آتقی یا نوید؟/«آئینه عبرت» یا «ابد و یک روز»؟؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: بعد از دهه‌ها در سینما و تلویزیون ایران یک سری الگوهای ثابت وجود دارد که دیدنش برای مردم همیشه جذابیت داشته است.

یکی از این الگوها داستان پردازی حول بحث اعتیاد و مواد مخدر است. از دهه پنجاه با فیلم «گوزنها» و بعدترش با «تاراج» و «زخمه» و دهه‌های بعد با «خون بازی»، «شمعی در باد»، «سنتوری» و این اواخر «دارکوب» و «ابد و یک روز» این الگو در شکل های مختلف مورد توجه کارگردان ها قرار گرفته.

در تلویزیون هم اول بار شاید با سریال «طلاق» این موتیف مورد توجه قرار گرفت و در دهه‌ی بعد محسن شامحمدی با ساخت «آینه عبرت» نشان داد این تم همچنان می تواند مورد توجه مخاطب قرار بگیرد. در فصل اول «آینه عبرت» شخصیت اصلی ( آتقی) مرد معتاد، شیرین و خوش زبانی است که با کارهایش چهره سمپاتی برای مخاطب خلق می‌کند. جواد گلپایگانی-بازیگر قدرنادیده و هسته مرکزی سریال- کوشیده بود با عینیت‌ی که از معتادان در مناطقی مثل گمرک و راه‌آهن دیده بود، شخصیت آتقی را بی کپی برداری از نمونه های قبلی بسازد و برای همین آتقی خیلی زود گرفت و شیوع پیدا کرد و نه فقط گلپایگانی را مشهور کرد که باعث شد بازیگر روبرویش-محمود دینی – با وجود ضعفهای آشکار در اجرا، شهرت یابد.

همراهی علی که جوان افسرده و تنهایی است با آتقی و جبران خلاء شخصیت پدر اخمو و عنقش-روح الله مفیدی- در رابطه با آتقی، زوج جذابی آفرید که برای محمود دینی هم حسابی کار کرد و باعث شد بعد از دهه ها همچنان به واسطه همان تک‌نقش-و حواشی شب‌پره‌ای حولش- در کانون توجه باشد.

محسن شامحمدی با شناخت درست از محلات پایین شهری، بازارچه نواب و درخونگاه، سیروس و مولوی و خانه های قمر‌خانمی قدیمی و نمور را به ویترینی بدل کرد که خیلی درست حس همراهی را با مخاطب برمی‌انگیخت. هنور هم بعد از چهار دهه از عمر این سریال در بازپخش «آئینه عبرت» برای مردم جذاب است و مخاطب ترجیح می دهد به جای دیدن سریال های بی بو و خاصیت شبکه های مختلف که عمدتا یک سری شخصیت های بی روح و سرد و آنکادره را بازنمایی میکنند، همچنان آئینه عبرت ببیند و با دیدن سریال آهی از ته دل بکشد و بگوید آخ دهه شصت کجایی که یادت به خیر؟

جواد گلپایگانی-آتقی- به لطف آینه عبرت مشهور شد و در دهه ۶۰ برای خودش نوعی سلبریتی محسوب میشد و گرچه بعدتر از اسب افتاد ولی از اصل نیفتاد و تا زمان مرگ همچنان چهره‌ای مردمی بود. کارکرد آینه عبرت برای جواد گلپایگانی همان کارکرد ابد و یک روز را برای نوید محمدزاده داشت. دو تیپ معتاد یکی سنتی و دیگر ی صنعتی به اشتهار بازیگران تیپ ها کمک کردند. چهل سال بعد از پخش اولیه، هنوز آتقی، دوست داشتنی است، چهل سال بعد از پخش اولیه “ابد و یک روز” یعنی حول و حوش ۱۴۳۴ خورشیدی باز هم “ابد…” و نوید دیدنی خواهند بود؟؟




تحولات برره‌ای در سینمای جعفر پناهی+چگونه فیلمفارسی به داد «بی‌داد» رسید؟/افشای طرح اصلی فیلمنامه مجوزگرفته‌ی «بیداد» درباره‌‌ی زوجی که به صداوسیما دعوت میشوند!!

سینماروزان: سعید مستغاثی از منتقدان باسابقه و عضو سابق شورای پروانه ساخت سازمان سینمایی در یادداشتی حول سینمای زیرزمینی در کیهان، نگرانی‌ها از رشد این سینما را بیهوده دانسته و در عین حال نقدی کرده بر ساختار ابتدایی فیلمهای زیرزمینی و درنهایت خط اصلی فیلمنامه “بیداد” سهیل بیرقی که با آن پروانه ساخت گرفته را لو داده است.

سعید مستغاثی نوشت: نگرانی بعضی حضرات داخلی از رشد همین سینمای به‌اصطلاح زیرزمینی که به تصور آنها به دلیل سخت‌گیری در مجوزهای سینمای «روزمینی» روندی افزایشی داشته، چندان با واقعیات مطابقت ندارد. و البته واضح و مبرهن است که همه آن نگرانی ادعایی، در واقع برای رها ساختن کامل عرصه تولید سینمای کشور مورد پافشاری قرار گرفته، اگرچه در حال حاضر هم چندان با آن رهاسازی فاصله‌ای به چشم نمی‌خورد!! خیلی طبیعی است که اغلب آثار تولیدشده، هیچ نسبتی با فیلم و سینما نداشته باشند، چه آنها که شخصی بوده‌اند و چه آنها که خواسته‌اند روال قانونی را دور بزنند و طرفه آنکه این گروه دوم مملو از نمونه‌های غیرسینمایی و بلکه ضدسینمایی هستند، چراکه برای عبور از درهای بیشتر جشنواره‌های فیلم امروز دنیا، چندان نیازی به هنر سینما و هنرنمایی سینمایی نیست و بنا به مصالح آن جشنواره، خصوصاً از کشورهایی مانند ایران، مقداری شعر و شعار کفایت می‌کند و شبه‌روشنفکر/فیلم‌ساز وطنی هم به سیاق اسلاف خود، به‌اصطلاح پیاز داغ قضیه را بیشتر کرده و دیگر فرصتی برای پرداختن به «فیلم» و «سینما» برایش باقی نمی‌ماند. به‌ویژه آنکه اساساً هم از ابتدا چندان سررشته‌ای از هنر هفتم نداشته و در این اوضاع شلم‌شوربای هنر امروز، راه گم کرده و به‌اصطلاح دستش خط خورده، یک‌دفعه به عرصه فیلم و سینما پرتاب شده و کم‌کم امر بر او مشتبه گشته که نکند چیزی از هنر هفتم حالیش است.

وی ادامه داد: از همین روی، حتی نمی‌تواند در فیلم «دانه انجیر معابد»، راکورد نوری دو پلان پی‌درپی را در حد یک هنرآموز ابتدایی حفظ کند! و در فیلم «کیک محبوب من»، از یک تصویربردار مجالس عروسی هم نابلدتر عمل می‌نماید!! و علی‌رغم سرقت بی‌تعارف نمایشنامه «مرگ و دوشیزه» آریل دورفمن و فیلم معروف رومن پولانسکی، تحولات برره‌ای!!! را محور «یک تصادف ساده» قرار می‌دهد!

دعوت زوج "بیداد" به صداوسیما؟/فیلمنامه‌ی اصلی "بیداد لو رفت/تحولات برره ای در سینمای جعفر پناهی/عضو سابق شورای پروانه ساخت ارشاد مطرح کرد
دعوت زوج “بیداد” به صداوسیما؟/فیلمنامه‌ی اصلی “بیداد لو رفت/تحولات برره ای در سینمای جعفر پناهی/عضو سابق شورای پروانه ساخت ارشاد مطرح کرد

مستغاثی افزود: حالا رسیدیم به اثری به نام «بی‌داد» که برای پوشاندن حفره‌های عمیق ضدسینمایی و غیرهنری‌اش، خیلی زور زده و می‌زند که باور کنند یک «فیلم زیرزمینی» بوده! در حالی که برخلاف این ادعاها و تبلیغات شبکه‌های شبه‌رسانه‌ای خارجی و داخلی، «بی‌داد» یک اثر کاملاً روزمینی به شمار می‌آید!! «بی‌داد» با دریافت پروانه ساخت رسمی فیلم‌سازی از شورای صدور پروانه ساخت سازمان سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت شهید رئیسی در اواخر مهرماه ۱۴۰۱ (اوج اغتشاشات موسوم به «زن زندگی آزادی»!) که بسیاری از صاحبان آثار به علت شرایط التهاب‌آمیز جامعه، فیلمنامه‌های خود را به شورا ارائه نکرده و بعضاً ترجیح می‌دادند بدون پروانه ساخت، اقدام به تولید نمایند، بله، در چنین شرایطی سهیل بیرقی، فیلمنامه «بی‌داد» را به شورای صدور پروانه ساخت ارائه نمود که با اکثریت آرای اعضای شورا و بدون هیچ اصلاحیه، حتی جزئی، مورد موافقت قرار گرفت.

این منتقد اظهار داشت: آن فیلمنامه با آنچه امروز به نام «بی‌داد» نمایش داده شده، به‌کلی متفاوت بود. آن فیلمنامه «بی‌داد»، ماجرای زوج جوان و نوازنده‌ای را روایت می‌کرد به نام غزال و وحید، یکی نوازنده سه‌تار و دیگری تار، که در آغاز زندگی مشترک، به‌عنوان یک گروه موسیقی، قصد دارند تا سازها و موسیقی اصیل ایرانی را در میان نسل جوان احیا کرده، آنها را به ریشه‌هایشان بازگرداند و پویشی به راه می‌اندازند با محوریت «زن و شوهر» و «خانواده» و «وطن و ایران» و… یکی از دوستان پدر غزال که حاجی خطابش می‌کنند، این زوج و گروه جوان را به تلویزیون برده و در برنامه‌ای پرمخاطب، قصد آنها مبنی بر احیای موسیقی اصیل ایرانی را در میان جوانان، به اجرا در می‌آورد. اما در همین بین، از شبکه‌های خارج کشور با وحید تماس گرفته و او را تحریک می‌کنند با ادعای برپایی جنبشی اعتراضی در میان جوانان، به خارج کشور پناهنده شده و آینده خودش را تضمین نماید. در حالی که گروه کوچک آنها به مدیریت غزال، روزبه‌روز در ایران محبوبیت بیشتری کسب می‌کند، وحید با پخش یک ویدئوی جعلی به خارج فرار می‌کند، اما در محل قرار، یعنی استانبول، مورد بی‌اعتنایی واقع شده و پشیمان به کشور بازگشته، مورد تشویق دستگاه اطلاعاتی و امنیتی واقع شده و مجدداً آینده خود را در وطن جست‌وجو می‌نماید.

دعوت زوج "بیداد" به صداوسیما؟/فیلمنامه‌ی اصلی "بیداد لو رفت/تحولات برره ای در سینمای جعفر پناهی/عضو سابق شورای پروانه ساخت ارشاد مطرح کرد
دعوت زوج “بیداد” به صداوسیما؟/فیلمنامه‌ی اصلی “بیداد لو رفت/تحولات برره ای در سینمای جعفر پناهی/عضو سابق شورای پروانه ساخت ارشاد مطرح کرد

مستغاثی تاکید کرد: اما آنچه بیرقی از این فیلمنامه تصویب‌شده درآورده، دختری است که فکر می‌کند صدای خوبی دارد، می‌خواهد برای عموم آواز بخواند، اما گویی با ممانعت‌هایی مواجه شده و یک مادر دائم‌الخمر (لیلی رشیدی) که کاری به کار دخترش ندارد! پایان آبکی کار هم حسن ختامی بر آن همه کاریکاتوریسم است؛ یک آدم مفنگی مقابل کلی پلیس می‌ایستد تا مثلاً لکنت زبان دختر باز شود! و اینجا دیگر جناب کارگردان نمی‌تواند به «فیلم‌فارسی» ادای دین نکند (بالاخره فیلم‌فارسی به داد «بی‌داد» رسید!) و ترانه یکی از همان فیلم‌ها به نام «اتهام» (ساخته شاپور یاسمی در سال ۱۳۳۵) را در آخرین صحنه در دهان دختر می‌گذارد! که لااقل آن صدای خواننده اصلی ترانه، یعنی حسن گلنراقی، را هم ندارد و با یک صدای به‌اصطلاح «ضیق‌ضیقی» مانند یک ویلن ناکوک روی اعصاب تماشاگر می‌رود. آنچه نقض غرض کل اثر است، یعنی ادعای خوانندگی فردی در کل «بی‌داد» که اصلاً صدای خوشی هم ندارد!




