باقیمانده پیراهن مادر است!
نتیجه؟
–حیف این همه دقت در نور و رنگ و لنز! وقتی یکباره آن همه نماد سیاسی را جار میزنی یعنی از دام شبهانتلکت افتادهای به دام بیانیهخوانی. هم شبهانتلکت عددش را دارد و هم بیانیهخوانی؛ راهی تازه بگشا اعرابی...






















