«خانه دوست کجاست؟»/به مناسبت سفر پایانی شاعری که دنبال خانه دوست بود…

سینماروزان/رضا خانلری: پسر بچه ای دبستانی هنگامی که متوجه می شود، دفتر مشق دوستش را به اشتباه در کیف خود گذاشته نگران  می شود، که نکند فردا هم کلاسی اش به دلیل عدم نوشتن مشق شب تنبیه سختی شود، آن هم بعد از هشدار معلم در همان روز و در کلاس درس. او سفری طولانی را برای یافتن منزل دوست همکلاسی اش در روستایی دیگر و رساندن دفتر به او آغاز می کند، اما…

داستان ساده ای به روایت زنده یاد « عباس کیارستمی»، که با ظاهر و ساختاری ساده پیش روی دیده های مخاطب قرار می گیرد. مرحوم کیارستمی، دانش آموخته رشته نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که با ساختن تیزر تبلیغاتی و تیتراژ برخی از فیلمهای سینمای اواخر دهه 40 شمسی، و فیلمهای کوتاه، مستند و آموزشی درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان وارد سینما شد، و امروز به عنوان یکی از فیلمسازهای برتر سینمای مولف، ژرف اندیش و هنری دنیا شناخته می شود. كيارستمي با  پنج نامزدي « نخل طلاي كن» در دوره پنجاهم این فستيوال فيلم در سال 1997 اين جايزه ارزشمند را به عنوان مهمترین جایزه در یک جشنواره جهانی در کارنامه هنری و حرفه ای خود کسب کرد . فیلم” خانه دوست کجاست؟” با نامی گرفته شده از یکی از اشعار از سهراب سپهری ، همچنین جایزه ” پلنگ برنزی” جشنواره فیلم لوکارنو را نیز برای کیارستمی در سال ۱۹۸۹ به ارمغان آورد.

کیارستمی در صحبتهایش عنوان می کند که : « محدودیت به کیفیت بالاتر کمک می کند، و به خلاقیت منتهی می شود.» با توجه به این نوع رویکرد و در همین راستا، آگاهانه عوامل و عناصر جذابیت سینما را در نزد عامه تماشاگران مانند : « داستان های پیچیده، پرکشمکش و نفس گیر، اکشن، دکور و فضاسازی های پر زرق و برق، جلوه های ویژه تصویری، بازیگران و ستاره های نامدار عامه پسند در سینمای تجاری و از همه مهمتر نتیجه گیری و پیام آشکار فیلم را حذف کرده و با این روش به دنیای آثارش وجهی دیگرگون اعطا کرده است. «مارتین اسکورسیزی» به دلیل این شیوه فیلم سازی کیارستمی را نماینده عالی‌ترین سطح هنر در سینما می شناسد. مرحوم کیارستمی با در هم شکستن آگاهانه واقعیت جاری زندگی انسان امروز و کنار هم قرار دادن تکه های مختلف آن در یک کلیت جدید و با نظمی چشمگیر و منسجم توانسته سبک کاملا شخصی خود را در فیلمسازی  مستقل بوجود آورد، و در این راه نه تنها واهمه ای از عدم ارتباط تماشاگر با جهان آثارش به دل راه نداده است، بلکه برعکس از این طریق تماشاگر جدیدی با درک متعالی از هنر سینما تربیت می کند.

ژان لوک گدار، از پرچم داران اثرگذار سینمای موج نو در فرانسه درباره کیارستمی عنوان می کند که : « سینما با گریفیث شروع و با کیارستمی پایان می پذیرد.» از منظر نگارنده این مقاله این جمله حجت را بر سینما تمام می کند. گریفیث به عنوان معمار تکنیک در تصویر متحرک که پایه های سینمای نوین را در روایت، ساختار و تدوین و … بنا کرد و پلی برای گذز سینما در دهه نخست میلادی در قرن 20، از مرحله او.لیه و ابتدایی به بلوغ و رنسانس هنری در دهه  میلادی20 بود، و زنده یاد کیارستمی شاعر و غزل سرای ناب سینمای خالص و نوین ژرفنای احوال انسان گمشده در هیاهوی قرن بیستم است. از این روی منتقدان و کارشناسان سینمای جهان آثار او را نوعی” شعر بصری ناب ” می دانند که بر  پرده سینما جریان دارد، مسحور کننده ای که مخاطب را مسخ می کند و نمی توان از آن چشم برداشت.

پسر بچه داستان « احمد» در یک عمل انجام شده قرار می گیرد. وی اشتباهی انجام داده است، که فردای آن شب حتما تاوانش را همکلاسی اش «محمد رضا نعمت زاده» باید بدهد. دست به کار می شود و بدون فکر کردن به مقصد ناشناخته و سختیهایش پا به راه می نهد، و در مسیر خانه دوست… بلوغ فکری در کودک مخاطب را به دیدی تازه و بکر به جهان پیرامون بشر رهنمود می شود.

در دهه 1360 شمسی و در سینمای ایران که از منظر محتوی و قوانین با فیلم سازهای جایگزین سینماگران پیشین متحول شده بود، سه گروه فیلم اساس و مبناء ساخت و حمایت بیشتر بودند. نخست سری فیلمهایی که در مسیر تفکر انقلابی بودند، و در ابتدا به پوشش تحولات انقلاب و حال و هوای پیش از آن و بعد حمله عراق به ایران می پرداختند که در نهایت با نام دفاع مقدس شهرت یافت، و در شرایط جنگی آنروز برای روایت، انعکاسِ شرایط روز و امید بخشیدن به نظامیان و خانواده هایشان و عموم مردم ساخته می شدند. دسته دوم  فیلمهایی با رویکرد هنری که تلاش در پیروی از سینمای هنری دهه 60 و 70 اروپا و بلوک شرق بخصوص آثار بزرگانی همچون برگمن، پاراجانف و تارکوفسکی و … داشتند، و به بن بست رسیدن بشر صنعتی و ماشین زده و مدرن را به تصویر می کشیدند. و در نهایت فیلمهای عموما ملودرام ، اشک آور و سطحی و بدون کمترین توجه به مباحث فیلم سازی آن روز جهان مانند روایت و فیلم نامه های منسجم، شخصیت پردازی در داستان، میزانسن و دکوپاژ اصولی، و … که عموما از ساده ترین اصول ساخت فیلم هم بدور بودند. هر چند، این مسئله تا به امروز با شدت و با بهانه های واهی اقتصادی و اما اینبار با ظاهر طنز و در اصل هجو ادامه دارد.

«خانه دوست کجاست؟» محصول سال 1365شمسی و در اوج روزهای پر التهاب جنگ میان ایران و عراق ساخته شد. در حالی که سینمای بعد از انقلاب به کندی و سردرگم راه بدفرجام فروپاشی ارتباط با مخاطب خود را دهه به دهه آزمایش می کرد. با پایان جنگ مخاطبان سینما  از انتهای دهه 1360 با نوع تازه ای از رویکردی اجتماعی در سینمای ایران مواجه شدند. در انتهای دهه 1370 و پس از آن نیز فارغ از رویکرد های دهه 1360، سینمایی عمدتا سطحی با جذابیت های مانند ستاره های زیبا روی، داستانهای هجو، عشقی و صحنه های محرک با تقلید از هالیوود شکل گرفت و ادامه یافت. در این مسیر عجیب و آشفته سینما، زنده یاد کیارستمی که در دهه 40 و 50 شمسی، فیلمهای کوتاه و آموزشی برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخته بود، جدا از اهداف آن سازمان به پالایش زبان فرمی سینما نیز کمک فراوانی کرد. وی مسائل بغرنج انسانی و تربیتی را با زبانی ساده و همه فهم مخصوصا برای کودکان به فیلم تبدیل کرد و این کار هر چه بیشتر به جذب مخاطب در مواجه باآثارش کمک می کرد. کیارستمی تلاش داشت مضمونی برگرفته از نگاه شرقی و بومی را نه بر روی بوم نقاشی، بلکه در قالب داستانی ساده و بر گرفته از زندگی روزمره مردم روستایی درگوشه ای از ایران زمین روایت کند.  احمد، پسر بچه داستان تنها به هدف خود فکر می کند و انسانهای اطراف او را بزرگتر هایی احاطه کرده اند که حرف و هدف او را نمی شنوند و درک نمی کنند، نمی توانند و یا نمی خواهند کمکی به خواسته او بکنند.

عناصر سینمای خاص کیارستمی مانند : روایت با محور شخصیت کم حرف و سر به زیر، روز ها و مکانهای و اتفاق های ساده زندگی در کادر تصویرهای سبک پردازی شده با تکیه بر میزانسن های گرافیکی و انتزاعی اش و نوعی آرامش ظاهری و تصنعی همراه با شعارهایی در باب محکومیت زندگی درون عصر جدید و مدرن در «خانه دوست کجاست؟» ملموس است. کیارستمی تمام عناصر سینمای تماشاگر پسند را حذف کرد و با تلاشی تحسین بر انگیز تنها سعی داشت، با یک پسر بچه دبستانی و یک ایده ساده و مسیری با طراحی اصولی و درست سفر او را به مکاشفه ذهنی و درونی برای بلوغ و تعالی انسان عصیان زده تبدیل کند. هر چند کیارستمی حرفی از جنگ در این فیلم نمی زند اما می توان به خوبی درک کرد که دنیای آرام و ساکت روایی فیلمش که برابر دیدگانمان تصویر می کند تنها می تواند از آرامشی ملتهب، دور از یک بحران جمعی بغرنج حکایت کند. «خانه دوست کجاست ؟ » از صلح، آشتی و صمیمیت و انسان دوستی و کمک به همنوع حرف به میان می آورد، آنهم زمانی که جهانیان ایران را در گیر انقلاب و خون و مرگ می دانستند.

دیدگاه و جهان بینی کیارستمی حاصل درک عمیق، ریشه دار و متأثر از نقاشی، گرافیک، عکاسی و اصول هنر برتر و متفکر است، که نمود آن در فیلمهایش متبلور شده است . سر آغاز این جریان، اولین اثر تحسین شده او در عرصه جهانی «خانه دوست کجاست؟ »است، که این اندیشه و دیدگاه در پلانهای این فیلم کاملا مشهود است، و نمود والا و متمایزی نسبت به دیگر فیلمهای ایران زمین دارد. تصاویری که با حساسیت به کوچکترین جزییات در میزانسن و ترکیب بندی های منحصر به فرد او با تکیه بر زوایای دوربین پیش روی مخاطب قرار می گیرد. از بارزترین گواهی های این نوع دیدِ فیلم ساز در صحنه ای است که احمد از راه و مسیری در کادر تصویر شبیه به حرف « Z » به بالای تپه می دود. با طولانی بودن هدفمند و حساب شده، و حرکت سوژه در مسیر خطوط گرافیکی درون تصویر، در ذهن بیننده مجالی برای اندیشیدن به تحمل سختی توسط کودک خردسال در راه کمک به دوستش ایجاد می کند. با این میزانسن، زیرمتن انسانیت و منش انسانی در بطن تفکر مخاطب شکل می گیرد. چرا که رویکرد کیارستمی تاکید می کند که هر چند سختی و مشکلی پیش روی فداکاری و هدف درست باشد، اما آدمی را به اوج می رسد. همچنین این تمهید در روایت و پیکره فیلم، برای دومین بار نیز حکایت از امید و تلاش مضاعف دارد.