احیای سبک آشپزی مادربزرگ‌های ایرونی/چرا «سرآشپز» نتوانست و «شفرونی» میتواند؟

سینماروزان: فصل تازه ی برنامه شفرونی در فیلیمو پخش شده و برخلاف فصل قبل اینجا دیگر نیما شعبان نژاد به سراغ غذاهای ایرانی رفته است.

 

جامعه ایران جامعه ای است بسیار نوستالژیک و گرچه در ادواری رویکرد داشت به غذای ملل و رستوران های مختلف فرنگی در تهران و نقاط دیگر ایران، راه افتاد ولی چند سالی است که دوباره شاهد رونق سفره خانه های ایرانی و سرو غذاهای سنتی ایرانی هستیم.

 

شعبان نژاد فصل تازه شفرونی را با دنده کباب کردی استارت زد و آن هم با حضور سیاوش چراغی پور و رضا شفیعی جم دو بازیگر طناز ایرانی و همراهی گیتی معینی به عنوان سورپرایز.

 

آنچه به فصل تازه شفرونی حال و هوای تازه داده همان رجوع به سبک غذای ایرونی و یادآور سبک آشپزی مادران و مادربزرگ های ایرانی است. واقعیت اینکه تقریبا هیچ جای دنیا تنوع غذایی ایران را ندارد و درباره آشپزی ایرانی هرچقدر برنامه تولید شود باز هم کم است چون حتی خود ایرانیان شاید ندانند که غذای سنتی فلان نقطه چیست و چقدر هم خوشمزه است.

 

شفرونی با ساختاری حرفه ای و جلوتر از مثلا “سرآشپز” که در تلویزیون پخش می‌شود اول از همه به مخاطب احترام میگذارد و بعد هم سعی میکند او را سرگرم کند و درباره غذاهای ایرانی به او آموزش دهد. ضربه ای که سرآشپز خورد از لحن لمپنی گرداننده و کیفیت پایین اجرا و از همه مهمتر عدم احترام به مخاطب است. اینکه فکر کنیم چون بناست درباره سبک غذای ایرانی برنامه درست کنیم باید با ادبیات چاله میدونی صحبت کنیم، سخت در اشتباهیم.

اتفاقا قبل از تخصصی نگریستن به آشپزی، باید به مخاطب احترام گذاشت و تازه بعدش هم کار را به دست آشپزان واقعی و آنهایی سپرد که برندساز در حوزه رستوران داری بوده اند؛ یعنی رجوع به همان سبک مادربزرگ های ما که احترام را از آشپزی تا پذیرایی صرف میکردند.

 

شفرونی ادعایی ندارد که میخواهد استیج آشپزی باشد و مثل سرآشپز بر دکوپاژ استیج آکادمی گوگوش هم سوار نشده و اتفاقا با کمال حرمت گذاری و انتخاب درست مجری و مهمانان میرود که به یک دائره‌المعارف کاربردی در مبحث غذا بدل شود.

 




چرا آوینی بر حاتمی تاخت؟/چپ رفت؟ بلندگو شد؟ رسالت‌پذیر نبود؟

سینماروزان: اصغر نعیمی کارگردان و نویسنده، در زادروز علی حاتمی یادداشتی با عنوان «چراغ‌هایی که خاموش نشدند» نگاشته و در آن از دلایل کم لطفی در حق علی حاتمی در زمان حیات گفته.

یادداشت اصغر نعیمی را بخوانید:

علی حاتمی فیلمسازی بود که می‌خواست سینمایی با هویتی عمیقاً ایرانی بسازد، سینمایی که زبان، موسیقی، معماری، تاریخ و آدم‌هایش از همین خاک آمده باشند. شاید یکی از دلایل قدر ندیدن برخی از آثارش در زمان خود، همین بود که حاتمی الگوی آماده‌ای نداشت و سینمایش را نمی‌شد به‌سادگی در قالب‌های رایج قرار داد. او شیوه خودش را داشت و به آن وفادار ماند.

اما یک داور دیگر وجود دارد که گاهی از منتقدان سختگیرتر، نظراتش ماندگارتر و صادقانه‌تر است: زمان و مردم.

فیلم‌های حاتمی ماندند، دیالوگ‌هایش وارد حافظه مردم شدند و شخصیت‌هایش بخشی از فرهنگ عمومی ما شدند:

“همه عمر دیر رسیدیم.”

“همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید.”

“مادر مُرد، از بس که جان ندارد.”

یا، “آیین چراغ خاموشی نیست.”

کلمات در فیلم‌های او فقط حرف نبودند، موسیقی بودند و در عین حال تصاویرش جادو می‌کردند.

شاید هیچ جمله‌ای به اندازه آغاز دلشدگان رؤیای او برای سینما و زندگی را توضیح ندهد:

“ای کاش دنیا مثل جعبه موسیقی بود، همه صداها آهنگ بود، همه حرف‌ها ترانه.”

شاید حاتمی خودش یکی از همین “دلشدگان” بود، دلبسته این سرزمین، فرهنگش و سینمایی که می‌خواست هویت خودش را داشته باشد.

با تمام این ویژگی‌ها، شوربختانه آثار علی حاتمی در زمان حیات او چندان مورد توجه و تحسین منتقدان قرار نگرفت و بخش مهمی از بازخوانی جدی آثارش پس از مرگش به‌وسیله نسل جدید منتقدان اتفاق افتاد.

به عنوان مثال برای من همیشه این پرسش وجود داشته چرا منتقد ایرانی که مثلا زاویه و جای دوربین در آثار یاسوجیرو اوزو، که ریشه در فرهنگ و شیوه نشستن ژاپنی‌ها دارد، را تحسین می‌کرده، اما از دیدن قرابت تصاویر و میزانسن‌های علی حاتمی با سنت نقاشی ایرانی، مینیاتور و پرده‌خوانی، یا به قول خودش قالی ایرانی، با آن عمق میدان و وسواس در جزئیات، بازمی‌ماند؟

شاید یکی از دلایل عدم رغبت منتقدان این بود که سینمای حاتمی چندان با الگوهای مسلط نقد روشنفکری آن دوران هم‌خوان نبود.

سینمای او مطلقا، با معیارهای رایج، چپ‌روانه نبود. ارجاعات سیاسی و اجتماعی مستقیم در آن نبود یا کم بود. حاتمی بیشتر از آنکه بخواهد بیانیه صادر کند، می‌خواست قصه بگوید. قصه آدم‌هایی خاص، منحصربه‌فرد و جذاب، با زبانی که خودش ساخته بود.

البته فقط منتقدان جریان روشنفکری نبودند که با سینمای حاتمی مسئله داشتند. در سوی دیگر، بخشی از جریان منتقدان مذهبی نیز با او همدل نبودند. سید مرتضی آوینی در نقدی بسیار تند و صریح بر فیلم مادر، جهان حاتمی را به چالش کشید، چرا که در سینمای او آن ارجاعات ایدئولوژیک و انقلابی مورد انتظار خود را نمی‌یافت و رجوع حاتمی به گذشته را نوعی فاصله گرفتن از مسئولیت اجتماعی و انقلابی هنرمند در قبال زمانه خود می‌دید.

به این ترتیب، حاتمی در موقعیتی عجیب قرار گرفته بود: از یک سو سینمایش برای بخشی از منتقدان روشنفکر به اندازه کافی اجتماعی و سیاسی نبود و از سوی دیگر، برای بخشی از منتقدان مذهبی، گذشته‌گرا و دور از رسالت ایدئولوژیک هنر به نظر می‌رسید.

امروز اما همین بیرون ماندن از این دسته‌بندی‌ها، یکی از مهم‌ترین ارزش‌های سینمای او و راز ماندگاری آثارش است.

حاتمی نمی‌خواست سینمایش بلندگوی یک ایدئولوژی باشد. می‌خواست قصه بگوید، قصه آدم‌هایی خاص، با زبان، رؤیاها، شکست‌ها و عاشقانه‌های خودشان.

او شاید قصه‌پردازترین فیلمساز تاریخ سینمای ایران بود، فیلمسازی که به جای آنکه شخصیت‌هایش را وسیله‌ای برای بیان یک موضع سیاسی یا اجتماعی کند، به آنها زندگی می‌داد و از مخاطب می‌خواست بنشیند و قصه‌شان را ببیند.

به همین دلیل است که زمان، داوری متفاوتی درباره او کرده است.

امروز از میان آن همه جدل و داوری، آنچه باقی مانده، خود فیلم‌ها هستند، زبان حاتمی، تصاویر حاتمی، آدم‌های حاتمی و جهانی که هیچ فیلمساز دیگری شبیه آن را نساخت.

او با فیلم‌هایش چراغ‌هایی که روشن کرد که هرگز خاموش نشدند.

 




سونامی سریال «بدنام»/ فینچربازی را بلعید و تناسخ‌نمایی را قورت داد

سینماروزان/محمد شاکری: با رسیدن سریال “بدنام” به نزدیکی فینال باید گفت با اختلاف پربحث‌ترین و کنجکاوی‌برانگیزترین سریال ماه‌های اخیر، خودش بوده؛ فیلمفارسی اسمش را بگذاریم یا هر چیز دیگر؛ اینکه یک داستان عاشقانه با رقابت بر سر یلدا را با سه ضلع پیش برده و همچنان مخاطب را تشنه ادامه داستان گذاشته، یعنی به هدف زده.

حامد عنقا در پروپاگاندای پیرامونی، کاربلد است. شاید چون روزنامه‌نگاری کرده؛ ولی قبل از آن و در همان مرحله اول یعنی داستان پردازی، فضای لازم برای جریان سازی بعدی را به وجود آورده. او ابدا قصد شکستن تخم غول را ندارد و اتفاقا بسیار رندانه بر الگوهای امتحان پس داده سوار می‌شود و فقط کمی خط قرمزها را در تنیدن شخصیت های اصلی دور هم و تقابل دوبه‌دوی آنها، جابجا میکند. عنقا فهمیده که مخاطب ایرانی نه دنبال فانتزی های مارولی است و نه فینچر بازی، اینجا جواب میدهد و نه نسبیت‌بازی نولانی. پس همان محصول محبوب ایرانیان را تر و تمیز و قدری روزآمد ازحیث اشارات سیاسی برایش سرو میکند…

سریال بدنام
سریال بدنام

بدنام را مقایسه کنید مثلا با سریالی تاریخی‌طور که میخواست با سفر در زمان، منکوب‌مان کند و به قسمت سوم نرسیده به زمین خورد یا سریالی که مثلا میخواست ادای هفت دیوید فینچر را درآورد و مخاطب را از هرچه جنایی است، بیزار کرد. یا مثلا سریال صد قسمتی تلویزیون که به فصل سوم رسیده اما حتی بازیگر اصلی‌اش هم پای آن نایستاده و غیبش زده.

اینکه دوست و دشمن بر پاپیولار بودن «بدنام» تاکید دارند و حتی رسانه‌های ارگانی ذینفع در پروژه‌ی رقیب، پرونده‌سازی میکنند علیه سریال ولی واو به واو سکانسها را از بر هستند یعنی دیگر فقط بحث پروپاگاندا و تبلیغات نیست، «بدنام» به ناخوداگاه مخاطب رفته و پروژه‌بگیران کودن که از رسانه‌ی افراطی تا تلویزیون و سازمان سینمایی و… پلکیدند و چاپیدند و از همه جا هم حذف شدند تا رفتند و عرق‌ریزان، پروسه‌ی رقیب‌سازی کلید زدند حتی نمی‌توانند یک تیپ مادر سمپات مثل مینا جعفریان در «بدنام» خلق کنند.
هنر همین است که یکی میداند حتی برای نقش کوتاه یک مادربزرگ باید برود و حرفه‌‌ای‌ترین آدم را بیاورد و دیگران فقط میخواهند بسان شانه‌ی تخم مرغ، تعدادی کله را بیاورند در برابر دوربین که حرفهایی بزنند و رد شوند و بروند و…

سریال بدنام
سریال بدنام

سونامی «بدنام» فقط ناشی از التهاب داستانی آن نیست؛ بلکه حفظ التهاب در چند ماه و تشنه نگه داشتن مخاطب برای دیدن قسمت بعد است که سریال را در مدار نگه داشته. البته که این اصل اولیه سریال سازی است ولی درنظر بگیرید که همین اصل ساده را خیلی‌ها-چه در تلویزیون و چه در شبکه خانگی- به کتف‌ خود ارجاع میدهند و فقط میخواهند سوژه ی عجیب و غریب کشف کنند بی توانایی پرداخت حداقل پنج قسمتی سوژه؛ انگار که به دنبال ثبت عجایب در گینس هستند و نه ساخت یک سریال محبوب همه‌فهم.

