آشنایی در زندان!!⇐خاطرات مهدی سجادهچی از اولین دیدار با رضا کیانیان، ورود به فارابی و…
سینماروزان: مهدی سجادهچی که نامش به عنوان نویسنده در کنار فیلمهایی نظیر روز سوم، پاتال، شهریار، خاک سرخ و… آمده در خلال گفتگویی تفصیلی با روزنامه صبا درباره ماجرای بازداشتش در دهه شصت و آشنایی با رضا کیانیان حرف زده.
سجادهچی گفت: تا ۲۸ سالگی در مشهد بودیم و از ۲۸ سالگی به بعد ساکن تهران شدیم. البته در مشهد کتابفروشی به نام «باران» را راه انداختم که درآمدش بد نبود و تا حدی خرج خانواده را تامین میکرد. پدرم در آن دوران در شرف بازنشستگی بود و نیاز به کمک خرجی داشت.
او درباره دستگیری خود بیان داشت: بعد از دیپلم، در رشته فیزیک قبول شدم و چون علاقهای نداشتم به این رشته نرفتم. بعدش اتفاقاتی در زندگیم رخ داد و بزرگترین اشتباه شناختی خودم را مرتکب شدم و به زندان افتادم. رضا کیانیان هم آنجا بود. روزی مشغول ورزش کردن بودم، جوانی با سر تراشیده و ریش بلندی را دیدم که هیبتی مانند طالبان داشت و با من شوخی میکرد؛ رفیق شدیم.
سجادهچی ادامه داد: آن دوره فقط جشنوارههایی در زمان دهه فجر، مانند مسابقه مقالهنویسی ملی برگزار میشد. مقالهای نوشتم و چون رضا کیانیان خوش خط بود از او خواستم مقالهام را پاکنویس کند. رضا بعد از خواندن مقاله گفت «مهدی چقدر خوب مینویسی» و در جوابش گفتم «از کودکی مینویسم و تجربه این کار را دارم» او گفت «میشود از راه نوشتن در آمد کسب کرد و فیلمنامه نویسی در آمد خوبی دارد ..» کیانیان شنیده بود که فیلمنامه نویسی در آمدش خوب است. رضا کیانیان پیش از این در نمایش «آنتیگونه» علی رفیعی بازی کرده بود و بازیش دیده شد. کیانیان پیشنهاد کرد فیلمنامه بنویسم و گفتم بلد نیستم.
وی افزود: ابتدای سال ۶۴ بود، رضا کیانیان گفت «سینمای ایران روی ریل افتاده و دستمزد فیلم نامه قابل قیاس با در آمد رمان نویسی نیست» و تاکید کرد «برای فیلمنامه تا سیصد هزارتومان دستمزد میدهند!» که آن زمان پول قابل توجهی بود و میشد با آن خودرو خرید و یا یک زندگی را آغاز کرد. برایم قصهای تعریف کرد که برای داود برادرش رخ داده بود که بر اساس آن سومین سرنوشت داود را نوشتم. مدتی بعد این فیلمنامه رسید دست مهدی شجاعی و بعد از خواندن اظهار تمایل کرد که چاپش کند و موافقت کردم.
مهدی سجادهچی گفت: حدود ۱۶ هزار تومان برای آن داستان، دستمزد گرفتم که نصفش سهم رضا شد. چون برای نوشتن رمان ایده و مشورت داده بود. همان موقع از زندان فیلمنامه را فرستادم فارابی و ماه بعدش مرخصی بودم که تلفن خانه پدرم زنگ خورد و من را دعوت کردند که برای مذاکره به تهران بیایم و از زندان مرخصی گرفتم و آمدم. این اولین جلسه مهم عمرم بود. همه افراد مهم بخش فرهنگی بدون استثناء آمده بودند که نویسنده این کار را ببینند. البته فیلمنامه به واسطه تلخی آن رد شد و گفتند مگه تو ساموئل بکتی! و خواستند که امید بخش بنویسم. بعدش عبدالله اسفندیاری گفت بیا فارابی کار کن ما دنبال استفاده از استعدادهای جوان هستیم. بهانه آوردم که بعدا خواهم آمد.
او تاکید کرد: دو سال دیگر در زندان بودم اما این قضیه شروع ورود من به سینما بود. سال بعدش رفتم فارابی و فیلم «آن سوی مه» را نشانم دادند و گفتند که همه چیز اعم از سیاست ، نمادگرایی و عرفان و امید درونش وجود دارد و اینطوری بنویس ولی من آنطوری بلد نبودم بنویسم و علائق خودم را مینوشتم. شروع به نوشتن کردم و دو سه تا فیلمنامه به حسن جلایر و چند تهیه کننده دیگر فروختم. برای فیلمنامه «پاتال و آرزوهای کوچک» رقابتی بین چند تهیه کننده به وجود آمد و در نهایت وحید نیکخواه فیلمنامه را خرید و کارم را ادامه دادم…
او درباره روال همکاری در فارابی آن دوران اظهار داشت: جالب اینجاست که چند جلسه با محمد بهشتی داشتم و حرف زدیم. بعدا از اطرافیانش شنیدم که گفته بود من جوانی را پیدا کردهام که از حاتمیکیا و مخلباف با سوادتر است! اما مدتی بعد بهشتی گفت تو زندگی حرفهای خودت را به دلیل تنوع ژانری فیلمنامه نوشتن نابود کردی و من گفتم فیلمنامه نویس حرفهایم و با درآمد نوشتن زندگی میکنم. بعد از آن ماجراها تا سالها ارتباطمان با کیانیان ادامه داشت و مدتها در مجتمع آپارتمانی طبقه بالایی رضا کیانیان ساکن بودم.