کیارستمی دردهه 1360 شمسی دربرابر خود خط قرمز های بسیاری را می دید. در این دهه نسل جوان و جامعه ایرانی درگیر جنگ و بازتابهای اجتماعی آن بود. آنها یا در جنگ حضور داشتند، و یا در تب و تاب آن در جامعه شهری روزگار به سر می بردند و بخصوص زنان ایرانی با محدودیت سفت و سخت آن دوران جایگاه چندانی در سینما نداشتند و به عناصری حاشیه ای و گاه مظلوم در دنیای مردانه و خشن تبدیل شده بودند. فیلمساز خلاقی همچون کیارستمی در این شرایط از زبان گروه سنی کودک، افکار و جهان بینی خود را بیان می کرد.

احمد در تلاش است مادر متوجه به این نکته شود، که برای دادن دفتر دوستش از خانه بیرون می رود، اما مادر توجهی نمی کند، و حتی حاضر به شنیدن حرف فرزندش نیست. بعبارتی انتقاد به وضعیت فرهنگی است، که خانواده ها براحتی ازکنار مسائل و خواسته های کوچکترها بدون توجه عبور می کنند. در حالی که ما شاهد کنشهای عادی احمد هستیم که هدفی مشخص دارد.

هر چند در این فیلم خانواده جایگاه خاصی ندارد، و پدر و مادر و بزرگترها، احمدِ مصمم و مسئول در قبال دوستش و به عبارتی جامعه را همراهی نمی کنند، اما فیلم در نهایت آرامی و پاکی خانه و محبت خانواده را به تصویر می کشد. شب هنگام پسر بچه پس از طی مسیری طولانی و خسته کننده ،در آغوش همین خانواده آرام می گیرد.

پیرمرد درب و پنجره ساز، تنها و خسته از جبر زمان، نمادی از تنهایی بشر در جامعه امروزی که سنتها و داشته هایش را به فراموشی می سپارد با احمد همراه می شود و در مسیر  برای رهایی از تنهایی خود تلاش در ارتباط کلامی با وی می کند. درب و پنجره هایی که در بازکاوی میراث پیشینیان و تقویت حضور آن در مسیر همراهی پیرمرد و احمد در رفتن و برگشتن به خانه نعمت زاده با نورپردازیهای بدیع با رنگهای شیشه های رنگی همراه با چیدمانهای حساب شده بر روی دیوارهای روستا در کادرهای تصویر، مهر تأییدی بر این مسئله می باشد.

نگینی که بر دیوارهای گلی روستا می درخشد و بر زیباییها می افزاید. هنر کیارستمی در زیبا جلوه دادن در عین سادگی و بعبارتی برجسته تر کردن زیباییهایی است که روزمرگی ما را از آنها دور کرده است. همچنین گردش احمد و پیرمرد درب و پنجره ساز استعاره از کنار هم قرار گرفتن حال وگذشته است، و نهیبی بر این امر است، که ارزشها و داشته های پیشینیان را بدست فراموشی می سپاریم .

برای احمد، قهرمان این فیلم بر سر رسیدن به هدفش موانع بسیاری ایجاد می شود و در نهایت نمی تواند به مقصود ظاهری اش برسد. اما در باطن او، مسئولیت پذیری به حد کمال می رسد و دوستی برگرفته از ذات انسانی اش را با فداکاری و محبت به نعمت زاده، به رخ می کشد. این جواب کلام پدر بزرگش می باشد که اعتقاد به تنبیه دارد، در نقد اشتباهاتی که در قبال کودکانمان انجام می دهیم. سرشت بزرگ اوست که با مسئولیت و محبت به دوستش در می آمیزد و تمرینات کلاسی نعمت زاده را به همراه تکالیفش تا پاسی از نیمه شب انجام می دهد. آنهم علیرغم خستگیی ناشی از طی طریق روز گذشته که در مسیر خانه دوستش پیش آمده است.

ما کنش های عادی احمد، قهرمان فیلم و مردم روستایی را بر پرده می بینیم .در این ده کوچک کسی برایش مهم نیست که پسر بچه ای فردا بخاطر نداشتن مشق شب تنبیه شود. آیا این بدان معنی نیست که اسب لجام گسسته زمان، آدمی را بدان جا می برد که فاصله و بی خبری انسانها سر به آسمان بر می دارد. آیا نهیبی به جهان مدعی حقوق بشری نیست که ایران و عراق را در چنگال جنگی ویرانگر می بیند ودریغ از انسانیت که کم کم بدست فراموشی سپرده می شود. آیا بیانیه ای برای صلح و دوستی در برابر تمامی جنگهای انسانها نیست؟

شاخه گل خشکیده در میان دفترچه مشق شب نعمت زاده که هدیه شب قبل پیرمرد است. در پایان فیلم نمادی از محبت و دوستی بجای حرص و حاکمییت ریا و مادیات است. نمادی ساده، اما عظیم که حاکی از پاکی و صداقت ارتباط و عواطف کودکان می باشد که کمتر درگیر روزمرگی و دنیای تصنعی مدرن و عاری از هر گونه ارتباط عمیق بشری است.

خانه دوست کجاست؟ بر اساس شعری به همین نام از سهراب سپهری توانسته است حس جست و جو و سلوک را متبلور نماید. سلوکی که ماهیت زندگی انسان را نشان می دهد. به جرأت می توان گفت اگر سهراب که با زبان شعر خود و سلیقه ای برگرفته از هنر نقاشی، سروده ای بدین زیبایی به پارسی زبانان هدیه کرده است، تنها کیارستمی است که با زبانی شیوا و شاعرانه می تواند زیبایی و جان مطلب را برروی پرده پیش دیده گان ما جاری کند.

فیلم در پنجمین جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش در آمد، و جوایز بهترین کارگردانی و جایزه ویژه هیأت داوران و صدابرداری را به خود اختصاص داد. عباس کیارستمی و فیلمش سفرهای خود را به دور دنیا آغاز کردند و به سفیر شایسته ایران و ایرانی در جهان تبدیل شد و دنیا را با ظهور و حرکت نوین یک سینمای بومی و کامل آشنا کرد.

کیارستمی در مورد فیلمش اینگونه عنوان می کند که:

« امیدواری آرمانی و دور از واقعیت، الگوی ذهنی و آرمانی همیشگی من است. نه به عنوان یک فیلمساز بلکه به عنوان یک انسان که فکر می کنم ما حق نداریم تا این حد سیاه زندگی کنیم و نومیدانه ببینیم . »

سریال




از ارزشهای تیم ملی فوتبال ایران کم شد؟⇐هرگز! هیچ‌وقت! به‌ندرت؟ محال است…

سینماروزان/حامد مظفری: تیم ملی ایران در جام جهانی۲۰۲۶ با حضور ۴۸ تیم همچنان در همان مرحله گروهی حذف شد. چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هرگز.

تیم ملی از بازی اول تا بازی آخر، اغلب دفاع میکرد تا گل نخورد؟ چیزی از ارزشها کم شد؟ هرگز.

تیم ملی بارها در تله آفساید گیر کرد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی یک پنالتی‌زن برای جام جهانی نداشت که پنالتی حساس بازی ایران-مصر را از دست ندهد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هیچ وقت.

تیم ملی حتی یک کاشته‌زن حرفه‌ای نداشت که کاشته‌های حوالی ۱۸ قدم را گل کند! چیزی از ارزش‌ها کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی برای گل زدن به بلژیک ده‌نفره، تربیت نشده بود و باز هم دفاع میکرد. ایرادی دارد؟ به ندرت.

تیم ملی همچنان و به سبک چهل سال پیش هر وقت که گیر می افتاد رو می‌آورد به فوتبال علی اصغری و انداختن توپهای بلند در هجده قدم حریف بلکه در شلوغی، گل بزند. چیزی از ارزش‌ها، کم شد؟ خدا لعنت مان کند اگر چنین فکری کنیم…

حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما
حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما

در کشور ۹۰ میلیونی و با این همه استعداد، تیم ملی ما حتی یک بازیکن فیزیکی مثل علی دایی و کریم باقری ندارد که حتی با طحال پاره و کتف شکسته، ۹۰ دقیقه بجنگند. چیزی از ارزشهای تیم ملی کم شد؟ هرگز…

تیم ملی همه‌ی تلاشش را کرد و از ارزشهایش کم نشد! مشکل از کرواسی و غنا، ازبکستان و کنگو و اتریش و الجزایر بود که برای ما بازی نکردند‌. پس هر چه آه و ناله‌ی بی‌ارزشی دارید بر سر این شش تیم حوالی کنید.

این تیم بی اعتماد به نفس که فقط میخواست گل نخورد تا نبازد و حتی وقتی سوار بازی بود باز هم جرأت گل زنی نداشت، هیچ وقت از ارزشهایش کم نمیشود. بی‌ارزشی مال ما مخاطبان این تیم است که انتظار بی‌دلیل داشتیم…




سریال «متولد آوریل»: سرد، بی‌روح و ملال‌انگیز 

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: مینی سریال هفت قسمتی “متولد آوریل” یک اثر بیوگرافی درباره آدمهای جنگ است. حسین قاسمی جامی در گذشته هم سریال “سیمرغ” را درباره دو خلبان شجاع زمان جنگ یعنی شهیدان شهرودی و کشوری در دهه هفتاد ساخته بود و حالا به سراغ یک شهید اروپایی رفته. شاید فکر کرده خیلی سورپرایز دارد برای مخاطب که زندگی یک شهید خارجی را ببیند؟

 

“متولد آوریل” به زندگی تنها شهید اروپایی جنگ تحمیلی به نام ژروم (کمال) می پردازد و مشکل اصلی کار آن است که سازنده از نشان دادن وجوهات رئالیستی شخصیت اصلی کارش ابا داشته و شاید همین ضعف است که سایه‌ای سنگین بر سریال انداخته.

 

وقتی قرار است یک قهرمان سه دهه قبل برای نسل جوان که فضای آن دوران را درک نکرده روایت شود نیازمند شخصیت‌پردازی و تا حدی اضافه و کم کردن برخی از ویژگیهای فردی  است تا مخاطب قهرمان اثر را باور کند؛ با این حال در “متولد آوریل” چنین رویکردی دیده نمی شود و با روایتی سرد، خشک و بی‌روح مواجه هستیم.