حامد عنقا با سریال‌هایی همچون «پدر» نشان داده بود در تلویزیون ورشکسته هم میشود مخاطب بالا داشت، در ایام پلتفرم های خسته هم میشود سونامی درست کرد، حتی در سینمای جنگی میشود «غریب» ساخت و هم قهرمان را زمینی کرد و هم از تکنیک‌های سینمای جنگ غافل نشد.
او در قسمت نوزدهم «بدنام» باز ورق را برمی‌گرداند و اینکه میخواهد دو رقیب را در بازی اتفاق بنشاند و مخاطب هم می‌پذیرد، یعنی هر دو جنس-بازاری هول و حقوقدان نوکیسه- را خوب شناخته و بی تقلب از نتفلیکس یا اچ بی.او و… با رجوع به ذات شرقی که اول چاله را بکن و بعد برو سراغ مناره‌، عنوان پرمخاطب‌ترین سریال خانگی را به نام خود می‌زند؛ اتفاقی که در «آقازاده» هم رخ داده بود.




عامل اصلی توقیف فیلم «بی‌داد» چه بود؟

سینماروزان/حامد مظفری: فیلم “بی‌داد” تازه‌ترین ساخته سهیل بیرقی توسط خود کارگردان در یوتیوب بارگذاری شده و متعاقب آن انبوه کانال و پیج و شبکه ماهواره‌ای در حال پخش فیلم هستند.

خط داستانی “بی‌داد” درباره آوازخوانی دخترکی عشق خوانندگی -ستی-در کوچه و خیابان است. دخترک در گریز از ماموران با کمک یک پسر جوان بنگی -ببین- نجات می‌یابد و عشقی هم بین آنها شکل میگیرد.

روایت بی‌داد مضمون تکرارشونده‌ای دارد که فت و فراوان در فیلمفارسی شاهدش بودیم؛ دختری از روستا یا خانواده سنتی یا شهرنو فرار میکند و پسری به دادش میرسد و در عین حال تعقیب و گریزی میان زوج با خانواده یا محافظ عفتکده(!) شکل می‌گرفت.

در نمونه‌های متاخر فیلم مالاریا(پرویز شهبازی) یا شب داخلی دیوار(وحید جلیلوند) نیز با همین تم-اولی فرار از دست پدر و دومی گریز از نیروهای امنیتی-ساخته شده‌اند و بی‌داد هم که انگار ترکیب هر دو است و گریز از مادر و نیروهای امنیتی را با هم دارد!

دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟
دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟

فیلم بی‌داد گرچه به عنوان فیلم زیرزمینی منتشر شده با این حال حداقل از نظر پوشش بازیگران-به جز مواردی اندک- آن قدرها هم ممیزی‌خور نیست چون در نماهای بیرونی که دخترک داستان اغلب کلاه سر دارد و نماهای عاطفی دختر-پسر هم مماس با ممیزی پیش رفته…

اینکه چرا “بی‌داد” که در دولت رییسی مرحوم، پروانه ساخت گرفته، ولی در سد پروانه نمایش مانده و درنهایت توقیف شده و زیرزمینی منتشر گشته را باید در چند محور بررسی کرد.

یکی نماهای داخلی لیلی رشیدی-مادر دخترک- که با موی تیفوسی بلوند ظاهر شده و دیگری دائم‌الخمری همین کاراکتر.

کشت علف در گلخانه شخصی توسط کاراکتر امیر جدیدی که خودش هم مدام یا نشئه است یا خمار، ممکن است از دیگر موارد ممیزی باشد؟

در سالهای اخیر سریالهای پلتفرمی در نمایش عرق خوری و حتی استعمال مخدر، مرزهای نظارت را پشت سر گذاشته و همه چیزی را نشان میدهند؛ البته با هدایت به سمت تقبیح.

این تقبیح دائم‌الخمری مادر در “بی‌داد” هم هست و تقریبا از ابتدای داستان، دخترک جوان مدام در حال نهی از منکر مادرش است.

دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟
دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟

فیلم «بی‌داد» در برابر مهاجرت نیز کاملا همسو با نگاه حاکم است که قصد دارد مهاجرت را نقد کند و جوانان را تشویق به ماندن و ایستادن نماید و در پایان بندی فیلم، دخترک خواننده، عملا میگوید که هیج جا نمی‌رود و میخواهد در همین جا بماند و حتی اگر نتواند بخواند، با نقاشی دیواری، ذوق هنری خود را تخیله کند. این ایستادگی در وطن جاهایی یادآور پزشک سریال مرد هزار چهره‌-با بازی پرویز فلاحی‌پور می‌شود که خطاب به مسعود شصتچی میگوید اگر میخواهی بسازی در همین جا بساز… آن نگاه ولوطنز محصول تلویزیون جمهوری اسلامی، اینجا به طور جدی طرح میگردد و بی‌داد را از انبوه فیلمهای سیاه‌نمای جشنواره‌ای، متمایز جلوه میدهد.

پس بالاخره دلیل توقیف بی‌داد چه بوده؟ تعرض یک مامور-با بازی علی ملاقلی‌پور- به مادر دخترک و متلکهایی که دختر به مسئولان ممیزی ارشاد می‌اندازد که چرا فکری نمیکنند برای آوازخوانی زنان یا ارائه تصویری تند از ماموران؟ مگر نه اینکه تندی ماموران و بازرسی خانه دخترک وقتی افزایش می‌یابد که دختر جوان در خیابان، مامور روبرو را نقش زمین می‌کند؟

دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟
دلیل توقیف فیلم بی‌داد چیست؟

“بی‌داد” در کارنامه کاری سهیل بیرقی با وجود تکرار مکررات مضمونی، از نظر تکنیکی اثری جلوتر است و به غیر از تلاش برای درآمدن از آن ساختار تلفیلم‌گونه چند پرده‌ای عامه‌پسند و عرق سرد و رسیدن به «خیابان» به عنوان زنجیری برای ربط منطقی حوادث، انتخاب سروین‌ ضابطیان -که غیر از بازیگری، تجربیات مختلفی در موسیقی دارد- بهترین انتخاب ممکن برای فیلم بود و با تجربه قبلی سازنده-عامه‌پسند- که بسنجیم می بینیم شکل بازی غریزی سروین به‌مراتب جلوتر از امثال باران کوثری است‌. امیر جدیدی همچنان خیلی خوب آن شمایل لش‌طور را حفظ کرده و بنگی بودن کاراکتر -ببین/چه نامی را هم برگزیده برای این جوان- بسیار همراه است با آن لحن لاتی جدیدی؛ شبیه همان پسر ی که در فیلم اول بیرقی-من- میخواست خواننده شود!

بازیگران مکمل هم خوب هستند و لیلی رشیدی حتی در اغراق‌هایش باز بهتر است از مثلا معتمدآریا در عامه‌پسند چون به هر حال تلاشی ترتیب میدهد برای درآوردن مادری که هم دلسوز و فداکار است و هم گرفتار الکل.

 




حبیب دهقان‌نسب؛ هنرپیشه‌‌‌ی تمام فصول!

سینماروزان/ احمد محمداسماعیلی: حبیب دهقان‌نسب جزو بازیگران مستعد شیرازی است که در پی موج مهاجرت بازیگران شیرازی بر اثر فشارهای وارده نسبت به تئاتر و سینما در شیراز- شاید ناشی از ترکش‌های جشن هنر شیراز- به تهران آمد. امین تارخ ، جمشید اسماعیل خانی، گوهر خیر اندیش و محمود پاک نیت و… از دیگر هنرمندان شیرازی بودند که به تهران آمدند و خیلی زود در تلویزیون و سینما گل کردند.

دهقان نسب هیچگاه مثل تارخ در هیبت یک ستاره در سینما و تلویزیون جای نگرفت اما به واسطه تجربیات ارزشمندش در رادیو و تئاتر توانست نقش های متفاوت و ماندگاری خلق کند. او در چند همکاری با مهدی فخیم زاده در قالب قهرمان مثبت در دو سریال “فوق سری” و “خواب و بیدار” در نقش دو سرهنگ با ذکاوت، تا حدی شیرین و مقتدر بازی کرد و ضدّقهرمان سمپات و رئیس باند خلافکاران باهوش و بی رحم سریال “حس سوم” که حتی ابایی از کشتن زنش ندارد را با معیارهای جدیدی از خلاقیت، آفرید.

دهقان‌نسب در عین حال در قالب آدمهای عادی و رئالیستی مثل عموی سرخوش و جدی سریال “در پناه تو” تکیه گاه مناسبی برای بازیگران جوان سریالهای تلویزیونی بود تا هم بازیگری را یاد بگیرند و هم آداب معاشرت هنری را.

در سینما حضور دهقان نسب اگر چه به‌اندازه تلویزیون نبود اما چند نقش ماندگار به‌خصوص در همکاری با رسول ملاقلی‌پور و بهرام بیضایی بازی کرد. یکی از این نقشهای به یاد ماندنی نقش فرمانده خشن ، عصبی و به ته خط رسیده فیلم “سفر به چزابه” با بازی بیرونی و اگزجره اوست و دیگری در نقش هاشم برید در فیلم‌ “سگ کشی”-تاجری ورشکسته و تندخو با شمایل تجار جهود -که گدامسلکی باعث شده بود حتی بخاری را روشن نکند و از شدت سرمای دفتر مدام دستهایش را می‌مالد؛ دهقان‌نسب به‌خوبی و مثل همیشه برون‌ریزانه، سرمای بیرونی محیط را با گرمای شهوت پیوند زده و اولین و آخرین ضربه‌ی فیزیکی را به گلرخ کمالی وارد می‌کند‌.

حبیب دهقان نسب؛ بالا/رویای نیمه شب+پایین/سگ کشی
حبیب دهقان نسب؛ بالا/رویای نیمه شب+پایین/سگ کشی

دهقان نسب در کارنامه اش نقش تاریخی در سریال هایی مثل “امام علی” و “مختارنامه” داشته و با این توشه در سریال تاریخی “رویای نیمه شب” در نقش تاجر سرد و گرم چشیده و دانای سنگهای قیمتی بازهم کاراکتر را با مهارت رنگ آمیزی و جذاب کرده است. اینکه سریال را دوست داشته باشیم یا نه و اینکه انتقادات به بازیگران جوان‌تر سریال و ازجمله بهاره افشاری و روزبه حصاری داریم به کنار، انتخاب درست حبیب دهقان‌نسب در نقشی مکمل اما کلیدی که پیوند ی است میان عاشق و معشوق، بسیار به درد سریال خورده.

در سریال “رویای نیمه شب” دهقان‌نسب باز هم نقش مکمل است اما چون ذاتش بازیگر است همچنان بی توجه به اندازه نقش، هویتی زیبا و ماندنی از جواهرفروشی خلق میکند که در برزخی دنیوی-اخروی گیر کرده و میخواهد با سیاست از آن بگریزد ولی هرچه بیشتر می‌گریزد بیشتر به در بسته میخورد و انگار در حال دوران در سیکلی بی پایان است.

دهقان‌نسب به خوبی ابعاد یک مرد باتجربه و با سیاست را در رفتارش بروز می دهد؛ او در عین اینکه در خلوتش با کنیزان و محارمش به خوبی یک مرد عاشق پیشه و خوش‌سر و زبان و شاعر مسلک است در بیرون به‌دنبال مدیریت تهدیدها و جلوگیری از سرکشی بی‌دلیل جوانکی کم‌تجربه و آرمانگرا است و همین است که بازیش می‌شود جزو معدود نقشهای موثر و درست اثر و نشان‌دهنده‌ی اینکه چقدر سرمایه‌‌ی بازیگری در این مملکت داریم و چقدر ابله هستند آنهایی که به‌جای بازیگر میروند و نابازیگر یا دستیاران پشت‌صحنه را برای نقشهای مکمل پا به سن گذاشته می‌آورند.

 




نمایش «برای فروش» و گرایشات مردمی

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: در سالهای اخیر تئاتر ایرانی رویکرد متفاوت‌تری نسبت به جلب مخاطب داشته است و با گذر از جریان صرف آوانگارد به سمت الگوبرداری از اله‌مان‌های قدیمی تئاتر ملی ایران و نمونه‌هایی مثل “بنگاه تئاترال”(علی نصیریان) رفته که توسط هادی مرزبان روی صحنه رفت و به اجراهای متعددی رسید.

همان‌طور که سینمای‌فارسی در همه دوره‌ها، جواب داده، مردم ایران اغلب نمایش با هویت ایرانی را ترجیح داده‌اند به افه‌های شبه‌روشنفکری که به نام جریان متفاوت به خوردشان داده شده؛ در نمایش ایرانی موتیف‌هایی است که بی‌واسطه مخاطب را وادار به شادی ، تفکر و احیانا غم می کند و همین برای مخاطب ایرانی، بس است.

نمایش “برای فروش” به کارگردانی علی تصدیقی نیز هوشمندانه و بی ادعا، با چنین فرمول و الگوهایی روی صحنه رفته. داستان نمایش ساده و روان است و شخصیتها با توجه به ویژگی‌هایشان برای مخاطب قابل باورند.

“برای فروش” زندگی زوج میانسال- و گرفتار انبوه مشکلات اقتصادی- را روایت می کند که برای گرفتن ارث پدری که خانه‌ای قدیمی است وارد خانه شده و و درام حول وحوش تقابل میان این زوج و ساکنین عجیب و غریب خانه شکل می‌گیرد.

نمایش برای فروش
نمایش برای فروش

به غیر از اشارات اجتماعی موجود در روابط آدمهای خانه و تلاشی که برای نقدهای سیاسی صورت گرفته، بازی‌های نمایش عاملی هستند که مخاطب را جذب می‌کنند. نورا هاشمی،مهدی قناعت پیشه و نادر فلاح همگی با تلاش قابل توجهی نقش‌هایشان را رنگ آمیزی می کنند. محمد معتضدی با استفاده از لهجه تلاش می‌کند به نقشش جلوه دیگری ببخشد و حضور مهرانه مهین ترابی مخاطب را با خاطرات خوب گذشته او دوباره پیوند می‌زند و در نمایش حتی ارجاعی بامزه به خانه سبز و خاطرات مخاطب وجود دارد و در این ارجاع، مهین‌ترابی حتی بازی قدیم خودش را هم نقد میکند.

“برای فروش” البته قدری مطول است و میشود برای اجراهای دوباره از برخی نماهای میانی کم کرد، ضمن اینکه مایه‌های تقابل زوج داستان با روح سرگردان حاضر در خانه که شکل و شمایلی از آثار وحشت-را در بازی با نور و صدا- به اثر داده، به شدت جای گسترش بیشتری دارد.

“برای فروش” ابایی ندارد که در زیرلایه داستان مفرح، پیام دهی مستقیم خود درباره خطر فراموشی گذشته و نابودی خاطرات و میراث را داشته باشد و یادآور شود که به‌جای مثال زدن از این و آن، برای حرکت رو به جلو باید به تاریخ فرهنگی خود تمرکز کرد. شوخی با گرایشات مختلف آدم‌های هر جامعه از دیگر نیشترهایی است که “برای فروش” میزند تا یادآور شود نمی‌توان ژست تمدن چند هزار ساله و تاریخ غنی را گرفت و حتی گرایش همسایه‌ را به رسمیت نشناخت. “برای فروش” در عین اینکه فرصتی است برای تمدد اعصاب جامعه‌ای که دو جنگ را پشت سر گذاشته، اندرزهای خرد خود را با پرهیز از شعار طرح کرده و تلاش میکند مخاطب را راضی نگه دارد.

 




چگونه گرداب کلیشه‌ها، سریال «سرخدار» را غرق کرد؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: در چند دهه اخیر هم در تلویزیون و هم در سینما آثار متعددی درباره محیط زیست و تقابل بین طبیعت‌بانان و قاچاقیان نظیر سریال «افرا» و چند فیلم خسرو معصومی از «رسم عاشق کشی» و «باد در علفزار می‌پیچد» تا «تابو» و…، ساخته شده که برخی آثار نظیر «رسم عاشق کشی» موفق بوده‌اند و برخی نتوانسته‌اند به درستی به این موضوع بپردازنند.

«سرخدار» تازه‌ترین سریال در این موضوع است که تولید مراکز استان‌ها است و طبیعی است که با بودجه محدودی تولید شده و این امر در کیفیت فنی و بحث انتخاب بازیگران تاثیر داشته و کارگردان نتوانسته از بازیگران نام آشنا و ستاره استفاده کند و مسعود فرخنده، خودش ضمن کارگردانی، تهیه کنندگی سریال را بر عهده داشته است.

«سرخدار» طبق کلیشه‌های رایج این ژانر پیش می‌رود. در سریال با زندگی محیط‌بانی به نام مازیار آشنا می‌شویم که آدم متعهدی در کارش است و مشکلاتی با پسر و برادرش و قطب منفی و سودجوی داستان- پرویز ( مجید پتکی)- دارد. سریال حول این تقابل و البته حضور برادر مازیار جلال ( سلمان خطی) شکل می گیرد و پیش میرود.

سریال سرخدار؛ غرق در کلیشه
سریال سرخدار؛ غرق در کلیشه

در کنارش روابط عاشقانه‌ای می‌بینیم نظیر علاقه پسر مازیار به دخترعمویش با روایتی تخت و بدون کشش دراماتیک؛ یک الگوی کاملا تکراری.

بدیهی است نشان دادن صرف این نوع روابط نمی‌تواند جذابیتی برای مخاطب به وجود بیاورد. در ارائه‌ی چندباره یک سوژه تکراری یا باید بُعدی کشف‌نشده از سوژه را دید یا آن که اتکا کرد به شخصیت‌های تازه یا لااقل بازیگران جدید را وارد کرد ولی می‌بینیم که «سرخدار»، هیچ کدام را ندارد و برای دهمین بار باز هم رفته سراغ مجید پتکی بازیگر شمالی برای یک نقش منفی. اشتباه نشود؛ اتفاقا پتکی بازیگر بسیار تکنیکی و توانایی است و کافیست فقط قدری شخصیت‌‌ را پروراند مثل تجربه‌اش در یک نقش مکمل در سریال «آکتور» اما متاسفانه هدف «سرخدار»، چیز دیگری بوده.

سریالهای از جنس «سرخدار» بیشتر مناسب پخش به‌صورت آیتمیک در برنامه‌های ظهرگاهی شبکه یک هستند نه در بهترین زمان پخش (بعد از خبر شامگاهی)! این پخش نادرست زمان سریال به ریزش مخاطب منجر می‌شود که در این زمان عادت دارد به دیدن سریال های درجه یک با تیم تولید غنی.




پُز رائد فریدزاده با میراث حسین انتظامی؟

سینماروزان/حامد مظفری: شنیدن خبر رونمایی از سامانه تسهیم عواید فروش سینماها توسط رائد فریدزاده رییس سازمان سینمایی، دود از کله آدم بلند میکند. به‌راستی یک طرح قدیمی را چند بار باید رونمایی کرد؟

حدود هفت سال قبل این حسین انتظامی رییس وقت سینما بود که سمفا را راه اندازی کرد با هدف اصلی همین تسهیم بلحظه عواید فروش. اینکه بعد از هفت سال رائد بدون یک کلمه حرف زدن درباره طراح اصلی که انتظامی بوده، دوباره مراسمی گذاشته و وعده تسهیم عواید فروش داده، موقعیت شگفتی است.

درست مثل این است که وزیر مسکن دولت پزشکیان، بیاید و مراسم بگیرد برای اجرای مسکن مهر! میشود؟ مسکن مهر بد یا خوب، بیخ ریش دولت احمدی‌نژاد است و حالا حتی اگر تکمیل فازهایش به دولت‌های بعد رسیده، باز رونمایی کردن مسکن مهر در این دوران جز خنده به‌جا نمی‌گذارد.

ممکن است رائد بیاید و بگوید این طرح تا حالا به طور کامل اجرایی نشده بود و از حالا به بعد چون اجرا می‌شود پس باید برایش رونمایی گرفت. اینجا هم باید گفت ابتدا بگذارید لااقل یک سال بی خلل این طرح اجرایی شود و بعد تازه این خود صاحبان سینما باشند که برایش مراسم بگیرند.

دخالت در مساله‌ی فیمابین سینمادار-پخش‌کننده در سال ۴۰۵، بی‌فایده‌ترین کار ممکن است. رائد مگر در اروپا، فلسفه نخوانده؟؟ فلسفه‌ی دخالت دولت در کار صنوف چیست؟ الان در همان آلمان که ایشان تحصیل کرده، دولت هر بار به نحوی در مسائل سینماداران دخالت می‌کند؟

جالب است حوزه هنری یا امثال علی سرتیپی که در سال‌های اخیر شبکه ای گسترده از سالن‌های سینما را دراختیار دارند و متولی اصلی ماجرا هستند، در این باره پیشقدم نشده‌اند‌ و به جایش سازمان سینمایی خود را وارد ماجرا کرده.

دخالت برای زمانی است که دولت خودش سینمادار باشد؛ الان سازمان سینمایی حتی جهت برگزاری جشنواره فیلم فجر هم یک سالن اختصاصی ندارد و هر سال باید چشم به راه شهرداری باشد که برج میلاد را بهش بدهد یا نه! در این شرایط دخالت دولت در کار سینماداران فقط تلفات وقت است.

پز رائد فریدزاده با میراث حسین انتظامی؟
پز رائد فریدزاده با میراث حسین انتظامی؟

سینمادار به اندازه کافی هزینه‌ی انحصارات مختلف از ممنوعیت اکران خارجی تا محدودیت بهای بلیت تا انحصار بلیت فروشی از سمفا را میدهد و اینکه دولت بخواهد با همایش و رونمایی و گردهمایی و…، به دنبال القای سلطه بر سینماداران باشد، به جایی نمی‌رسد.

رائد اگر فقط به این فکر میکرد که چرا همین طرح تسهیم عواید تاکنون و بعد از هفت سال اجرایی نشده، قطعا بیخیال رونمایی از میراث هفت سال پیش انتظامی میشد‌.

مساله‌ی داخلی سینماداران-پخش‌کنندگان باید توسط خودشان و بی دخالت دولت حل شود وگرنه ده بار دیگر هم رونمایی بگیرید و روبان پاره کنید، سینماداران اگر نخواهند تن به اجرا نمی‌دهند.

پی‌نوشت: موزه‌ی سینما چه ربطی دارد به چنین مراسمی؟ یکی از این همه سالن سینمایی مدرن و درجه یک باید میزبان بودند نه موزه که نامش رویش است؛ موزه!

اگر طرح بدل کردن موزه سینما به سالن همایش‌ها را دارید، صراحتا اعلام کنید وگرنه موزه را بگذارید برای علاقمندان موزه و آنجا را دیگر به حیاط خلوت دورهمی های مدیریتی تبدیل نکنید.

حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار
حامد مظفری منتقد و روزنامه‌نگار




هماغوشی سنت و موقعیت در فیلم «خواب نما»⇐شبِ زنانه‌ی بیژن 

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: رضا مقصودی نام شناخته‌شده‌ای در حوزه نویسندگی به خصوص آثار طنز است. دو تجربه موفقش با کمال تبریزی در “لیلی با من است” و “شیدا” باعث شده آثار بعدی‌لش کنجکاوی‌برانگیز باشند.

“خواب نما” سومین تجربه فیلم سازی مقصودی بعد از دو فیلم “خجالت نکش” است؛ فیلمی که با توجه به موفقیت قسمت اولش با سوژه ( باردار شدن یک زن پابه سن گذاشته) قسمت دومش نیز ساخته شد اما به اندازه قسمت اول، بدعت نداشت.

پایه اصلی داستان “خواب نما” مبتنی بر کمدی موقعیت و کلامی و تا حدی تیپ سازی است. مقصودی برای روایت داستانش به سراغ بازیگرانی میرود که در این عرصه دارای روزمه هستند. جواد رضویان تجربه‌ی بازی در نقش مردان بامزه و شوخ و شنگ و طماع را دارد و در چند کار مدیری به خوبی ازعهده چنین نقش هایی بر آمده است. بیژن بنفشه‌خواه هم در سالهای اخیر پای ثابت فیلم های کمدی به خصوص در نقش دوم و مکمل است. بهاره کیان افشار و نعیمه نظام‌دوست انتخاب های درستی به نظر می رسند به خصوص نعیمه نظام‌دوست که همچنان نشان میدهد استاد تبدیل نقش دوم به مرکز سکانس‌ها و خنده گرفتن از مخاطب عام است.

فیلم خواب نما
فیلم خواب نما

“خواب نما” فیلم لوکیشن‌محوری است و در سینمای پر هزینه این سالها تنها راه برون رفت از هزینه های زیاد برای تولید، همین است. مقصودی با آگاهی از لوباجت بودن و انتخاب محیطی درست برای روایت ، داستانش را در یک خانه قدیمی بزرگ روایت می کند و انواع و اقسام ترفندها و جلوه های ویژه بصری را به خصوص در قسمت های پایانی-و با ورود به نوعی کمدی وحشت- در بطن اثرش جانمایی میکند.