سریال متولد آوریل
سریال متولد آوریل

روایت غیرخطی دیگر مشکل سریال است چون بدون هیچ اثرگذاری دوربین کات می‌خورد به گذشته و بالعکس و خب چنین روایتی نیاز به استفاده از ساختاری درست و منسجم دارد. فلاش‌بک‌های سریال علیرغم ضعف‌هایش تا حدی بهتر از بخشهای معاصر درآمده ولی صد حیف که در متن سریال، دوباره شاهد حرفهای کلیشه‌ای درباره عدم ارتباط نسل جوان با نسل قدیمی و سودای مهاجرت پوچ و زیاده خواهی نسل جوان هستیم.

سوای پرداخت بد کارگردان بازی بازیگر اصلی این بخش ارسلان قاسمی هم سرد، بی‌روح و غیر جذاب است‌.

 

مینی سریال “متولد آوریل” آنچه که از ظاهرش برمی‌آید با بودجه اندکی ساخته شده و این ضعف بودجه به خوبی در ساختار داستان ، فضا و صحنه آرایی و لوکشین خودش را به رخ می کشاند.

شاید تنها بخش قابل دفاع سریال بخش های درون حوزه علمیه است که کارگردان توانسته بی پیرایگی و ساده زیستی فضا را به مخاطب منتقل کند با این حال همجنان غلبه‌ی تکرار و پناه بردن به کلیشه‌های رایج، سریال را به اثری سرد و بی‌روح بدل کرده.

 




جام‌جهانی۲۰۲۶ در تلویزیون⇐ شبکه ورزش یا شبکه سوم؟/محمدحسین میثاقی یا رسول مجیدی؟کدامیک؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: طبق رسم بازیهای جهانی فوتبال، برنامه‌های تخصصی جام۲۰۲۶ تلویزیون در دو شبکه سه و ورزش ارائه می شود.

برنامه ویژه جام جهانی شبکه سه با حضور قابل حدس محمدحسین میثاقی و حافظ کاظم زاده به عنوان دو مجری ثابت و حضور کارشناسانی نظیر مهدی تاتار و برخی فوتبالیستها و مربیان و دو مجری-گزارشگر حسین اسدی و بهنام مهدی زاده به عنوان مجریان خبرهای جام بسته شده و پیمان اسدیان نیز به عنوان خبرنگار اعزامی به تلویزیون هرازگاه با گزارشهایش از محل برگزاری جام در برنامه مشارکت دارد.

بخش گزارش‌های ارسالی با توجه به شرایط و بضاعت اعزامی تیم خبری قابل قبول است و با توجه به تسلط اسعدی به زبان انگلیسی گزارشهای کم و بیش جذاب از محل اقامت تیم فوتبال در مکزیک و مصاحبه با مردم عادی و برخی چهره های شاخص فضای مجازی تهیه شده است.

میثاقی طبق رسم چند ساله اش که با غرور آمیخته با نخوت به اجرای برنامه و حرف زدن با مهمانان و سایر مجری ها می‌پردازد، نشان داد که اعتماد به نفس بالا و گاه مخربش، تداعی کننده نگاهِ از بالا به پایین او نسبت به سایرین دارد. کافی است به گزارشی که او از محل اردوی تیم ملی در ترکیه داشت دقت کنید که در پرسیدن سوالاتی در یک مسابقه تفریحی چقدر از بالا به پایین به بازیکنان و سطح سوادشان نگاه کرد.

حافظ احمدزاده که یار کمکی از شبکه ورزش است با طمأنینه و استیل خاص خودش که در “فوتبال۱۲۰” هم استفاده کرده بود، اجرای استانداری دارد. هر چند بهتر است تمرکزش روی مجری‌گری باشد تا گزارشگری مسابقات فوتبال به‌خصوص که برخی از ادبیاتش تصنعنی و نچسب به نظر می رسد.

نقطه ضعف عمده این برنامه بخش خبرش است که دو مجری متوسط به لحاظ کیفیت کاری به خصوص حسین اسدی مدام در حرفهای هم می‌پرند و این بخش را غیرجذاب می‌کنند.

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما

شبکه ورزش دست پرتر و بالاتری در تولید برنامه‌ جام جهانی داشته و سطح دو مجری ثابت برنامه که هر کدامشان خصوصیات خاص خودشان را دارند یک بالانس خوب در برنامه به وجود آورده. رسول مجیدی که یک عاشق واقعی فوتبال و البته فیلم دیدن است با اجرای ملموس، اجرای متین و موقر حمید محمدی را تکمیل می‌کند.

اتاق خبر این برنامه نیز با حضور سعید زلفی و نیما تاجیک یک سر و گردن برتر از اتاق خبر برنامه شبکه سوم است. حضور مهمانان کیفی مثل یحیی گل‌محمدی و مهدی رحمتی و…، نیز جزو نقاط قوت برنامه در کنار پخش آیتمهای جذاب و آموزشی مثل بررسی علل قهرمانی یک تیم در جام جهانی است.

نقطه ضعف اصلی در هر دو شبکه-هم شبکه سوم و هم شبکه ورزش- چیست؟ اینکه به‌دلیل وجود اسپانسرهای چندگانه و آگهی‌های مداوم، بعضا اعصاب خردکن شده و روی مخ میروند. به نظر میرسد تلویزیون به جام جهانی به چشم یک مسیر اصلی برای تامین بودجه نگریسته و میخواهد تا جایی که امکان دارد در خلال پخش بازی‌ها و ویژه‌برنامه‌ها، کسب درآمد کند.

 




جام جهانی۲۰۲۶؛ جامی برای پیرمردها!؟

سینماروزان/ احمد محمد اسماعیلی: اولین تجربه جدی من با جام جهانی فوتبال برمی گردد به جام جهانی ۱۹۸۲ اسپانیا و دیدن فوتبال با تلویزیون های رنگی تازه به بازار آمده پارس با چند ساعت تاخیر پخش. از آن به بعد بود که طرفدار آلمان و تیم باشگاهی بایرن‌مونیخ شدم. در تیم آلمان آن روزگار که مثل حالا پر از رنگین پوست‌های مهاجر نبود یک سری ژرمن سختکوش، باصلابت، قوی و خوش‌تیپ و بااستعداد مثل کارل هاینز رومنیگه موطلایی، اوگن تالر باصلابت و تونی شوماخر و پل برایتنر موفرفری مستحکم و خشن بازی می کردند.

اوج صلابت آلمان در این جام بازی با شکوهش مقابل تیم قوی فرانسه با حضور میشل پلاتینی  و چند ستاره دیگر بود که آلمان با کامبک و مساوی کردن نتیجه سه بر یک در عرض چند دقیقه و شکست فرانسه راهی فینال شد و از بخت بد در فینال تسلیم ایتالیایی‌های خوش تیپ و خوش شانس شد!

در جام بعدی (۱۹۸۶) آلمان متهورانه و سختکوش ظاهر شد و با بردن رقبا به فینال رفت و این بار هم در فینال مغلوب نابغه بزرگ آرژانتین مارادونا شد و شب فینال حسابی دمغ‌مان کرد.

سال ۹۰ بخت خوش به آلمان روی نشان داد و آلمان با انبوهی ستاره بااستعداد و جذاب مثل فولر ، لیت بارسکی، ایگنر ، برمه ، بوخوالد، کلنیزمان و مربی فوق جذاب آلمان بکن بائر افسانه ای در چند بازی با شکوه مثل حذف انگلستان همیشه دشمن در ضربات پنالتی  و حضور در مقابل دشمن دیگر( آرژانتین ) برنده جام شد.

آن دوران جام جهانی محل حضور نخبه های قاره ها بود و ۱۶ و یا ۲۴ تیم در جام جهانی با هم رقابت میکردند و نتیجتا در اغلب بازی ها بزرگان قاره ها با هم مصاف داشتند و کلی ستاره در این بازیهای جذاب با هم رقابت می کردند و دیدن مسابقات برای عاشقان فوتبال جذاب بود.

به‌تدریج علاقه ام از فوتبال معطوف به سینما شد و کمتر فوتبال را دنبال کردم؛ البته افت آلمان در دوره‌‌های اخیر و حذف در همان دوره گروهی در مقابل تیم هایی مثل کره و ژاپن و مکزیک در این قضیه بی تاثیر نبود… نکته مهم دیگر سیاستگذاری های احمقانه فیفا برای کسب در آمد بیشتر و افزایش تیمها که امسال به رقم افتضاح ۴۸ تیم رسید، باعث پیش فرض افت این جام است.

جام جهانی از دوران طلایی تا نشیب پیرمردها
جام جهانی از دوران طلایی تا نشیب پیرمردها

کمتر کسی است این حس و حال را داشته باشد که تا ساعت ۴ صبح بیدار بنشیند و بازی تیمهای درپیت و درجه پنجمی مثل قطر، کیپ‌ورد، هائیتی، آفریقای جنوبی و کوراسئو ( با جمعیت ۱۵۰ هزار نفر که از جمعیت نارمک هم کمتر است) را ببیند…

سوای این افت کیفی تیمهای حاضر در دوره های اخیر با توجه به کمبود ستاره های نخبه، حالا جذابیت اصلی به تیمهای عادی مثل آرژانتین دوره قبل رسیده که توانست با مسی سی و چند ساله و چند بازیکن متوسط مثل انزو فرناندز و مک آلیستر در قطر قهرمان جام جهانی شود.

امسال اوضاع شاید بدتر باشد و سوای چشم دوختن به عملکرد چند ستاره جوان مثل یامال و اولیسه و گیو کرش باید شاهد هنرنمایی پیرمردهای فوتبال بالای چهل ساله ای مثل رونالدو، مسی و نویر باشیم. تیم خودمان هم که پر از پیرمرد مثل حاجی صفی ، جهانبخش شده… با این اوصاف جذابیت مقدماتی همان جام۹۴ آمریکا با وجود حذف ایران بیشتر نبود که دربرابر عربستان گرچه هی غلامپور گل میخورد اما بالاخره فنونی زاده‌ای بود که هی کاشته‌ها را گل میکرد؟؟

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما




سریال «صفا با خانواده» و لرزیدن تن کوبریک توی گور؟!

سینماروزان/هونام حقانی: سال گذشته و ابتدای امسال توأم با دو جنگ بزرگ علیه ایران توسط امریکا و اسرائیل بود. طبیعی است که سینما و تلویزیون به این دو پدیده بزرگ و تلخ اجتماعی واکنش نشان بدهد و چند فیلم وسریال در قالب جدی و درام ساخته شد.

منوچهرهادی در سریال «صفا با خانواده» به سراغ چنین موضوعی می رود و طبیعی است که مخاطب توقع ندارد با ساختار رئال و وجود منطق کامل در روابط ، کنش و جنس شخصیتها مواجه باشد.