استفاده درست و به‌جا از موتیف های کمدی های قدیمی ایرانی و تکنیک زن پوشی با بازی خوب بیژن بنفشه خواه به ساختار کمدی فیلم غنا می بخشد. بیژن نشان میدهد چگونه میشود بدل به یک زن شد و بسیار بهتر از بازیگران زن تیپیکال کمدی نقش‌آفرینی کرد. این قوت بازیگری به خصوص در نماهای روبروی نسخه زنانه بیژن و نسخه هوسباز جواد رضویان، خود را نشان میدهد و لحظات طنز شیرینی را شکل میدهد.

در زمانی زندگی میکنیم که دور و برمان را انبوه کمدی‌های سبک مطول بی‌مزه که زور میزنند مخاطب را بخندانند و باز آویزان پژمان و سام و بهرام و… هستند، گرفته؛ درنظر بگیرید ژن خوبی که این سالها مدام کمدی‌های خالتور دنباله‌دار ساخته و عنوان فیلمهایش را از نام خانوادگی بازیگران فیلمهای نرم خارجی، کش میرود، هنوز حفظ ریتم را نفهمیده و گاهی بیش از دو ساعت طول میدهد تا داستان را جمع کند.

در این اوضاع، رضا مقصودی با تکیه بر داستان‌گویی ایرانی-که سریع شروع میشود و سریع هم ضربه میزند و بموقع به پایان میرسد- لحظات خوبی را برای مخاطب رقم میزند؛ جهت اثبات این قضیه که چقدر توانایی نویسندگی در سر و شکل دادن حتی به یک کمدی تجاری مهم است و قابل توجه تهیه‌کننده‌هایی که برای دو ریال پول کمتر، نویسنده‌های آماتور را به سناریستهای خبره ترجیح می‌دهند.

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما و تلویزیون
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما و تلویزیون




راه دشوار گوگوش!؟/پسرفت در فصل سوم سریال “آقای قاضی”

سینماروزان/ احمد محمداسماعیلی: در صنعت تلویزیون و سینما بارها پیش آمده فیلم و یا سریالی ساخته و مورد اقبال مردم قرار گرفته و بر اساس این موفقیت، قسمت یا فصول بعدی اثر ساخته شده است که در اغلب موارد به قوت فصل اول مجموعه نبوده است.

مجموعه “آقای قاضی” ساخته سجاد مهرگان از جمله مجموعه های تلویزیونی است که ساخت فصل اولش مربوط به ۴۰۱ بوده است و بعد از آن کار به تولید فصل دوم سریال رسید و این روزها فصل سوم سریال روی آنتن رفته است…

متاسفانه حتی اگر به نسبت فصل دوم هم بسنجیم با کاری تکراری ، بدون روح و فاقد جذابیت برای مخاطب روبروییم و خیلی راحت می‌توان از کنار سریال گذشت و آن را نادیده گرفت. نه در ساختار، پیشرفت حاصل شده و نه در متن و در بازیگری هم که با عقبگرد کامل روبروییم.

اصلا چه لزومی به ساخت فصل سوم سریالی است که در همان فصل اول نیز به خاطر محدویت لوکیشن نقد شد و در فصل دوم به جای تنوع لوکیشن و رفتن به سمت شرح تصویری پرونده ها، باز همچون نمایشی رادیویی پیش رفت؟! تازه نمایش‌های رادیویی افکت‌های صوتی چاشنی کار می‌کنند تا مخاطب، خسته نشود اما “آقای قاضی” همه چیز را خلاصه کرده در بگو مگوی قاضی و دوطرف دعوا. انگار که داریم مستند می‌بینیم؛ و اگر هدف مستندنگاری بوده چرا تولید سریال داستانی؟

یکی از اولین سریال‌های دادگاهی تلویزیون را حدود پنجاه سال پیش مسعود اسداللهی ساخت؛ سریالی به اسم “طلاق” که گرچه براساس پرونده های واقعی بود اما هم تنوع لوکیشن داشت و هم تنوع بازیگر و هم قطعه ای که اردلان سرفراز برای آن سرود و گوگوش با آهنگ منوچهر چشم‌آذر، برای آن خواند در حافظه‌ها مانده؛ بشنو همسفر من از این قصه ی تلخ راه دشوار…

سریال آقای قاضی۳
سریال آقای قاضی۳

حالا مقایسه کنید با “آقای قاضی” که حتی در رقابت با فصل اول خودش هم بازنده است.  یکی از نقاط قوت فصل اول سریال بازی بهزاد خلج در نقش آقای قاضی بود؛ یک جور تیپ سازی با جنس سرد و متکی بر هیبت ظاهری که در قالب یک قاضی جانمایی شده بود.

در فصل سوم بهزاد خلج-شاید به خاطر اینکه خودش هم فهمیده بود بیش از حد اسیر موقعیت‌های تکراری شده؟- جایی ندارد و مهدی بهرام بیگی جایگزینش شد.
بهرام بیگی بک‌گراند خوبی در تئاتر دارد و با کارگردانهایی نظیر حمید امجد همکاری داشته است و در کار قبلی سجاد مهرگان “کلینیک رویا” در قالب یک روانکاو بازی قابل تحملی ارائه کرد اما در “آقای قاضی۳” بازیش به نقش ننشسته… انگار به جای شخصیت سازی، به دنبال رونویسی از تیپ بهزاد خلج بوده و خود یا کارگردان گمان کرده اند، هر چه بیشتر برون‌ریزی کرده و با طرفین دعوا، درگیری لفظی پیدا کند، موفق‌تر است!؟

از آن بدتر بازیگران نقش‌های شاکی و متهم هستند که به جای ایفای نقش طرفین دعوا چنان اغراق دارند که انگار گرفتار بازی تقلید شده‌اند و نتیجتا مقلد همان تصور فرضی درگیری مدام در دادگاه شده‌اند. مگر “آقای قاضی” تولید نشد که تصویری تازه از روند رسیدگی به پرونده های قضایی ارائه دهد؟

در انتخاب سوژه فصل سوم “آقای قاضی” گرفتار  تکرار موضوعات خانوادگی ، اقتصادی و اجتماعی شده و اینها با طرح دعوای مدام در دادگاه باعث کسالت بار شدن سریال شده به خصوص در دورانی که جامعه درگیر التهابات جنگ است، خیلی بهتر بود که بر سوژه‌های حقوقی نرم‌تر کار می‌شد…

فصل سوم “آقای قاضی” تقریبا هیچ آورده جدید و جذابی برای مخاطب ندارد و ای کاش اصلا تولید نمیشد تا همان نیمچه خاطره‌ی فصل اول باقی بماند. درنظر بگیرید همان قطعه گوگوش برای سریال طلاق-تازه با اینکه ملودی اش، کاور بود- همچنان بعد از پنجاه سال در یادها مانده؛ پنجاه سال بعد چطور؟ در سال ۱۴۵۵ کسی هست که از آقای قاضی و سازند‌گانش یاد کند؟

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما




«خانه دوست کجاست؟»/به مناسبت سفر پایانی شاعری که دنبال خانه دوست بود…

سینماروزان/رضا خانلری: پسر بچه ای دبستانی هنگامی که متوجه می شود، دفتر مشق دوستش را به اشتباه در کیف خود گذاشته نگران  می شود، که نکند فردا هم کلاسی اش به دلیل عدم نوشتن مشق شب تنبیه سختی شود، آن هم بعد از هشدار معلم در همان روز و در کلاس درس. او سفری طولانی را برای یافتن منزل دوست همکلاسی اش در روستایی دیگر و رساندن دفتر به او آغاز می کند، اما…

داستان ساده ای به روایت زنده یاد « عباس کیارستمی»، که با ظاهر و ساختاری ساده پیش روی دیده های مخاطب قرار می گیرد. مرحوم کیارستمی، دانش آموخته رشته نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که با ساختن تیزر تبلیغاتی و تیتراژ برخی از فیلمهای سینمای اواخر دهه 40 شمسی، و فیلمهای کوتاه، مستند و آموزشی درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان وارد سینما شد، و امروز به عنوان یکی از فیلمسازهای برتر سینمای مولف، ژرف اندیش و هنری دنیا شناخته می شود. كيارستمي با  پنج نامزدي « نخل طلاي كن» در دوره پنجاهم این فستيوال فيلم در سال 1997 اين جايزه ارزشمند را به عنوان مهمترین جایزه در یک جشنواره جهانی در کارنامه هنری و حرفه ای خود کسب کرد . فیلم” خانه دوست کجاست؟” با نامی گرفته شده از یکی از اشعار از سهراب سپهری ، همچنین جایزه ” پلنگ برنزی” جشنواره فیلم لوکارنو را نیز برای کیارستمی در سال ۱۹۸۹ به ارمغان آورد.

کیارستمی در صحبتهایش عنوان می کند که : « محدودیت به کیفیت بالاتر کمک می کند، و به خلاقیت منتهی می شود.» با توجه به این نوع رویکرد و در همین راستا، آگاهانه عوامل و عناصر جذابیت سینما را در نزد عامه تماشاگران مانند : « داستان های پیچیده، پرکشمکش و نفس گیر، اکشن، دکور و فضاسازی های پر زرق و برق، جلوه های ویژه تصویری، بازیگران و ستاره های نامدار عامه پسند در سینمای تجاری و از همه مهمتر نتیجه گیری و پیام آشکار فیلم را حذف کرده و با این روش به دنیای آثارش وجهی دیگرگون اعطا کرده است. «مارتین اسکورسیزی» به دلیل این شیوه فیلم سازی کیارستمی را نماینده عالی‌ترین سطح هنر در سینما می شناسد. مرحوم کیارستمی با در هم شکستن آگاهانه واقعیت جاری زندگی انسان امروز و کنار هم قرار دادن تکه های مختلف آن در یک کلیت جدید و با نظمی چشمگیر و منسجم توانسته سبک کاملا شخصی خود را در فیلمسازی  مستقل بوجود آورد، و در این راه نه تنها واهمه ای از عدم ارتباط تماشاگر با جهان آثارش به دل راه نداده است، بلکه برعکس از این طریق تماشاگر جدیدی با درک متعالی از هنر سینما تربیت می کند.

ژان لوک گدار، از پرچم داران اثرگذار سینمای موج نو در فرانسه درباره کیارستمی عنوان می کند که : « سینما با گریفیث شروع و با کیارستمی پایان می پذیرد.» از منظر نگارنده این مقاله این جمله حجت را بر سینما تمام می کند. گریفیث به عنوان معمار تکنیک در تصویر متحرک که پایه های سینمای نوین را در روایت، ساختار و تدوین و … بنا کرد و پلی برای گذز سینما در دهه نخست میلادی در قرن 20، از مرحله او.لیه و ابتدایی به بلوغ و رنسانس هنری در دهه  میلادی20 بود، و زنده یاد کیارستمی شاعر و غزل سرای ناب سینمای خالص و نوین ژرفنای احوال انسان گمشده در هیاهوی قرن بیستم است. از این روی منتقدان و کارشناسان سینمای جهان آثار او را نوعی” شعر بصری ناب ” می دانند که بر  پرده سینما جریان دارد، مسحور کننده ای که مخاطب را مسخ می کند و نمی توان از آن چشم برداشت.

پسر بچه داستان « احمد» در یک عمل انجام شده قرار می گیرد. وی اشتباهی انجام داده است، که فردای آن شب حتما تاوانش را همکلاسی اش «محمد رضا نعمت زاده» باید بدهد. دست به کار می شود و بدون فکر کردن به مقصد ناشناخته و سختیهایش پا به راه می نهد، و در مسیر خانه دوست… بلوغ فکری در کودک مخاطب را به دیدی تازه و بکر به جهان پیرامون بشر رهنمود می شود.

در دهه 1360 شمسی و در سینمای ایران که از منظر محتوی و قوانین با فیلم سازهای جایگزین سینماگران پیشین متحول شده بود، سه گروه فیلم اساس و مبناء ساخت و حمایت بیشتر بودند. نخست سری فیلمهایی که در مسیر تفکر انقلابی بودند، و در ابتدا به پوشش تحولات انقلاب و حال و هوای پیش از آن و بعد حمله عراق به ایران می پرداختند که در نهایت با نام دفاع مقدس شهرت یافت، و در شرایط جنگی آنروز برای روایت، انعکاسِ شرایط روز و امید بخشیدن به نظامیان و خانواده هایشان و عموم مردم ساخته می شدند. دسته دوم  فیلمهایی با رویکرد هنری که تلاش در پیروی از سینمای هنری دهه 60 و 70 اروپا و بلوک شرق بخصوص آثار بزرگانی همچون برگمن، پاراجانف و تارکوفسکی و … داشتند، و به بن بست رسیدن بشر صنعتی و ماشین زده و مدرن را به تصویر می کشیدند. و در نهایت فیلمهای عموما ملودرام ، اشک آور و سطحی و بدون کمترین توجه به مباحث فیلم سازی آن روز جهان مانند روایت و فیلم نامه های منسجم، شخصیت پردازی در داستان، میزانسن و دکوپاژ اصولی، و … که عموما از ساده ترین اصول ساخت فیلم هم بدور بودند. هر چند، این مسئله تا به امروز با شدت و با بهانه های واهی اقتصادی و اما اینبار با ظاهر طنز و در اصل هجو ادامه دارد.

«خانه دوست کجاست؟» محصول سال 1365شمسی و در اوج روزهای پر التهاب جنگ میان ایران و عراق ساخته شد. در حالی که سینمای بعد از انقلاب به کندی و سردرگم راه بدفرجام فروپاشی ارتباط با مخاطب خود را دهه به دهه آزمایش می کرد. با پایان جنگ مخاطبان سینما  از انتهای دهه 1360 با نوع تازه ای از رویکردی اجتماعی در سینمای ایران مواجه شدند. در انتهای دهه 1370 و پس از آن نیز فارغ از رویکرد های دهه 1360، سینمایی عمدتا سطحی با جذابیت های مانند ستاره های زیبا روی، داستانهای هجو، عشقی و صحنه های محرک با تقلید از هالیوود شکل گرفت و ادامه یافت. در این مسیر عجیب و آشفته سینما، زنده یاد کیارستمی که در دهه 40 و 50 شمسی، فیلمهای کوتاه و آموزشی برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخته بود، جدا از اهداف آن سازمان به پالایش زبان فرمی سینما نیز کمک فراوانی کرد. وی مسائل بغرنج انسانی و تربیتی را با زبانی ساده و همه فهم مخصوصا برای کودکان به فیلم تبدیل کرد و این کار هر چه بیشتر به جذب مخاطب در مواجه باآثارش کمک می کرد. کیارستمی تلاش داشت مضمونی برگرفته از نگاه شرقی و بومی را نه بر روی بوم نقاشی، بلکه در قالب داستانی ساده و بر گرفته از زندگی روزمره مردم روستایی درگوشه ای از ایران زمین روایت کند.  احمد، پسر بچه داستان تنها به هدف خود فکر می کند و انسانهای اطراف او را بزرگتر هایی احاطه کرده اند که حرف و هدف او را نمی شنوند و درک نمی کنند، نمی توانند و یا نمی خواهند کمکی به خواسته او بکنند.

عناصر سینمای خاص کیارستمی مانند : روایت با محور شخصیت کم حرف و سر به زیر، روز ها و مکانهای و اتفاق های ساده زندگی در کادر تصویرهای سبک پردازی شده با تکیه بر میزانسن های گرافیکی و انتزاعی اش و نوعی آرامش ظاهری و تصنعی همراه با شعارهایی در باب محکومیت زندگی درون عصر جدید و مدرن در «خانه دوست کجاست؟» ملموس است. کیارستمی تمام عناصر سینمای تماشاگر پسند را حذف کرد و با تلاشی تحسین بر انگیز تنها سعی داشت، با یک پسر بچه دبستانی و یک ایده ساده و مسیری با طراحی اصولی و درست سفر او را به مکاشفه ذهنی و درونی برای بلوغ و تعالی انسان عصیان زده تبدیل کند. هر چند کیارستمی حرفی از جنگ در این فیلم نمی زند اما می توان به خوبی درک کرد که دنیای آرام و ساکت روایی فیلمش که برابر دیدگانمان تصویر می کند تنها می تواند از آرامشی ملتهب، دور از یک بحران جمعی بغرنج حکایت کند. «خانه دوست کجاست ؟ » از صلح، آشتی و صمیمیت و انسان دوستی و کمک به همنوع حرف به میان می آورد، آنهم زمانی که جهانیان ایران را در گیر انقلاب و خون و مرگ می دانستند.

دیدگاه و جهان بینی کیارستمی حاصل درک عمیق، ریشه دار و متأثر از نقاشی، گرافیک، عکاسی و اصول هنر برتر و متفکر است، که نمود آن در فیلمهایش متبلور شده است . سر آغاز این جریان، اولین اثر تحسین شده او در عرصه جهانی «خانه دوست کجاست؟ »است، که این اندیشه و دیدگاه در پلانهای این فیلم کاملا مشهود است، و نمود والا و متمایزی نسبت به دیگر فیلمهای ایران زمین دارد. تصاویری که با حساسیت به کوچکترین جزییات در میزانسن و ترکیب بندی های منحصر به فرد او با تکیه بر زوایای دوربین پیش روی مخاطب قرار می گیرد. از بارزترین گواهی های این نوع دیدِ فیلم ساز در صحنه ای است که احمد از راه و مسیری در کادر تصویر شبیه به حرف « Z » به بالای تپه می دود. با طولانی بودن هدفمند و حساب شده، و حرکت سوژه در مسیر خطوط گرافیکی درون تصویر، در ذهن بیننده مجالی برای اندیشیدن به تحمل سختی توسط کودک خردسال در راه کمک به دوستش ایجاد می کند. با این میزانسن، زیرمتن انسانیت و منش انسانی در بطن تفکر مخاطب شکل می گیرد. چرا که رویکرد کیارستمی تاکید می کند که هر چند سختی و مشکلی پیش روی فداکاری و هدف درست باشد، اما آدمی را به اوج می رسد. همچنین این تمهید در روایت و پیکره فیلم، برای دومین بار نیز حکایت از امید و تلاش مضاعف دارد.

کیارستمی دردهه 1360 شمسی دربرابر خود خط قرمز های بسیاری را می دید. در این دهه نسل جوان و جامعه ایرانی درگیر جنگ و بازتابهای اجتماعی آن بود. آنها یا در جنگ حضور داشتند، و یا در تب و تاب آن در جامعه شهری روزگار به سر می بردند و بخصوص زنان ایرانی با محدودیت سفت و سخت آن دوران جایگاه چندانی در سینما نداشتند و به عناصری حاشیه ای و گاه مظلوم در دنیای مردانه و خشن تبدیل شده بودند. فیلمساز خلاقی همچون کیارستمی در این شرایط از زبان گروه سنی کودک، افکار و جهان بینی خود را بیان می کرد.

احمد در تلاش است مادر متوجه به این نکته شود، که برای دادن دفتر دوستش از خانه بیرون می رود، اما مادر توجهی نمی کند، و حتی حاضر به شنیدن حرف فرزندش نیست. بعبارتی انتقاد به وضعیت فرهنگی است، که خانواده ها براحتی ازکنار مسائل و خواسته های کوچکترها بدون توجه عبور می کنند. در حالی که ما شاهد کنشهای عادی احمد هستیم که هدفی مشخص دارد.

هر چند در این فیلم خانواده جایگاه خاصی ندارد، و پدر و مادر و بزرگترها، احمدِ مصمم و مسئول در قبال دوستش و به عبارتی جامعه را همراهی نمی کنند، اما فیلم در نهایت آرامی و پاکی خانه و محبت خانواده را به تصویر می کشد. شب هنگام پسر بچه پس از طی مسیری طولانی و خسته کننده ،در آغوش همین خانواده آرام می گیرد.

پیرمرد درب و پنجره ساز، تنها و خسته از جبر زمان، نمادی از تنهایی بشر در جامعه امروزی که سنتها و داشته هایش را به فراموشی می سپارد با احمد همراه می شود و در مسیر  برای رهایی از تنهایی خود تلاش در ارتباط کلامی با وی می کند. درب و پنجره هایی که در بازکاوی میراث پیشینیان و تقویت حضور آن در مسیر همراهی پیرمرد و احمد در رفتن و برگشتن به خانه نعمت زاده با نورپردازیهای بدیع با رنگهای شیشه های رنگی همراه با چیدمانهای حساب شده بر روی دیوارهای روستا در کادرهای تصویر، مهر تأییدی بر این مسئله می باشد.

نگینی که بر دیوارهای گلی روستا می درخشد و بر زیباییها می افزاید. هنر کیارستمی در زیبا جلوه دادن در عین سادگی و بعبارتی برجسته تر کردن زیباییهایی است که روزمرگی ما را از آنها دور کرده است. همچنین گردش احمد و پیرمرد درب و پنجره ساز استعاره از کنار هم قرار گرفتن حال وگذشته است، و نهیبی بر این امر است، که ارزشها و داشته های پیشینیان را بدست فراموشی می سپاریم .

برای احمد، قهرمان این فیلم بر سر رسیدن به هدفش موانع بسیاری ایجاد می شود و در نهایت نمی تواند به مقصود ظاهری اش برسد. اما در باطن او، مسئولیت پذیری به حد کمال می رسد و دوستی برگرفته از ذات انسانی اش را با فداکاری و محبت به نعمت زاده، به رخ می کشد. این جواب کلام پدر بزرگش می باشد که اعتقاد به تنبیه دارد، در نقد اشتباهاتی که در قبال کودکانمان انجام می دهیم. سرشت بزرگ اوست که با مسئولیت و محبت به دوستش در می آمیزد و تمرینات کلاسی نعمت زاده را به همراه تکالیفش تا پاسی از نیمه شب انجام می دهد. آنهم علیرغم خستگیی ناشی از طی طریق روز گذشته که در مسیر خانه دوستش پیش آمده است.

ما کنش های عادی احمد، قهرمان فیلم و مردم روستایی را بر پرده می بینیم .در این ده کوچک کسی برایش مهم نیست که پسر بچه ای فردا بخاطر نداشتن مشق شب تنبیه شود. آیا این بدان معنی نیست که اسب لجام گسسته زمان، آدمی را بدان جا می برد که فاصله و بی خبری انسانها سر به آسمان بر می دارد. آیا نهیبی به جهان مدعی حقوق بشری نیست که ایران و عراق را در چنگال جنگی ویرانگر می بیند ودریغ از انسانیت که کم کم بدست فراموشی سپرده می شود. آیا بیانیه ای برای صلح و دوستی در برابر تمامی جنگهای انسانها نیست؟

شاخه گل خشکیده در میان دفترچه مشق شب نعمت زاده که هدیه شب قبل پیرمرد است. در پایان فیلم نمادی از محبت و دوستی بجای حرص و حاکمییت ریا و مادیات است. نمادی ساده، اما عظیم که حاکی از پاکی و صداقت ارتباط و عواطف کودکان می باشد که کمتر درگیر روزمرگی و دنیای تصنعی مدرن و عاری از هر گونه ارتباط عمیق بشری است.

خانه دوست کجاست؟ بر اساس شعری به همین نام از سهراب سپهری توانسته است حس جست و جو و سلوک را متبلور نماید. سلوکی که ماهیت زندگی انسان را نشان می دهد. به جرأت می توان گفت اگر سهراب که با زبان شعر خود و سلیقه ای برگرفته از هنر نقاشی، سروده ای بدین زیبایی به پارسی زبانان هدیه کرده است، تنها کیارستمی است که با زبانی شیوا و شاعرانه می تواند زیبایی و جان مطلب را برروی پرده پیش دیده گان ما جاری کند.

فیلم در پنجمین جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش در آمد، و جوایز بهترین کارگردانی و جایزه ویژه هیأت داوران و صدابرداری را به خود اختصاص داد. عباس کیارستمی و فیلمش سفرهای خود را به دور دنیا آغاز کردند و به سفیر شایسته ایران و ایرانی در جهان تبدیل شد و دنیا را با ظهور و حرکت نوین یک سینمای بومی و کامل آشنا کرد.

کیارستمی در مورد فیلمش اینگونه عنوان می کند که:

« امیدواری آرمانی و دور از واقعیت، الگوی ذهنی و آرمانی همیشگی من است. نه به عنوان یک فیلمساز بلکه به عنوان یک انسان که فکر می کنم ما حق نداریم تا این حد سیاه زندگی کنیم و نومیدانه ببینیم . »

سریال




از ارزشهای تیم ملی فوتبال ایران کم شد؟⇐هرگز! هیچ‌وقت! به‌ندرت؟ محال است…

سینماروزان/حامد مظفری: تیم ملی ایران در جام جهانی۲۰۲۶ با حضور ۴۸ تیم همچنان در همان مرحله گروهی حذف شد. چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هرگز.