 

هادی در سریالش میکوشد با جهانی ابزورد و فانتزی و خلق تیپ – شخصیت های ملنگ و گیج و سربه هوا داستانش را روایت کند اما با نگاه سهل الوصل و فاقد خلاقیت به جز چند مورد محدود مثل استفاده کمابیش موفق احمد مهران فر از لهجه کاشانی و شیرین شدن شخصیتش که ناشی از اصالت کاشی اوست ۰یا گریم متفاوت بهرنگ علوی و تلاش بجای این بازیگر برای ایجاد تیپ پیرمردی پرحاشیه، در بقیه موارد هر چند ممکن بود شوخی ها موفقیت نسبی داشته باشد اما از فرط تکرار، لوس و بی مزه شدند.

 

مثلاا اعتقاد و ایمان کامل و بدون منطق زن صفا به او با بازی تکراری آشا محرابی که نشان می دهد تبحری در حوزه طنز ندارد، یا گویش بی‌مزه و خنده‌ی ساختگی روح‌الله زمانی که به نظر میرسد حتی از کارهای ابتدایی حسین عابدینی هم عقب‌تر است، و یا تکیه کلامهای پر تکرار دایی خانواده مثل اینکه «اگر ملک خواستید تجریش به من بگین» و یا «این ابله موبایلم را توی آبلیمو انداخت و دوبار چرخاندش» یا «همه جا کلی آشنا دارم» و…، همه شاید برای یکی دو قسمت لبخندی بسازد ولی تاکید بیش از حد روی آنها به عکس خود بدل میشود.

سریال صفا با خانواده
سریال صفا با خانواده

این روند تکراری وقایع و واکنش شخصیتها در قسمتهای پایانی بیشتر و بیشتر شد و منطق هم به‌کلی از روایت حذف گردید تا جایی که در سکانس نهایی، در روالی بی‌منطق و با تصویرسازی دمده، صفا ناگهان سوار پهپاد شده و ساقطش می کند!!

مخاطب حرفه‌ای مشابه این صحنه را در فیلم «دکتر استرنج لاو» با بازی جورج سی اسکات که سوار بمب اتمی می شود و با تکان دادن کلاهش پایین می آید دیده است اما این کجا و آن کجا؟؟

به راستی برای طنزپردازی که هیچ حداقل برای لرزاندن تن کوبریک در قبر، تمهیداتی بهتر نمیشد تدارک دید…؟

 




زیرکی محمدرضا عباسیان و علی قائم‌مقامی، نقشه‌ی «هفت» را نقش بر آب کرد!

سینماروزان/حامد مظفری: برنامه هفت که بعد از حذف موسس آن-فریدون جیرانی- هیچ گاه نتوانست جریان سازی دوره اول خود را تجربه کند گرچه در زمان حضور بهروز افخمی و به‌واسطه ذات رندانه افخمی، دوباره قدری قدعلم کرد اما حالا ماه‌هاست دیگر در تکرار مکرراتی گیر کرده پر از حرفها و مباحث تکراری.

 

مشکل اصلی هفت در این ماهها، عدم اتاق فکر خلاقی است که بتواند سوژه های به‌روز و مبتلابه سینما را بیرون کشیده و مباحث تاثیرگذار را روی آنتن ببرد.

 

در یکی از تازه‌ترین برنامه‌های هفت، سوژه‌ی تکراری و دمده‌‌ی پول‌پاشی در پلتفرم‌ها محور گفتگویی شد با حضور محمدرضا عباسیان مستندساز و مدیر اسبق رسانه‌های تصویری و علی قائم مقامی تهیه‌کننده و مدیر تولید سینما.

مجری برنامه هفت خیلی تلاش کرد هم عباسیان و هم قائم‌مقامی را به سمت اعلام موضع تند علیه پلتفرم‌ها ببرد اما این دو سینماگر با زیرکی و ارائه استدلال‌های منطقی، نه تنها اصل اتهام زنی علیه شبکه خانگی را رد کردند بلکه پروژه‌های ارگانی و ازجمله محصولات تلویزیون را به عنوان عامل اول افزایش هزینه های تولید فیلم و سریال، معرفی کردند.

قائم‌مقامی ارگانی‌هایی که بودجه های هنگفت بیت المال را صرف تولید محصولاتی میکنند که در ارتباط با مخاطب، شکست مطلق میخورند، به عنوان علت‌العلل افزایش هزینه های تولید معرفی کرد.

عباسیان که به غیر از سابقه مدیریت موسسه رسانه‌های تصویری، در سالهای اخیر درگیر راه اندازی یک پلتفرم هم بوده، با اشاره به هزینه های جاری و پشتیبانی سنگین ارگانها و نهادهای مختلف و ازجمله تلویزیون، اغلب تولیدات این نهادها را ضررده و مسبب افزایش بی‌رویه دستمزد عوامل دانست.

عباسیان آن قدر رند بود که حتی با حساب و کتابی همه‌فهم از پلتفرم‌هایی گفت وابسته به هلدینگهای اقتصادی که به‌جای هزینه چند همتی آگهی به تلویزیون، حالا با یک سوم همان هزینه، سریال می‌سازند و آگهی های خود را نیز به‌جای تلویزیون به سریالهای تولیدی پلتفرم متبوع‌شان میدهند!

نقشه‌ی هفت، نقش بر آب شد!
نقشه‌ی هفت، نقش بر آب شد!

گردانندگان هفت اگر فقط قدری در اظهارات قبلی این دو مهمان کاوش می‌کردند درمی یافتند هر دوی آنها پیشتر هم درباره ضرر و زیان مهلک آثار ارگانی بر پیکره اقتصاد سینما و تلویزیون، اظهارنظر کرده‌اند و بر این مبنا اصلا گزینه های مناسبی برای جهت‌دهی علیه شبکه خانگی نیستند. بماند که فرض غلط سخت بتواند به نتیجه درست منجر شود؛ به هر حال ساترای صداوسیما، زعیم شبکه خانگی است و اینکه حالا برنامه ای در صداوسیما بخواهد علیه یکی از زیرمجموعه‌های-ولو غیرمستقیم خودش- اعلام موضع کند، منطقی نیست. بماند که سابقه‌ی افزایش هزینه تولید به زمانی بازمی‌گردد که تولید تلفیلم‌های فله‌ای در تلویزیون رونق گرفت و همان زمان بود که بابت حضور برخی بازیگران و کارگردانان خاص در تلویزیون، به ناگاه برآورد تولید چند برابر می‌شد.

 

بر فرض که پلتفرم ها عامل افزایش دستمزد شماری بازیگر شده باشند، چرا سالها بعد از راه اندازی ساترا، صداوسیما از طریق همین ساترا نمیتواند سازوکاری برای تعدیل هزینه‌های شبکه خانگی بیابد. حداقلش این بود که تلویزیون باید میتوانست بجای این همه موضع گیری علیه پلتفرم ها، خودش پلتفرمی راه انداخته و الگوی تولید بهینه محصول را به بقیه بیاموزد.

 

گردانندگان هفت و به ویژه محمد تنکابنی تهیه‌کننده محترم آن بهتر است گرفتار دور باطل مباحث تکراری و تاریخ مصرف گذشته نیفتند و هزینه‌ی تولید را صرف طرح مباحث روز و مبتلابه سینمای ایران کنند.

 




فیلم نت و پخش یک سریال جنایی متفاوت /پازلی از اعداد در سریال «بیست و یک» بهنام بهزادی

سینماروزان/بابک جوادی: پلیسی-معمایی به عنوان یکی از ژانرهای محبوب مخاطبان ایرانی، پلتفرم های نمایش آنلاین را تحت تاثیر خود قرار داده و بخش مهمی از تولیدات آنها را به خود اختصاص داده است و «بیست و یک» به کارگردانی بهنام بهزادی و نویسندگی مسعود خاکباز شاخص ترین آنها به حساب می آید که تاکنون 8 قسمت آن پخش شده و مخاطبان پروپاقرصی پیدا کرده است.

«بیست و یک» با فلاش بکی طولانی از خانه ای ویلایی که ساکنان آن به قتل رسیده و تنها پسری خردسال زنده مانده است، آغاز شده و سپس به مراجعه الناز به اداره آگاهی و اعتراف به قتل گره می خورد. مسعود خاکباز که پیش از این فیلمنامه «دفتر یادداشت» را برای فیلم نت نوشته، بر اساس الگوی آشنای قاتلان سریالی، قصه اش را طراحی کرده است که تماشاگر را به یاد «هفت» ساخته دیوید فینچر می اندازد؛ به ویژه در بحث بازی با اعداد توسط الناز و شماره هایی که بالای سر قربانیان می نویسد با این تفاوت که سوژه های او به جز یکی به قتل نرسیده اند و همین موضوع ذهن تماشاگر را به چالش می کشد.

در طرف مقابل، سرگرد مجد در جبهه قهرمان حضور دارد و با تکیه بر شم پلیسی خود، بخشی از گره ها را باز می کند. پیدا شدن دختر گمشده مجد در خانه الناز، یکی از نقاط عطف سریال در قسمت های اولیه به حساب می آید که به مواجهه قهرمان و ضدقهرمان شمایل شخصی تری می بخشد.

با زخمی شدن سرگرد مجد و ورود کارآگاه کهنه کاری به نام صدر، «بیست و یک» جان تازه ای گرفته و با تکیه بر او با شتاب بیشتری پیش می رود. صدر از آن دسته تیپ های آشنای سریال های پلیسی است که تماشاگر را به همذات پنداری واداشته و کلیشه ها نه تنها به آن لطمه نزده بلکه به آن کمک هم کرده است.

بهنام بهزادی که کارگردانی گزیده کار به حساب می آید، در «بیست و یک» به خوبی با قصه و مختصات ژانری آن جفت و جور شده و کار شسته رفته ای را ارائه کرده است به ویژه در دکوپاژ فیلمنامه که سروشکل سینمایی دارد و ظرافت های بسیار در آن به چشم می خورد.

مهدی حسینی نیا که در نقش های مکمل درخشان بوده است، در «بیست و یک» و به عنوان نقش اول چندان امیدوارکننده نیست و به اصطلاح وزن لازم را ندارد، در حالی که سعید آقاخانی در همان سکانس ورودی سرگرد صدر، میخ خود را کوبیده و شخصیتی سمپاتیک را خلق می کند که به مذاق تماشاگران بیست و یک خوش می نشیند. شادی مختاری نیز در نقش الناز تا حدود زیادی گلیم خود را از آب بیرون کشیده و تک لحظات درخشانی در بازی اش به چشم می خورد.

«بیست و یک» در قسمت هشتم، مشت خود را تا حدود زیادی باز کرده است و حال باید دید در چهار قسمت باقیمانده چه برگی برای تماشاگران خود در آستین دارد.