تیم ملی از بازی اول تا بازی آخر، اغلب دفاع میکرد تا گل نخورد؟ چیزی از ارزشها کم شد؟ هرگز.

تیم ملی بارها در تله آفساید گیر کرد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی یک پنالتی‌زن برای جام جهانی نداشت که پنالتی حساس بازی ایران-مصر را از دست ندهد! چیزی از ارزش‌های این تیم کم شد؟ هیچ وقت.

تیم ملی حتی یک کاشته‌زن حرفه‌ای نداشت که کاشته‌های حوالی ۱۸ قدم را گل کند! چیزی از ارزش‌ها کم شد؟ محال است…

تیم ملی حتی برای گل زدن به بلژیک ده‌نفره، تربیت نشده بود و باز هم دفاع میکرد. ایرادی دارد؟ به ندرت.

تیم ملی همچنان و به سبک چهل سال پیش هر وقت که گیر می افتاد رو می‌آورد به فوتبال علی اصغری و انداختن توپهای بلند در هجده قدم حریف بلکه در شلوغی، گل بزند. چیزی از ارزش‌ها، کم شد؟ خدا لعنت مان کند اگر چنین فکری کنیم…

حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما
حامد مظفری روزنامه‌نگار و منتقد سینما

در کشور ۹۰ میلیونی و با این همه استعداد، تیم ملی ما حتی یک بازیکن فیزیکی مثل علی دایی و کریم باقری ندارد که حتی با طحال پاره و کتف شکسته، ۹۰ دقیقه بجنگند. چیزی از ارزشهای تیم ملی کم شد؟ هرگز…

تیم ملی همه‌ی تلاشش را کرد و از ارزشهایش کم نشد! مشکل از کرواسی و غنا، ازبکستان و کنگو و اتریش و الجزایر بود که برای ما بازی نکردند‌. پس هر چه آه و ناله‌ی بی‌ارزشی دارید بر سر این شش تیم حوالی کنید.

این تیم بی اعتماد به نفس که فقط میخواست گل نخورد تا نبازد و حتی وقتی سوار بازی بود باز هم جرأت گل زنی نداشت، هیچ وقت از ارزشهایش کم نمیشود. بی‌ارزشی مال ما مخاطبان این تیم است که انتظار بی‌دلیل داشتیم…




سریال «متولد آوریل»: سرد، بی‌روح و ملال‌انگیز 

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: مینی سریال هفت قسمتی “متولد آوریل” یک اثر بیوگرافی درباره آدمهای جنگ است. حسین قاسمی جامی در گذشته هم سریال “سیمرغ” را درباره دو خلبان شجاع زمان جنگ یعنی شهیدان شهرودی و کشوری در دهه هفتاد ساخته بود و حالا به سراغ یک شهید اروپایی رفته. شاید فکر کرده خیلی سورپرایز دارد برای مخاطب که زندگی یک شهید خارجی را ببیند؟

 

“متولد آوریل” به زندگی تنها شهید اروپایی جنگ تحمیلی به نام ژروم (کمال) می پردازد و مشکل اصلی کار آن است که سازنده از نشان دادن وجوهات رئالیستی شخصیت اصلی کارش ابا داشته و شاید همین ضعف است که سایه‌ای سنگین بر سریال انداخته.

 

وقتی قرار است یک قهرمان سه دهه قبل برای نسل جوان که فضای آن دوران را درک نکرده روایت شود نیازمند شخصیت‌پردازی و تا حدی اضافه و کم کردن برخی از ویژگیهای فردی  است تا مخاطب قهرمان اثر را باور کند؛ با این حال در “متولد آوریل” چنین رویکردی دیده نمی شود و با روایتی سرد، خشک و بی‌روح مواجه هستیم.

سریال متولد آوریل
سریال متولد آوریل

روایت غیرخطی دیگر مشکل سریال است چون بدون هیچ اثرگذاری دوربین کات می‌خورد به گذشته و بالعکس و خب چنین روایتی نیاز به استفاده از ساختاری درست و منسجم دارد. فلاش‌بک‌های سریال علیرغم ضعف‌هایش تا حدی بهتر از بخشهای معاصر درآمده ولی صد حیف که در متن سریال، دوباره شاهد حرفهای کلیشه‌ای درباره عدم ارتباط نسل جوان با نسل قدیمی و سودای مهاجرت پوچ و زیاده خواهی نسل جوان هستیم.

سوای پرداخت بد کارگردان بازی بازیگر اصلی این بخش ارسلان قاسمی هم سرد، بی‌روح و غیر جذاب است‌.

 

مینی سریال “متولد آوریل” آنچه که از ظاهرش برمی‌آید با بودجه اندکی ساخته شده و این ضعف بودجه به خوبی در ساختار داستان ، فضا و صحنه آرایی و لوکشین خودش را به رخ می کشاند.

شاید تنها بخش قابل دفاع سریال بخش های درون حوزه علمیه است که کارگردان توانسته بی پیرایگی و ساده زیستی فضا را به مخاطب منتقل کند با این حال همجنان غلبه‌ی تکرار و پناه بردن به کلیشه‌های رایج، سریال را به اثری سرد و بی‌روح بدل کرده.

 




جام‌جهانی۲۰۲۶ در تلویزیون⇐ شبکه ورزش یا شبکه سوم؟/محمدحسین میثاقی یا رسول مجیدی؟کدامیک؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: طبق رسم بازیهای جهانی فوتبال، برنامه‌های تخصصی جام۲۰۲۶ تلویزیون در دو شبکه سه و ورزش ارائه می شود.

برنامه ویژه جام جهانی شبکه سه با حضور قابل حدس محمدحسین میثاقی و حافظ کاظم زاده به عنوان دو مجری ثابت و حضور کارشناسانی نظیر مهدی تاتار و برخی فوتبالیستها و مربیان و دو مجری-گزارشگر حسین اسدی و بهنام مهدی زاده به عنوان مجریان خبرهای جام بسته شده و پیمان اسدیان نیز به عنوان خبرنگار اعزامی به تلویزیون هرازگاه با گزارشهایش از محل برگزاری جام در برنامه مشارکت دارد.

بخش گزارش‌های ارسالی با توجه به شرایط و بضاعت اعزامی تیم خبری قابل قبول است و با توجه به تسلط اسعدی به زبان انگلیسی گزارشهای کم و بیش جذاب از محل اقامت تیم فوتبال در مکزیک و مصاحبه با مردم عادی و برخی چهره های شاخص فضای مجازی تهیه شده است.

میثاقی طبق رسم چند ساله اش که با غرور آمیخته با نخوت به اجرای برنامه و حرف زدن با مهمانان و سایر مجری ها می‌پردازد، نشان داد که اعتماد به نفس بالا و گاه مخربش، تداعی کننده نگاهِ از بالا به پایین او نسبت به سایرین دارد. کافی است به گزارشی که او از محل اردوی تیم ملی در ترکیه داشت دقت کنید که در پرسیدن سوالاتی در یک مسابقه تفریحی چقدر از بالا به پایین به بازیکنان و سطح سوادشان نگاه کرد.

حافظ احمدزاده که یار کمکی از شبکه ورزش است با طمأنینه و استیل خاص خودش که در “فوتبال۱۲۰” هم استفاده کرده بود، اجرای استانداری دارد. هر چند بهتر است تمرکزش روی مجری‌گری باشد تا گزارشگری مسابقات فوتبال به‌خصوص که برخی از ادبیاتش تصنعنی و نچسب به نظر می رسد.

نقطه ضعف عمده این برنامه بخش خبرش است که دو مجری متوسط به لحاظ کیفیت کاری به خصوص حسین اسدی مدام در حرفهای هم می‌پرند و این بخش را غیرجذاب می‌کنند.

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما

شبکه ورزش دست پرتر و بالاتری در تولید برنامه‌ جام جهانی داشته و سطح دو مجری ثابت برنامه که هر کدامشان خصوصیات خاص خودشان را دارند یک بالانس خوب در برنامه به وجود آورده. رسول مجیدی که یک عاشق واقعی فوتبال و البته فیلم دیدن است با اجرای ملموس، اجرای متین و موقر حمید محمدی را تکمیل می‌کند.

اتاق خبر این برنامه نیز با حضور سعید زلفی و نیما تاجیک یک سر و گردن برتر از اتاق خبر برنامه شبکه سوم است. حضور مهمانان کیفی مثل یحیی گل‌محمدی و مهدی رحمتی و…، نیز جزو نقاط قوت برنامه در کنار پخش آیتمهای جذاب و آموزشی مثل بررسی علل قهرمانی یک تیم در جام جهانی است.

نقطه ضعف اصلی در هر دو شبکه-هم شبکه سوم و هم شبکه ورزش- چیست؟ اینکه به‌دلیل وجود اسپانسرهای چندگانه و آگهی‌های مداوم، بعضا اعصاب خردکن شده و روی مخ میروند. به نظر میرسد تلویزیون به جام جهانی به چشم یک مسیر اصلی برای تامین بودجه نگریسته و میخواهد تا جایی که امکان دارد در خلال پخش بازی‌ها و ویژه‌برنامه‌ها، کسب درآمد کند.

 




جام جهانی۲۰۲۶؛ جامی برای پیرمردها!؟

سینماروزان/ احمد محمد اسماعیلی: اولین تجربه جدی من با جام جهانی فوتبال برمی گردد به جام جهانی ۱۹۸۲ اسپانیا و دیدن فوتبال با تلویزیون های رنگی تازه به بازار آمده پارس با چند ساعت تاخیر پخش. از آن به بعد بود که طرفدار آلمان و تیم باشگاهی بایرن‌مونیخ شدم. در تیم آلمان آن روزگار که مثل حالا پر از رنگین پوست‌های مهاجر نبود یک سری ژرمن سختکوش، باصلابت، قوی و خوش‌تیپ و بااستعداد مثل کارل هاینز رومنیگه موطلایی، اوگن تالر باصلابت و تونی شوماخر و پل برایتنر موفرفری مستحکم و خشن بازی می کردند.

اوج صلابت آلمان در این جام بازی با شکوهش مقابل تیم قوی فرانسه با حضور میشل پلاتینی  و چند ستاره دیگر بود که آلمان با کامبک و مساوی کردن نتیجه سه بر یک در عرض چند دقیقه و شکست فرانسه راهی فینال شد و از بخت بد در فینال تسلیم ایتالیایی‌های خوش تیپ و خوش شانس شد!

در جام بعدی (۱۹۸۶) آلمان متهورانه و سختکوش ظاهر شد و با بردن رقبا به فینال رفت و این بار هم در فینال مغلوب نابغه بزرگ آرژانتین مارادونا شد و شب فینال حسابی دمغ‌مان کرد.

سال ۹۰ بخت خوش به آلمان روی نشان داد و آلمان با انبوهی ستاره بااستعداد و جذاب مثل فولر ، لیت بارسکی، ایگنر ، برمه ، بوخوالد، کلنیزمان و مربی فوق جذاب آلمان بکن بائر افسانه ای در چند بازی با شکوه مثل حذف انگلستان همیشه دشمن در ضربات پنالتی  و حضور در مقابل دشمن دیگر( آرژانتین ) برنده جام شد.

آن دوران جام جهانی محل حضور نخبه های قاره ها بود و ۱۶ و یا ۲۴ تیم در جام جهانی با هم رقابت میکردند و نتیجتا در اغلب بازی ها بزرگان قاره ها با هم مصاف داشتند و کلی ستاره در این بازیهای جذاب با هم رقابت می کردند و دیدن مسابقات برای عاشقان فوتبال جذاب بود.

به‌تدریج علاقه ام از فوتبال معطوف به سینما شد و کمتر فوتبال را دنبال کردم؛ البته افت آلمان در دوره‌‌های اخیر و حذف در همان دوره گروهی در مقابل تیم هایی مثل کره و ژاپن و مکزیک در این قضیه بی تاثیر نبود… نکته مهم دیگر سیاستگذاری های احمقانه فیفا برای کسب در آمد بیشتر و افزایش تیمها که امسال به رقم افتضاح ۴۸ تیم رسید، باعث پیش فرض افت این جام است.

جام جهانی از دوران طلایی تا نشیب پیرمردها
جام جهانی از دوران طلایی تا نشیب پیرمردها

کمتر کسی است این حس و حال را داشته باشد که تا ساعت ۴ صبح بیدار بنشیند و بازی تیمهای درپیت و درجه پنجمی مثل قطر، کیپ‌ورد، هائیتی، آفریقای جنوبی و کوراسئو ( با جمعیت ۱۵۰ هزار نفر که از جمعیت نارمک هم کمتر است) را ببیند…

سوای این افت کیفی تیمهای حاضر در دوره های اخیر با توجه به کمبود ستاره های نخبه، حالا جذابیت اصلی به تیمهای عادی مثل آرژانتین دوره قبل رسیده که توانست با مسی سی و چند ساله و چند بازیکن متوسط مثل انزو فرناندز و مک آلیستر در قطر قهرمان جام جهانی شود.