 

 

 




بی چِفت و بست!⇐چرا سریال «در و تخته» نگرفت؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: سریال “درو تخته” به قول تهیه کننده اش که در پشت صحنه سریال عنوان کرد اثری سفارشی در باره فرزند آوری و تشویق ازدواج جوان ها است. تا اینجای قضیه خیلی از سریال ها با نگاه سفارشی ساخته می شوند و این محل بحث و مناقشه نیست، نکته مهم، نوع پرداخت ، زاویه نگاه سازنده و جنس و فرمت کار است.

سازنده اثر برای انتقال پیام اثرش ساختار کمدی را در نظر می گیرد، نه کمدیِ خلاقانه و متکی بر خلق موقعیت بلکه نوعی کمدی سطحی که بیشتر جنبه سرگرم کننده دارد تا اثر گذاری بر مخاطب و این نکته مهمی است که سازنده از آن غفلت کرده است.

پایه‌ی اصلی داستان سریال، تغییر نوزاد دو خانواده در هفده سال قبل است؛ بعد از این مدت پرستار زایشگاه که در آستانه مرگ است این قضیه را به پدر دو خانواده بیان می کند و دو پدر در طی ماجراهایی در پی راهکاری برای افشا کردن این راز به اعضای خانواده هستند…

فارغ از عدم توانایی در ایجاد کمدی مفرح، سریال به لحاظ زیربنای دراماتیک نیز فاقد منطق است؛  در جامعه ای که شرایط زیست خانواده ها به دلیل مسائل اقتصادی بسیار سخت شده است آیا منطقی است که دو نوجوان برای اینکه در خانواده هایشان بمانند تن به ازدواج زود رس بدهند؟

سریال بدون اینکه برای همین زیربنای متخلخل، چفت و بستی پیدا کند می‌چسبد به همان کمدی بازی های کلامی و دیالوگ هایی که بعضا آن قدر نخ‌نما و بی‌مزه هستند که لبخند هم حاصل‌شان نیست.

شتابزدگی در پیشبرد حوادث و درنهایت پایان خوش و هندی‌وار -باز بدون قراردهی چفت و بست منطقی برای پایان بندی- باعث میشود “در و تخته” نتواند به عنوان محصولی قابل تامل، جلوه‌گر شود و سریال تمام شد و در و تخته، جفت نشدند!

چرا سریال "در و تخته" نگرفت؟
چرا سریال “در و تخته” نگرفت؟

شناخت مقتضیات اجتماعی هر جامعه در سریال سازی یک اصل مهم است و متاسفانه “درو تخته” نسبت به آن بی تفاوتی بوده و فقط خواسته براساس سوژه‌ای که شاید خودش هم باورش نداشته، سریالی بسازد.

ورود به فیلمسازی و سریال سازی گرچه ساده‌تر از دوران نگاتیو شده اما برنده، سازندگانی هستند که حتی اگر بر تکنیک، اشراف ندارند، ظرف زمانی جامعه را بشناسند.

 




سریال «بدنام»؛ صرف و نحو «آسیبِ» ژولیت بینوش! بی شق‌القمر و حتی‌المقدور

سینماروزان/حامد مظفری: سریال بدنام را باید یکی از بحث برانگیزترین سریالهای اخیر ایرانی دانست که تقریبا توانسته از ابتدا تا میانه، مخاطب داشته باشد یعنی برخلاف اغلب سریالها-چه تلویزیونی چه پلتفرمی-سازندگان هم برای آغاز و هم برای نقطه عطف، طراحی پسایندی کامل داشته‌اند.

بدنام باز برخلاف بسیاری از سریال سازان به سراغ شق القمر نبوده و نرفته سراغ سوژه‌ی خاص یا غیرمترقبه بلکه یکی از روان‌ترین و پرتکرارترین داستانهای عاشقانه را محور روایت کرده منتها الگو را درست و به‌اندازه پیاده کرده.

خط کلی داستان یادآور رمانس انگلیسی «آسیب» ساخته لویی مال با بازی ژولیت بینوش، جرمی ایرونز ، میراندا ریچاردسون و روپرت گراوس است و اتفاقا تنه‌زنی درام به سیاست در «بدنام» هم مشترک است و همین تلفیق عشق و سیاست است که «بدنام» را در میان سریال‌های ایرانی، خط‌شکن و جذاب برای مخاطب کرده.

درباره‌ی فسادهای اخلاقی یقه سفیدان در ایران تجربیات موفقی شده؛ از سیب سرخ حوای سعید اسدی و تیک اسماعیل فلاح‌پور و شوکران بهروز افخمی تا زندگی خصوصی حسین فرحبخش و دوران عاشقی علیرضا رییسیان و…! اما اینکه حامد عنقا به عنوان طراح «بدنام» کمی جلوتر رفته و یقه‌گیری پدر و پسری الیگارش در تنازع برای وصال یک یلدانام را محور معامله‌ای اقتصادی-لابد با عقبه ی سیاسی- کرده باعث شده سریال همان قدر که برای مخاطب وطنی، جسور باشد برای تندروها، موی دماغ!

«بدنام» ابدا دنبال تطهیر الیگارشهای فاسد نیست بلکه تا حد توان آنها را چوب میزند و زیرکانه چاشنی عشق و شعر و ساز و کافه و دیت را لابلای کار می‌گذارد تا مبادا هدف اصلی که گذران اوقات فراغت است، تحت‌الشعاع قرار گیرد.

سریال بدنام
سریال بدنام

نقطه قوت کار نیز احتمالا همان مایه های ملودرام و عشق و عاشقی های یکباره باشد که عنقا در آنها فراوان تبحر دارد؛ باز برخلاف بسیاری از سریالهای اخیر که به کلیشه ترین و روترین شکل ممکن عشق را تصویر میکنند، عنقا در عشق‌نگاری اخیر خود زورآزمایی دارد در چگونگی گرفتاری آقازاده ای به پوچی رسیده در عشقی تصادفی. این، دریچه ای نیک است به از بین رفتن تصور باطلی که آقازاده های مرفه را توانا در دزدیدن قاپ هر کیسی می‌دانند.

تندروانی که به سریال تاخته اند این دریچه را ندیده‌اند؟. مولودان پول حرام، گاهی به خنگ خداهایی بدل میشوند که فرق نشمه ده‌دست چرخیده با نوازنده‌ی بکر را هم متوجه نمیشوند و اینکه می‌گویند از حرام خوری بپرهیزید تا فرزندان‌تان، گلوی‌تان را نجوند، اینجا به خوبی متبادر شده…

آسیب همان طور که از عنوانش پیداست تقبیحی تکان دهنده بود بر زیاده‌روی جماعتی که چون قدرت سیاسی دارند هیچ چارچوبی قائل نیستند و بدنام کوشیده با همه محدودیت ها صرف و نحوی درست داشته باشد بر همان مفهوم.




درباره‌ی سریال «کلاغ»؛ سایه‌ی هدایت، چپ‌بازی محصلِ مسکو و پرتره‌ی لذیذ گناه!

سینماروزان/حامد مظفری: سریال کلاغ تازه ترین کار محمدحسین مهدویان از نظر بصری کاملا متاثر است از کارهای اولیه این کارگردان و شاید اگر تیتراژ را نخوانیم گمان کنیم در حال تماشای بخش‌های قبل انقلاب آثاری مثل «ایستاده در غبار» یا «آخرین روزهای زمستان» هستیم.

خوشبختانه مستندنمایی مهدویان جواب داده و این رجوع به ماکیومنتری، از نظر بصری، تنفسی است برای جریان سریال‌سازی وطنی. در عین حال- شاید بخاطر گرفت و گیرهای ممیزی- آن نگاه تونل زمانی دهه پنجاهی متداول در کمدی‌نوستالژی‌های این سالها، کمتر جایی در کلاغ دارد و توجیه شده‌اند آن روی تصویر شیک و پیک من‌و‌تویی آن روزگار را ارائه دهند.

کلاغ در متن متاثر است از داستان سیاسی عاشقانه «پرتره گناه» نوشته احمد امید نویسنده‌ی ترک علاقمند به نگارش آثار جنایی. امید که در دهه ۸۰میلادی در روسیه تحصیل کرده، در اغلب داستانهایش جغرافیایی مخوف و کثیف از ترکیه نشان میدهد؛ شبیه اغلب هنرمندان به‌اصطلاح چپ و همین، بهترین دستمایه برای «کلاغ»‌ی است که می‌بایست آن روی شمایل شوخ و شنگ و فسیل‌ی قبل انقلاب را ارائه کند و البته که به سبک‌ «زخم کاری» همچنان لذت گناه است که بناست تریاک رهایی از خوف باشد.

سریال کلاغ
سریال کلاغ

حوادث دهه ۵۰ ایران با چنان شتابی به انقلاب ختم شد که نه انقلابیون و نه سردمداران رژیم گذشته، انتظار نداشتند و شاید یک دلیل اینکه بعد از انقلاب و در ابتدای دهه ۶۰ شاهد برخوردهایی تند از گروهک‌ها بودیم به همین دلیل بود که آنها حتی درکی از تغییر زمانه نداشتند و انگار فقط تخریب مخالف را آموخته بودند.

کلاغ هم متاثر از آن شتاب خیلی سریع وارد ماجرای اصلی میشود و آنچه برایش مهمتر است نه قصه‌ای-که پایان دردناکش معلوم است- بلکه تیپ‌سازی‌های سرگرم‌کننده‌ی مختلف از طرفین درگیر رابطه‌ای ممنوعه و عاشقانه است که یک سرش به کمیته مشترک میرسد و سر دیگرش به اتاق های تیمی و دالان های تاریک التقاط. تیپ‌هایی که بعضا به تور امثال محسن قصابیان خورده و با رگه‌هایی معلق میان کمدی و جدی، خاطره‌ساز میشوند و یادآور کلمبوی دائم الخمر و بعضی به تور هادی حجازی‌فر خورده و امتداد همان تردید بین مغز و قلب هوشنگ-شفق به رنگ ارغوان میشود.

سایه‌ی نریشین سایه‌سایه‌گویان بر کل «کلاغ» محسوس است و یادآور صادق هدایت که برای سایه‌ی روی دیوارش مینوشت؛ سایه‌ی صادق، نوشته‌هایش را می‌بلعید و سایه‌ی جلال-ضدقهرمان کلاغ- حالا به محبوبه‌ای بدل گشته که خود و عاشق را بناست یکجا قورت دهد!




پشت پرده ی تعطیلی دوباره‌ی «من و تو»

سینماروزان/حامد مظفری: شبکه تلویزیونی ماهواره ای من‌و‌تو دوباره گرفتار تعطیلی شد.

این شبکه که یک بار حدود سه سال پیش اعلام تعطیلی کرده بود، اواخر دو سال قبل مجددا پخش برنامه‌های خود را از سر گرفت اما اکنون در اطلاعیه ای اعلام تعطیلی مجدد داده‌.