امسال اوضاع شاید بدتر باشد و سوای چشم دوختن به عملکرد چند ستاره جوان مثل یامال و اولیسه و گیو کرش باید شاهد هنرنمایی پیرمردهای فوتبال بالای چهل ساله ای مثل رونالدو، مسی و نویر باشیم. تیم خودمان هم که پر از پیرمرد مثل حاجی صفی ، جهانبخش شده… با این اوصاف جذابیت مقدماتی همان جام۹۴ آمریکا با وجود حذف ایران بیشتر نبود که دربرابر عربستان گرچه هی غلامپور گل میخورد اما بالاخره فنونی زاده‌ای بود که هی کاشته‌ها را گل میکرد؟؟

احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما
احمد محمداسماعیلی منتقد و روزنامه‌نگار سینما




سریال «صفا با خانواده» و لرزیدن تن کوبریک توی گور؟!

سینماروزان/هونام حقانی: سال گذشته و ابتدای امسال توأم با دو جنگ بزرگ علیه ایران توسط امریکا و اسرائیل بود. طبیعی است که سینما و تلویزیون به این دو پدیده بزرگ و تلخ اجتماعی واکنش نشان بدهد و چند فیلم وسریال در قالب جدی و درام ساخته شد.

منوچهرهادی در سریال «صفا با خانواده» به سراغ چنین موضوعی می رود و طبیعی است که مخاطب توقع ندارد با ساختار رئال و وجود منطق کامل در روابط ، کنش و جنس شخصیتها مواجه باشد.

 

هادی در سریالش میکوشد با جهانی ابزورد و فانتزی و خلق تیپ – شخصیت های ملنگ و گیج و سربه هوا داستانش را روایت کند اما با نگاه سهل الوصل و فاقد خلاقیت به جز چند مورد محدود مثل استفاده کمابیش موفق احمد مهران فر از لهجه کاشانی و شیرین شدن شخصیتش که ناشی از اصالت کاشی اوست ۰یا گریم متفاوت بهرنگ علوی و تلاش بجای این بازیگر برای ایجاد تیپ پیرمردی پرحاشیه، در بقیه موارد هر چند ممکن بود شوخی ها موفقیت نسبی داشته باشد اما از فرط تکرار، لوس و بی مزه شدند.

 

مثلاا اعتقاد و ایمان کامل و بدون منطق زن صفا به او با بازی تکراری آشا محرابی که نشان می دهد تبحری در حوزه طنز ندارد، یا گویش بی‌مزه و خنده‌ی ساختگی روح‌الله زمانی که به نظر میرسد حتی از کارهای ابتدایی حسین عابدینی هم عقب‌تر است، و یا تکیه کلامهای پر تکرار دایی خانواده مثل اینکه «اگر ملک خواستید تجریش به من بگین» و یا «این ابله موبایلم را توی آبلیمو انداخت و دوبار چرخاندش» یا «همه جا کلی آشنا دارم» و…، همه شاید برای یکی دو قسمت لبخندی بسازد ولی تاکید بیش از حد روی آنها به عکس خود بدل میشود.

سریال صفا با خانواده
سریال صفا با خانواده

این روند تکراری وقایع و واکنش شخصیتها در قسمتهای پایانی بیشتر و بیشتر شد و منطق هم به‌کلی از روایت حذف گردید تا جایی که در سکانس نهایی، در روالی بی‌منطق و با تصویرسازی دمده، صفا ناگهان سوار پهپاد شده و ساقطش می کند!!

مخاطب حرفه‌ای مشابه این صحنه را در فیلم «دکتر استرنج لاو» با بازی جورج سی اسکات که سوار بمب اتمی می شود و با تکان دادن کلاهش پایین می آید دیده است اما این کجا و آن کجا؟؟

به راستی برای طنزپردازی که هیچ حداقل برای لرزاندن تن کوبریک در قبر، تمهیداتی بهتر نمیشد تدارک دید…؟

 




زیرکی محمدرضا عباسیان و علی قائم‌مقامی، نقشه‌ی «هفت» را نقش بر آب کرد!

سینماروزان/حامد مظفری: برنامه هفت که بعد از حذف موسس آن-فریدون جیرانی- هیچ گاه نتوانست جریان سازی دوره اول خود را تجربه کند گرچه در زمان حضور بهروز افخمی و به‌واسطه ذات رندانه افخمی، دوباره قدری قدعلم کرد اما حالا ماه‌هاست دیگر در تکرار مکرراتی گیر کرده پر از حرفها و مباحث تکراری.

 

مشکل اصلی هفت در این ماهها، عدم اتاق فکر خلاقی است که بتواند سوژه های به‌روز و مبتلابه سینما را بیرون کشیده و مباحث تاثیرگذار را روی آنتن ببرد.

 

در یکی از تازه‌ترین برنامه‌های هفت، سوژه‌ی تکراری و دمده‌‌ی پول‌پاشی در پلتفرم‌ها محور گفتگویی شد با حضور محمدرضا عباسیان مستندساز و مدیر اسبق رسانه‌های تصویری و علی قائم مقامی تهیه‌کننده و مدیر تولید سینما.

مجری برنامه هفت خیلی تلاش کرد هم عباسیان و هم قائم‌مقامی را به سمت اعلام موضع تند علیه پلتفرم‌ها ببرد اما این دو سینماگر با زیرکی و ارائه استدلال‌های منطقی، نه تنها اصل اتهام زنی علیه شبکه خانگی را رد کردند بلکه پروژه‌های ارگانی و ازجمله محصولات تلویزیون را به عنوان عامل اول افزایش هزینه های تولید فیلم و سریال، معرفی کردند.

قائم‌مقامی ارگانی‌هایی که بودجه های هنگفت بیت المال را صرف تولید محصولاتی میکنند که در ارتباط با مخاطب، شکست مطلق میخورند، به عنوان علت‌العلل افزایش هزینه های تولید معرفی کرد.

عباسیان که به غیر از سابقه مدیریت موسسه رسانه‌های تصویری، در سالهای اخیر درگیر راه اندازی یک پلتفرم هم بوده، با اشاره به هزینه های جاری و پشتیبانی سنگین ارگانها و نهادهای مختلف و ازجمله تلویزیون، اغلب تولیدات این نهادها را ضررده و مسبب افزایش بی‌رویه دستمزد عوامل دانست.

عباسیان آن قدر رند بود که حتی با حساب و کتابی همه‌فهم از پلتفرم‌هایی گفت وابسته به هلدینگهای اقتصادی که به‌جای هزینه چند همتی آگهی به تلویزیون، حالا با یک سوم همان هزینه، سریال می‌سازند و آگهی های خود را نیز به‌جای تلویزیون به سریالهای تولیدی پلتفرم متبوع‌شان میدهند!

نقشه‌ی هفت، نقش بر آب شد!
نقشه‌ی هفت، نقش بر آب شد!

گردانندگان هفت اگر فقط قدری در اظهارات قبلی این دو مهمان کاوش می‌کردند درمی یافتند هر دوی آنها پیشتر هم درباره ضرر و زیان مهلک آثار ارگانی بر پیکره اقتصاد سینما و تلویزیون، اظهارنظر کرده‌اند و بر این مبنا اصلا گزینه های مناسبی برای جهت‌دهی علیه شبکه خانگی نیستند. بماند که فرض غلط سخت بتواند به نتیجه درست منجر شود؛ به هر حال ساترای صداوسیما، زعیم شبکه خانگی است و اینکه حالا برنامه ای در صداوسیما بخواهد علیه یکی از زیرمجموعه‌های-ولو غیرمستقیم خودش- اعلام موضع کند، منطقی نیست. بماند که سابقه‌ی افزایش هزینه تولید به زمانی بازمی‌گردد که تولید تلفیلم‌های فله‌ای در تلویزیون رونق گرفت و همان زمان بود که بابت حضور برخی بازیگران و کارگردانان خاص در تلویزیون، به ناگاه برآورد تولید چند برابر می‌شد.

 

بر فرض که پلتفرم ها عامل افزایش دستمزد شماری بازیگر شده باشند، چرا سالها بعد از راه اندازی ساترا، صداوسیما از طریق همین ساترا نمیتواند سازوکاری برای تعدیل هزینه‌های شبکه خانگی بیابد. حداقلش این بود که تلویزیون باید میتوانست بجای این همه موضع گیری علیه پلتفرم ها، خودش پلتفرمی راه انداخته و الگوی تولید بهینه محصول را به بقیه بیاموزد.

 

گردانندگان هفت و به ویژه محمد تنکابنی تهیه‌کننده محترم آن بهتر است گرفتار دور باطل مباحث تکراری و تاریخ مصرف گذشته نیفتند و هزینه‌ی تولید را صرف طرح مباحث روز و مبتلابه سینمای ایران کنند.

 




فیلم نت و پخش یک سریال جنایی متفاوت /پازلی از اعداد در سریال «بیست و یک» بهنام بهزادی

سینماروزان/بابک جوادی: پلیسی-معمایی به عنوان یکی از ژانرهای محبوب مخاطبان ایرانی، پلتفرم های نمایش آنلاین را تحت تاثیر خود قرار داده و بخش مهمی از تولیدات آنها را به خود اختصاص داده است و «بیست و یک» به کارگردانی بهنام بهزادی و نویسندگی مسعود خاکباز شاخص ترین آنها به حساب می آید که تاکنون 8 قسمت آن پخش شده و مخاطبان پروپاقرصی پیدا کرده است.

«بیست و یک» با فلاش بکی طولانی از خانه ای ویلایی که ساکنان آن به قتل رسیده و تنها پسری خردسال زنده مانده است، آغاز شده و سپس به مراجعه الناز به اداره آگاهی و اعتراف به قتل گره می خورد. مسعود خاکباز که پیش از این فیلمنامه «دفتر یادداشت» را برای فیلم نت نوشته، بر اساس الگوی آشنای قاتلان سریالی، قصه اش را طراحی کرده است که تماشاگر را به یاد «هفت» ساخته دیوید فینچر می اندازد؛ به ویژه در بحث بازی با اعداد توسط الناز و شماره هایی که بالای سر قربانیان می نویسد با این تفاوت که سوژه های او به جز یکی به قتل نرسیده اند و همین موضوع ذهن تماشاگر را به چالش می کشد.

در طرف مقابل، سرگرد مجد در جبهه قهرمان حضور دارد و با تکیه بر شم پلیسی خود، بخشی از گره ها را باز می کند. پیدا شدن دختر گمشده مجد در خانه الناز، یکی از نقاط عطف سریال در قسمت های اولیه به حساب می آید که به مواجهه قهرمان و ضدقهرمان شمایل شخصی تری می بخشد.

با زخمی شدن سرگرد مجد و ورود کارآگاه کهنه کاری به نام صدر، «بیست و یک» جان تازه ای گرفته و با تکیه بر او با شتاب بیشتری پیش می رود. صدر از آن دسته تیپ های آشنای سریال های پلیسی است که تماشاگر را به همذات پنداری واداشته و کلیشه ها نه تنها به آن لطمه نزده بلکه به آن کمک هم کرده است.

بهنام بهزادی که کارگردانی گزیده کار به حساب می آید، در «بیست و یک» به خوبی با قصه و مختصات ژانری آن جفت و جور شده و کار شسته رفته ای را ارائه کرده است به ویژه در دکوپاژ فیلمنامه که سروشکل سینمایی دارد و ظرافت های بسیار در آن به چشم می خورد.

مهدی حسینی نیا که در نقش های مکمل درخشان بوده است، در «بیست و یک» و به عنوان نقش اول چندان امیدوارکننده نیست و به اصطلاح وزن لازم را ندارد، در حالی که سعید آقاخانی در همان سکانس ورودی سرگرد صدر، میخ خود را کوبیده و شخصیتی سمپاتیک را خلق می کند که به مذاق تماشاگران بیست و یک خوش می نشیند. شادی مختاری نیز در نقش الناز تا حدود زیادی گلیم خود را از آب بیرون کشیده و تک لحظات درخشانی در بازی اش به چشم می خورد.

«بیست و یک» در قسمت هشتم، مشت خود را تا حدود زیادی باز کرده است و حال باید دید در چهار قسمت باقیمانده چه برگی برای تماشاگران خود در آستین دارد.