گردانندگان من‌و‌تو گرچه دلیل تعطیلی خود را مشکلات اقتصادی اعلام کرده اند با این حال همچنان ابراز امیدواری کرده‌اند که بتوانند دوباره برگردند؛ امیدی که شاید جهت یافتن اسپانسری تازه و گردن کلفت‌تر از قبل باشد.

پشت پرده ی تعطیلی مجدد من و تو؟
پشت پرده ی تعطیلی مجدد من و تو؟

من‌وتو یکی از ده ها شبکه ماهواره‌‌ای فارسی زبان بود که اقدام به تولید برنامه برای مخاطبان فارسی زبان کرد. این شبکه ۱۵ سال پیش در لندن راه افتاد و زمانی برند شد که در یک دهه ابتدایی فعالیت خود بر تولید برنامه ها و محتواهای سرگرم کننده و مفرح از هر نوعش چه استیج، چه مستند، چه تونل زمان و بفرمایید شام و تاک‌شو و..‌. مبادرت نمود و حتی تا جایی پیش رفت که الگویش در راه اندازی استیج خوانندگی و بفرمایید شام و ساخت مستندهای تاریخی و برنامه های تونل‌زمان‌طور اسباب کپی برداری بسیاری از استیج ها و کمدی نوستالژی های خالتور داخلی را رقم زد و حتی نهضت ساخت مستندهای ارگانی با صدای ناصر طهماسب فقید را بسیاری، واکنشی به مستندهای این شبکه میدانستند.

من‌و‌تو وقتی یک بار تعطیلی شد در بازگشت الویت خود را بر بازپخش برنامه های تولیدی قبلی گذاشت و تنها تولید جدیدش بر نوعی برنامه های گفتگومحور سیاسی استوار شد که نظیرش در بسیاری دیگر از شبکه های لس‌آنجلسی دیده شد و تقریبا با همان نگاه خطی یکطرفه.

همین نگاه یکطرفه سیاسی بود که باعث نشیب کامل این شبکه شد تا جایی که در ماههای اخیر و بعد از جنگ رمضان، بسیاری از مخاطبان شبکه وقتی روی آنتن می‌آمدند به انتقاد از رویه‌‌ی این شبکه پرداخته و گاهی نیز صدایشان بسته میشد.

 

من‌و‌تو از همان سوراخی گزیده شد که انبوه رسانه‌های جناحی از آن گزیده شدند.

داخل و خارج ندارد، وقتی در تحلیل مدام اصرار بر این باشد که منافع یک فرد یا جناح سیاسی بولد شود، شکست در ارتباط با مخاطب، قطعی است.

همان قدر که رسانه‌های مثلا راست با نقد چپی‌ها و رسانه‌های مثلا چپ داخلی با زدن کیهان و جوان و صداوسیما و… دنبال برآوردن مطامع حامیان مالی خود برآمدند و درنهایت به ریزش مخاطب درافتادند، پهلوی‌چی‌بازی یکطرفه امثال من‌و‌تو هم آنها را در سرازیری انداخت.

همین سه تا و نصفی پلتفرم داخلی اگر مخاطب دارند بابت آن است که سیاسی‌بازی را کنار گذاشته و دنبال تولید محصول سرگرم‌کننده اند و اگر محصولات متاخر صداوسیما کم‌مخاطب‌ند یک دلیلش همین نگاه سیاسی به همه چیز و حتی کمدی سازی است.

در همین نوروز جنگی اخیر سری به کیوسک‌های داخلی که می‌زدیم جز مجلات جدول و سبک زندگی، به ندرت مجله دیگری دیدیم. چرا؟ چون اینها مخاطب واقعی و تکفروشی دارند و به خاطر حفظ مخاطب هم که شده مجبور بودند حتی زیر بمباران، ویژه‌نامه چاپ کنند. مابقی چون اغلب ریشه‌ی جناحی داشتند ابدا برایشان مخاطب اهمیتی نداشت و خیلی زود تعطیل کردند…

من‌وتو با سرگرم‌سازی برند شد و اگر بخواهد مجدد برگردد راهی ندارد که باز برود دنبال تولید استیج و بفرمایید شام و تونل زمان و… که مشتری دارد. سیاسی‌بازی ضدّمخاطب هیچ رسانه‌ای را کنار مخاطب نگه نخواهد داشت و یا باید مدام سیاسیون را تلکه کرد تا بودجه دهند یا باید تعطیل کرد و به استراحت مطلق پرداخت‌.

 




سریال «هفت»؛ کابوسِ تجربه و تخیل

سینماروزان/مسعود احمدی: ارائه قسمتهای تازه سریال هفت کیارش اسدی زاده از طریق پلتفرم نماوا حتی اگر فصل اول آن را پیگیری نکرده باشید و مقایسه با سایر سریالهای در حال عرضه-چه در تلویزیون و چه در شبکه خانگی- حاکیست از آن که حتی اگر با کارگردانی جوان روبرو باشیم چقدر تجربه‌ی عوامل جلو و پشت دوربین کمک میکند در تجلی بخشی به تخیلی که اساس داستان را شکل میدهد.

این سریال مایه های ماجراجویانه و عاشقانه دارد ولی از همه مهمتر خط روایی کاملا فانتزی آن و جسارت در بسط آن در جغرافیای ایران است. اسدی زاده همچون فیلم‌ «خانه ارواح» که فانتزی‌سازی و ورود به دنیای ارواح زیربنای داستانش بود، در «هفت» هم به خط فانتزی و تخیل زده…

در ظاهر شکل‌گیری یک کارتل مواد مخدر که یک سر آن به جزیره ای در دریای خزر و سر دیگر آن به یک کلینیک ماورایی روان‌درمانی برسد در جغرافیا ی ایران قدری دیرباور است اما وجه معمایی داستان و چفت و بست آدمها و کنارش بازی های خوبی که از چند نسل بازیگری می بینیم باعث میشود خیلی زود «مگه میشه مگه داریم؟» را کنار بگذاریم و بچسبیم به همان چگونگی پیشرفت آدمها در موقعیت‌ها.

در سالهای اخیر کم نبودند ارگانها و نهادهایی که کوشیدند با کنار گذاشتن تهیه‌کننده و کارگردانان باتجربه اقدام به تولید ماشینی کارگردان و تهیه‌کننده کنند و بعدتر هم که اتفاقات اجتماعی باعث کناره‌گیری شماری بازیگر زن شد، شروع کردند به تولید تعدادی بازیگر ماشینی کم‌بنیه که حتی اعتماد به نفس نقش‌های دو و سه را هم نداشتند و ناگهان نقش یک سریالها و فیلم‌های ارگانی بهشان رسید و متاسفانه حتی یک بازیگردان حرفه‌ای هم کنارشان نبود و اینها رشد که نکردند یا درجا زدند و یا زود حذف شدند…

سریال هفت
سریال هفت

سریال هفت معما را در فانتزی ترکیب میکند و برای روایت آن نیز شماری از بازیگران باتجربه را کنار خود دارد‌. امثال مهدی هاشمی و علی مصفا و پانته‌آ بهرام و نیکی کریمی و رضا کیانیان واقعا قله‌هایی در بازیگری هستند و می‌بینیم که چگونه در اینجا حلقه ارتباطی بازیگران جوانتر شده‌اند. کافیست مقایسه کنیم نازنین بیاتی بازیگر تیپیکال آثار تجاری چگونه سعی میکند اینجا در کنار نیکی کریمی، قدری از آن قالب آشنا درآمده و شخصیت سازی کند.

سریال «هفت» از بازیهای زمانی ابتدای اپیزود جهت ربط گذشته و حال استفاده می‌کند و برخلاف نمونه‌های مشابه، در این بازی زمانی، پرگویی نمی‌کند و باطمانینه پیش میرود و مخاطب را نه عقب‌تر از داستان بلکه همراه میکند در کشف راز و رمز گرفتاری امروز شخصیت‌ها. گرفتاری هایی که مرزهای تخیل ایرانی را درمی‌نوردند و شاید درنهایت حکم یک کابوس را برای کاراکتر و مخاطب توامان داشته باشند؛ کابوسی دوپهلو که یکطرفش جذابیت تمام است و طرف دیگرش، سقوط و تباهی.




ماجرای اختلافات فارابی و شماری تهیه‌کننده بیانیه‌نویس چیست؟/بازپس‌گیری حقوق واگذار شده؟

سینماروزان: در هفته‌های اخیر شاهد بیانیه شماری از تهیه‌کننده ها خطاب به بنیاد سینمایی فارابی بوده‌ایم؛ بیانیه‌ای ناظر به چرایی واگذاری حقوق بین‌الملل برخی آثار سینمایی بدون اطلاع تهیه‌کننده‌ها.

 

پیگیری‌های سینماروزان حکایت دارد برخی از تهیه‌کننده هایی که بیانیه داده‌اند به طور شخصی ماجرا را پیگیری نموده و چون مالکیت فیلمها را واگذار نکرده بودند توانسته‌اند به حق و حقوق قانونی خویش برسند اما بخش عمده بیانیه‌نویسان، آنهایی هستند که مدتها پیش حق و حقوق تصویری آثار خود را یکجا واگذار نموده بودند و درنتیجه نتوانسته‌اند از منظر حقوقی، به جایی برسند.

 

مساله همین است؛ اینکه مالکیت فیلم را واگذار کرده باشی و دوباره بخواهی آن را بستانی، کاملا غیرحرفه‌ای است ولی در مقابل اگر تهیه‌کننده‌ای باشد که درقبال وام یا تسهیلات فارابی، مالکیت را واگذار نکرده میتواند به دنبال حق و حقوق خود برود.

ماجرای اختلافات تهیه‌کننده های بیانیه نویس و فارابی چیست؟
ماجرای اختلافات تهیه‌کننده های بیانیه نویس و فارابی چیست؟

اگر می‌بینیم که برخی بیانیه‌نویسان بر مالکیت معنوی تاکید دارند، از همین حفره ناشی میشود. یعنی خودشان هم اذعان دارند که مالکیت مادی را واگذار نموده و پس در این حیطه، دستشان خالی است و حالا از فارابی استمداد نموده‌اند که از بعد معنوی! به آنها توجه کند.

 

اینکه فارابی بخواهد این بُعد معنوی را پاس بدارد یا نه به خودش مربوط است اما در شرایطی که جنگ رمضان و قطعی اینترنت اسباب بیکاری بسیاری از سینماگران را فراهم نموده، معنویت حکم میکند فارابی اگر میخواهد معنویت را دریابد اول کمک کند به توزیع تسهیلات معیشتی میان تمام خانواده‌ی سینما و بعد برود به سراغ معدودی که قبلتر رایت‌ها را واگذار نموده‌اند.

 




پندنامه بفرست ای رائد فریدزاده اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای!

سینماروزان/حامد مظفری: دو ماه از جنگ رمضان گذشته و در این دو ماه بیشترین تقاضای اهالی سینما رسیدگی به وضعیت معیشتی شان بوده؛ نه عیدی سینماگران واریز شده، نه سبدارزاق رمضان‌شان تعلق گرفته و نه حتی مشکل بیمه بیکاری آنها حل شده.

در این شرایط رائد فریدزاده رییس سازمان سینمایی خطاب به معاونان خود فرموده: با توجه به وضعیت بودجه‌ای که در شرایط کشور در همه حوزه‌ها وجود دارد، سینما هم جدا از آن نیست و باید تدابیر لازم نسبت به این شرایط اتخاذ شود. در این زیست بوم جدید و بر اثر متوقف شدن بخشی از تولیدات مشکلات معیشتی هنرمندان و اعضای صنوف مختلف سینما بیشتر شده که این وضعیت توجه ویژه‌ای(!) را طلب می‌کند. در این زیست بوم جدید و بر اثر متوقف شدن بخشی از تولیدات مشکلات معیشتی هنرمندان و اعضای صنوف مختلف سینما بیشتر شده که این وضعیت توجه ویژه‌ای(!) را طلب می‌کند. نیاز است بررسی مجددی در خصوص مواردی همچون برپایی جشنواره‌ها و رویدادها ملی و بین‌المللی، تولیدات و حمایت‌ها صورت گیرد و به سرعت فهرستی از حوزه‌های خصوصی و دولتی جهت مشارکت و همراهی و تامین اعتبار و کمک‌های فرهنگی تهیه شود.

با اجازه از روح بهرام بیضایی و مجلس شاه‌کشان‌ش باید خطاب به رییس سینما بگوییم: پندنامه بفرست ای رائد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. سینماگران از پند سیر آمده‌ و بر نان گرسنه‌اند!

و چرا دوپهلو سخن گفتن؟ خالص‌گویی پیشه کنید و بفرمایید مقصود از اندرزتان در ترکیب وصفی«توجه ویژه» چیست؟
الان جنابعالی نگران نرسیدن بودجه جشنواره های پرتعداد و تولیدات فله‌ای هستید یا نگران معیشت بدنه صنف سینما؟ اگر همچنان گیر اول هستید که هیچ وگرنه برای حل گیر اساسی که همان معیشت بدنه سینماست-و نه فقط کسب و کار چربِ معدودی افراد تکرارشونده در پروژه ها و جشنواره ها- یک راه بیشتر ندارید؛ چابک سازی.
جشنواره‌ها را تجمیع کنید و تولیدات فله‌ای را به حداقل برسانید؛ مابه‌تفاوت را خرج معیشت سینماگران نمایید.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار




عینیتِ آدمیت در فیلم “خط نجات”

سینماروزان/حامد مظفری: در اغلب آثار ارگانی مرتبط با پهلوی، نوعی یکطرفه بودن روایت به چشم میخورد که باعث میشود درنهایت مخاطب بتواند پایان را به راحتی حدس بزند و نقطه قوت “خط نجات” آن است که دور این روایت یکطرفه را خط کشیده و داستان را برمبنای آدمیت هر دو قطب مثبت و منفی پیش برده…

 

وحید موساییان کارگردان «خط نجات» به خوبی دریافته‌اند دوره ی اینکه ساواکی را یکسره پلید و اهریمنی نشان دهی گذشته و برای همین است که “خط نجات” گرچه با رئیس ساواک-اثباتی/لابد نمادی از پرویز ثابتی- تسویه کامل می‌کند و او را ماکیاولیستی خودسر نشان می‌دهد اما در زیرمجموعه، به تصویرسازی ماموری جانفدا می‌رسد که همه‌ی تلاش خود را برای انجام وظیفه صورت می‌دهد و بااینکه درنهایت بالادست‌ش او را سپر خویش می‌کند اما کم نمی‌آورد و او را جا می‌گذارد تا ماموریت را به پایان برساند.

 

مصطفی زمانی در ایفای نقش مامور گرفتار در توطئه‌ی دوگانه‌ی اثباتی-گروهکی، سعی دارد انسان بودن و به نوعی زمینی بودن را به نمایش بگذارد. او انسانی است جایزالخطا و درعین حال تجربه‌گرا که اگر جایی غیر از ساختار امنيتي رشد می‌کرد چه بسا چنین مغضوب خلق نبود و مزیت «خط نجات» این است که به خوبی او را هدایت کرده تا آدم بودن را ایفا کند.

 

«خط نجات» در تولید فیلم استانداردی به نظر می‌رسد و با اینکه محدودیت‌های لوکیشن بیرونی این سالها، آثار نوستالژیک را مشابه هم کرده اما تجربیات آزیتا موگویی تهیه‌کننده اثر موجب شده نوعی گشاده دستی در تصویرسازی های بیرونی و درونی را همزمان شاهد باشیم. تصویرسازی هایی که با نوعی بازسازی سی‌جی‌آی فیلم‌ها و تصاویر باقی مانده از دهه پنجاه خورشیدی در کنار استفاده از لوکیشن های باقیمانده در آن دوران، به اثر، جلای بصری قابل قبول داده.

 

«خط نجات» گرچه در برخی نقش‌های مکمل و مثل نقشی که به حسین سلیمانی سپرده شده، می‌توانست بهتر عمل کند ولی درمجموع نوعی یکدستی در بازیها را در خود دارد و به غیر از مصطفی زمانی، لادن مستوفی و آرمین رحیمیان نیز به عنوان بازیگرانی از دو نسل مختلف و گاه متضاد، انتخاب های خوبی بوده اند برای نقش‌هایی در دو منتهی‌الیه فیلم. امیر آقایی همان تیپ خشن کاریزماتیک همیشگی است و جواب هم می‌دهد.

 

«خط نجات» به دنبال تحلیل سیاسی نیست و انگار دریافته اگر بخواهد طرف هر سو را بگیرد، سوی مقابل را هدف گرفته و این است که در زیرلایه است که فقط بخشی از آنچه را روایت می‌کند که در فاصله دستگیری تیمسار مقربی-که چه خوب و طنازانه توسط فرامرز روشنایی بازیگر و رسانه‌ای قدیمی ایفا شده- تا وقوع انقلاب توسط گروه‌های چپ ممکن است رخ داده باشد.

 

«خط نجات» به کارگردانی وحید موساییان و تهیه‌کنندگی آزیتا موگویی، ابایی ندارد که تندروی چپ‌ها را بنوازد؛ چپ‌کرده‌هایی که حتی به یک مبارز انقلابی رحم نمی‌کنند و نجات دهنده‌‌ای را هدف میگیرند که بسیاری از چپ‌ها را در لوای رستوران‌داری-یادآور ارتش سری- نجات داده بود و ازقضا به‌خاطر همان رستوران‌داری با انگ سرمایه‌داری، باید حذف شود تا شاید اسرار ناگفته‌ی تشکیل‌دهنده خط نجات مدفون گردد…

 

 




قهرمانان وطن/جنگ، محمد نوری، احمد کاظمی و پدری که جبهه را انتخاب کرد

سینماروزان/اصغر نعیمی(نویسنده و کارگردان): وسط انفجارها، از میان دودی که افق را تیره کرده، از دور، خیلی دور، صدای محمد نوری به گوش می‌رسد که آرام و دلنشین می‌خواند:

“در روح و جان من می‌مانی ای وطن

به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد

شرح این عاشقی ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد”

 

با این صدا من پرتاب می‌شوم به کودکی هرگز نداشته‌ام، صدای مارش نظامی عملیات از رادیوی کوچک خانه به گوش می‌رسد، زمستان سردی است و پدر خانه نیست، پدر مدت‌هاست که خانه نیست. می‌گویند او بین همسر و فرزندانش و جبهه، جبهه را انتخاب کرده، پدرم به مادرم گفته از این عملیات که برگردد برای مدتی پیش ما در تهران خواهد ماند، اما مادرم می‌داند این قول او هرگز عملی نخواهد شد.

 

مادرم می‌گوید، پدرتان به “تکلیف” خود عمل کرده.

کودکی ما، من، برادر، خواهر کوچک‌ترم و خیلی‌‌ کودکان دیگر در جنگ گذشت، بدون سایه پدر بر سر. پدر خیلی بچه‌ها از آن جنگ بر نگشتند، پدر من و دیگرانی هم برگشتند با زخم و ترکش‌هایی در تن، اما با روحی بزرگ.

 

حالا هم جنگ است. به پدرم نگاه می‌کنم، این ایام دل‌گرفته است. کمتر حرف می‌زند و بیشتر نماز می‌خواند. گاه می‌بینم سر نماز گریه می‌کند. می‌دانم دلتنگ است. دلتنگ رفقا و همرزم‌های رفته‌اش.

من گریه پدرم را سر مزار برادرش ندیدم، اما وقتی خبر شهادت حاج احمد کاظمی را شنید، دیدم که اشک صورتش را خیس کرد. پدرم حاج احمد را از برادرش بیشتر دوست داشت و همیشه انگشتری که از حضرت آقا هدیه گرفته را در انگشت دارد و این انگشتر مایه قوت قلب اوست.

 

بچه که بودم گاهی از پدرم دلخور می‌شدم که چرا خانه نیست و به جای ما جبهه را انتخاب کرده. اما بعدها وقتی بزرگ‌تر شدم به او حسودیم می‌شد، وقتی در مسیر زندگی و انتخاب‌های آن فهمیدم چقدر سخت است عقیده داشتن و هزینه دادن بابت این عقیده، وقتی فهمیدم آرمان یعنی چه و توانستم دشواری آرمان‌خواهی و پایمردی بر سر آن را درک کنم. وقتی دریافتم “انسان دشواری وظیفه است.”

 

الان هم نمی‌دانم چرا دارم درباره او می‌نویسم، فقط این را می‌دانم که پیوند عمیق‌ نسل آن‌ها، این نسل قهرمانان، با مفهوم وطن و با معنای حقیقی عشق، ایمان و انسان مرا شدیدا متاثر می‌کند.

دلم برای حاج احمد، برای خنده‌های نجیبانه او وقتی به دیدار پدرم میامد، برای دل‌نگرانی‌هایش درباره مشکلات جانبازان و رزمنده‌های قدیمی وسط همه مسئولیت‌ها و مشغله‌هایش خیلی تنگ شده، چقدر این روزها جای او خالی است.

دل‌نوشته اصغر نعیمی کارگردان سینما درباره ایران و قهرمانان جنگ
دل‌نوشته اصغر نعیمی کارگردان سینما درباره ایران و قهرمانان جنگ

به آخرین دیدار با پدرم، وقتی برای تبریک سال نو به دیدنش رفته بودم، فکر می‌کنم. اواخر شب بود که دیدم کنار پنجره ایستاده و به دود ناشی از انفجاری شدید در دور دست‌ها خیره است. برای آنکه حال و احوالش را عوض کنم در موبایلم گشتم و موزیکی را که می‌دانستم دوست دارد را پخش کردم.

در میان صدای گوشخراش عبور جنگنده‌ها و انفجارهای پی در پی، صدای محمد نوری فضای خانه را پر کرد.

“ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده‌ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله‌ها، چه خطرها کرده‌ایم، چه خطرها کرده‌ایم.”

من پدرم را نگاه کردم که پشت به من ایستاده و به افق که همچنان پر از دود و غبار جنگ و انفجار بود نگاه می‌کرد‌. صدای محمد نوری همچون ابری لطیف فضای خانه را پر کرده بود:

“ما برای آن‌که ایران خانه خوبان شود

رنج دوران برده‌ایم، رنج دوران برده‌ایم.”

…و من دیدم که شانه‌های لاغر و نحیف پدرم می‌لرزد و صدای محمد نوری هنوز می‌‌آمد که می‌خواند:

“ما برای آن‌که ایران گوهری تابان شود

خونِ دل‌ها خورده ایم، خونِ دل‌ها خورده ایم…”

 




همه باید بجنگیم…

سینماروزان/ صالح دلدم(روزنامه‌نگار و فیلمساز): تجاوز آمریکای تحت سلطه ترامپ و رژیم صهیونیستی به کشورمان با خیانت برخی کشورهای منطقه درحالی وارد چهارمین هفته خود شده که در این مدت نیروهای نظامی کشورمان توانسته اند در برابر دو ارتش مجهز و مدعی جهان به خوبی ایستادگی کنند و درس خوبی به متجاوزان بدهند و از طرفی انسجام ملی و میهنی نیز در برابر دشمن به خوبی حفظ شده است.

جنگی که با ادعای حمایت از مردم ایران و با سوءاستفاده از رخدادهای تلخ دی ماه سال گذشته آغاز شد اما دیری نپایید که صورت واقعی خود را با آسیب به زیرساخت های کشور، اماکن تاریخی و فرهنگی و کشتار هموطنان و شهادت جمعی از ایرانیان با حمله به اماکن مسکونی نشان داد تا ثابت شود برای ترامپ و نتانیاهو تنها منافع اشغالگرایانه رژیم صهیونیستی و البته کاسبی آمریکای ترامپ با جنگ اهمیت دارد.

در کنار انسجام اکثریت ایر انیان در برابر دشمن متجاوز و حفظ تمامیت ارضی، متاسفانه شاهد وطن فروشی اقلیتی پر سر و صدا که نام ایرانی را یدک میکشند هم در این مدت بوده ایم. در کنار این وطن فروشان ضد ایرانی، برخی سلبریتی ها نیز که از مواهب و امکانات کشورمان صاحب شهرت و تریبون شده اند در این مدت در میان میهن و متجاوز، سکوت و بی طرفی را پیشه کرده اند.
این درحالی است که در شرایط خطیر، هر کسی با هر اسلحه ای که در اختیار دارد باید در برابر دشمن بجنگد. رسانه و شهرت نیز یکی از این سلاح هاست. بخصوص هنرمندان و ورزشکارانی که در سطح بین المللی درخشیده اند و در کشورهای مختلف دنبال کننده دارند و از جشنواره های مختلف جوایزی کسب کرده اند باید صدای حق طلبی ایران و وحشیگری متجاوز را فریاد بزنند.
متاسفانه برخلاف جنگ آمریکا و انگلیس علیه عراق دوران صدام، در این جنگ سوم خلیج فارس کمتر شاهد اعتراضات بین المللی در خیابان های کشورهای مختلف جهان و در میان مردم و سران کشورهای جهان بوده ایم که ناشی از واگذاری بازی رسانه ای به دشمن برخلاف قدرت نظامی و سخت کشورمان است.
امروز هم دیر است، اما باید از همین امروز، مسئولان فرهنگی، سفرا و دیپلمات های ایران، سلبریتی ها و چهره های فرهنگی و هنری و رسانه به مانند سلاحی علیه متجاوز در سطح بین الملل فعال شوند تا با فشار افکار عمومی به این جنگ و تجاوز وحشیانه و ویرانگر علیه ایران و مردم ایران پایان دهند. ایرانی که قربانی قرار گرفتن یک لمپن بی سیاست و مجسمه بلاهتی چون ترامپ بر مسند امور ایالت متحده شده است. از دور اول ریاست جمهوری ترامپ همزمان با دولت اعتدال در تهران که به زیر توافق برجام زد و با تحریم های ظالمانه اقتصاد و معیشت مردم ایران را هدف قرار داد و درحالیکه خود بیشترین سلاح هسته ای را در اختیار دارد با زورگویی به دنبال جلوگیری از حق ایران در این زمینه بود تا امروز که دو بار در میانه مذاکرات با حضور فردی ناآشنا به سیاست چون ویتکاف به دیپلماسی خنجر زد و همراه با جنایتکاری چون نتانیاهو به ایران تجاوز کرد، بر همه ما واجب است فارغ از هر نظری نسبت به سیاستمداران و مسئولان کشورمان و انتقاداتی که به دولت فعلی وارد است، اسلحه در دسترس خود را در دست بگیریم و از ایران که ریشه ماست دفاع کنیم.
 




خانواده‌ی سازنده‌ی «طوفان شن»؛ عزادار جنگ رمضان

سینماروزان: در جریان جنگ رمضان و بمباران مناطقی از چیذر تهران، سعید شمقدری به شهادت رسید.

سعید شمقدری دانشیار گروه کنترل دانشکده مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت ایران بود که به همراه دختر و پسرش به شهادت رسید.

سعید شمقدری پسرعموی جواد شمقدری کارگردان قدیمی سینما بود. جواد شمقدری سابقه ساخت فیلمهای مختلف نظیر «بر بال فرشتگان»، «فرستاده»، «آفتاب و زمین» و همچنین «طوفان شن» را در کارنامه دارد. طوفان شن روایتی سینمایی بود از زمین گیر شدن قوای آمریکایی در جریان تهاجم به طبس و گرفتار شدن در طوفان شن.

جواد شمقدری معاون سینمایی دولت دوم احمدی نژاد هم بود و در آن دوره و با راه اندازی شورای عالی سینما-با حضور مستقیم رییس جمهور/اتفاقی که بعدا تکرار نشد-تلاش کرد شرایط بهبود معیشت اهالی سینما را فراهم کند. شمقدری بعد از جدایی از مدیریت سینما، سریال «روزهای ابدی» را ساخت.

پوستر فیلم طوفان شن
پوستر فیلم طوفان شن

 




چرا سریال «بدنام» توقیف شد؟ چرا خالق «بدنام» در کنداکتور جنگ رمضان است؟!

سینماروزان/حامد مظفری: سریال «بدنام» تازه‌ترین ملودرام حامد عنقا تنها پس از عرضه یک قسمت در فیلیمو گرفتار توقیف شد.

درباره‌ی توقیف سریال حرف و حدیث فراوان است و از همه مهمتر حضور یک بازاری زن‌باره در سریال-با بازی حسن پورشیرازی-!پرسوناژی که در ظاهر تابوشکنی قلمداد شده اما اتفاقا یکی از تیپ‌های تکرار شونده نه در سینما و تلویزیون بلکه در تاریخ هنرهای نمایشی ایران است و قدمتش به نمایش های تخته حوضی سالهای دور میرسد.

همان قدر که هَوَل بودن و هوسبازی تیپ بازاری در تخته حوضی، اسباب چوب زدن به این رفتار بوده و نه تقدیر، در بدنام هم قرار بوده این بوالهوسی به عنوان کرداری پلید، نهی شود.

به غیر از محمدرضا شریفی نیا که به کرات در آثار سینمایی-و از همه بیشتر دیده‌شده «دنیا»‌ی منوچهر مصیری- این تیپ را بازی کرد، یکی از چهار نقطه قوت کارنامه داریوش ارجمند-به غیر از ناخدا خورشید و مالک اشتر و حشمتِ ستایش- بازی در تیپ حاجی نقدی در فیلم سگ‌کشی بهرام بیضایی بود؛ یک دلال گور ظاهرا متشرع و باطنا هفت‌خط که حتی اجناس دلارزای خودش را نمی‌دید اما تا سر بالا آورد و گلرخ را دید، هوسبازی‌اش گل کرد و هم نمره‌ی شخصی‌اش را لو داد و هم آدرس باغچه‌ی پنهانی.

در همین صداوسیما ی جمهوری اسلامی، حسن فتحی سریالی به اسم «میوه ممنوعه» را ساخت متمرکز بر بوالهوسی پیرمردی بظاهر دیندار و متاهل.

از این مصادیق فراوان است و «بدنام» در نمایش تیپ ظاهرالصلاحان منافق، تابویی نشکسته. خط و ربط داستانی سریال علیه پشت پرده‌ی بیزنسمن‌های دنیادوستی است که برای دو همت بیشتر، همه چیزشان را به حراج میگذارند و اگر نشود این کژی‌ها را در سریال‌ها هم نقد کرد پس چه باید کرد؟

چرا سریال بدنام توقیف شد؟
چرا سریال بدنام توقیف شد؟

بدنام از نظر ساختار بصری اثری قابل تامل نشان داده و تعقیب و گریز خودرویی داخل اتوبان یا خودکشی از فراز برج- را به طبیعی‌ترین شکل ممکن و بالاتر از استانداردهای سینما و تلویزیون ایران به اجرا درآورده.

کیفیت بازی‌ها هم قابل اعتناست و در برهوت نبود بازیگر زن یک-به دلیل ممنوعیت‌های متعدد- اینکه ستایش رجایی‌نیا بعد از نقش مکمل در «غربت» به خوبی از پس نقش اول زن «بدنام» برمیاید، یعنی نوعی حساب‌شدگی در کشف و تحویل استعداد.

اینکه چنین سریال استانداردی توقیف میشود چندان به نفع کلیت صنعت هنرهای نمایشی ایران نیست‌ و فقط ریسک جاه‌طلبی را بالا میبرد و بقیه را به لاک تکرار می‌اندازد.

حامد عنقا تهیه‌کننده و طراح داستانی بدنام همین ایام جنگ رمضان روی آنتن صداوسیما بوده با فیلم «غریب»-درباره زندگی محمد بروجردی- که به غیر از شبکه های اصلی، مرتب از شبکه های استانی در حال پخش است و با اینکه تنها کار جنگی عنقا است ولی به‌مراتب بهتر از بسیاری آثار ارگانی.

عجبا که تازه‌ترین محصول این آدم-که اتفاقا خیلی زود علیه تجاوزگران به ایران موضع گرفت-توقیف میشود و آثار افرادی که همچنان وسط لحاف را ترجیح میدهند به موضع‌گیری له وطن خویش، بی یک پلان ممیزی در حال پخش از همین شبکه خانگی است…