درباره‌ی فیلم “کافه سلطان”(ساخته ی مصطفی رزاق کریمی): جنگ، نعمت است؟ /سیاوش طهمورث درنقش ترامپ؟

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:

+کافه سلطان یک درام اجتماعی خانوادگی است که قرار است در پس زمینه جنگ دوازده روزه روابط درون خانوادگی یک خانواده چهار نفره را روایت کند. قرار است مادر را محور و ستون خانواده نشان دهد تا لاقیدی و اشتباهات پدر را جبران کند. پسری در خانواده است که علیرغم ازدواجش همچنان در کنار خانواده با کلی آرزوهای برآورده نشده زیست میکند.

 

-در چنین روایتی مادری که به عنوان محور خانواده معرفی میشود بایستی شخصیت پردازی کاریزماتیک،درست و کاملی داشته باشد اما با توجه به حفره های فیلم نامه در چیدمان شخصیت مادر این اتفاق رخ نمیدهد و مادر زنی آرمان گرا و مهربان و گاهی حتی سنگدل در مقابل خواسته های پسرش معرفی میشود و در اوج بحران درون خانوادگی با تلفن مشغول رسیدگی به چالش زوج پیری است که پسر سربازش بر اثر اصابت موشک به شهادت رسیده است! +شاید به این گونه خواسته نقدی بر دیکتاتوری زنانه داشته باشد و این واقعیت را متبادر نماید که دیکتاتوری، جنسیت نمی شناسد و چه بسا دیکتاتوری زنانه از مردانه، مهیب تر باشد چون به هر حال مظلومیت زنانه وقتی دیکتاتوری را قرین خود کند، واویلا…؟اسم کافه را هم #سلطان می‌گذرد تا این ظن، پررنگتر گردد؟

 

– تک‌لوکیشن است و درام در یک رستوران متروکه در کنار یک جاده بیرون شهری رخ می دهد. این لوکیشن که قاعدتا باید محل هویت‌سازی خانواده باشد، فضایی سرد ، سترون و روبه اضمحلال دارد…+انگار کارگردان خواسته نوعی مشابه سازی کند با واقعیات جامعه؟ به خصوص که وقوع جنگ، همه چیز را به هم می‌زند و درنهایت نوعی گفتگو و نزدیکی موقت را میان اعضای خانواده شکل می‌دهد…طهمورث در نقش ترامپ؟ او هیولایی است بدنبال غصب کافه-مشابه نقش خود در اجاره‌نشینها- و یک گنده‌لات حبابی هم کنارش است به نشانه‌ی نتانیاهو؟؟

-در خدمت نگاهِ جنگ نعمت است؟ هم برای کافه ی متروکه‌ای که ناگاه رونق می‌گیرد و هم برای خانواده ای که گرفتار پنهان کاری شده‌اند و حالا مجبورند به هم نزدیکتر شده و حرف بزنند بلکه اوضاع، بدتر نشود.

+ورود و خروج ناگهانی شخصیتهای فرعی مثل زنی که به همراه دخترش از دست شوهرش فرار کرده و میخواهد برود شمال، می‌خواهد رنگ و بویی احساسی به اثر دهد. شاید هم خواسته آینده ی عروس جوان خانواده را پیش رویش قرار دهد.

-الگوی جواب‌داده کافه ترانزیت را پیاده کرده؛ آن زن بی پناه-آنجا خارجی بود و اینجا عیال ارسطو!آن کافه ای که یکباره رونق میگیرد، بدمنی که چشم ندارد کافه را ببیند-سیاوش طهمورث بجای پرویز پرستویی و…حتی می‌توان شریفی‌نیا را معادل اسماعیل سلطانیان دانست. فقط نمیدانیم چرا حتی یک پلان از شکل و شمایل یکی از غذاهای این کافه رویت نمی‌شود؟

+بازیهای گرمی دارد چون هم شریفی نیا و هم حاجیان، مسلط بازی میکنند و حضور هر دو در نماهای روبرو با بقیه همچون یک بازیگردانی بوده و بقیه را هم هل داده که تکانی به خود دهند و جلو روند تا بازی های سجاد بابایی و مریم مومن و شیوا مکی نیان با بقیه، جور شود.

فیلم کافه سلطان
فیلم کافه سلطان

ربط به جنگ؟

ميتوانست رونق کافه را بخاطر قرارگیری بر یک اتوبان تازه‌تاسیس قلمداد کند و باز همین چرخه را شکل دهد. بماند که آن ماجرای سرباز شهید شده در جریان جنگ ۱۲روزه را که پیوند میزند به برادر مفقودالاثر دفاع مقدس، ناترازی به بار می‌آورد و رگه های شعار بیرون می‌زند. خیلی راحت می‌شد تعصب مادر به کافه متروکه را به دلیل خاطرات از برادر نشان دهد تا دوز منطق بالا برود.

 

+تقابل نسل دیروز که آرمانگراست با نسل امروز که واقع بین است، درست از کار درآمده. آنجا که مادر و فرزند بر سر فروش بنزین قاچاق درگیر میشوند، مصداق خوبی است بر اینکه طرفین حرف هم را نمیفهمند و نمی‌خواهند هم که بفهمند چون هیچ کدام دررو ندارند…بعد هم مونولوگ نهایی شریفی نیا و سخن گفتن از تکرار بن‌بست‌وار تجربیات شکست خورده، می‌آید و اصرار غلط بر این تکرار…

فیلم کافه سلطان
فیلم کافه سلطان

جوک؟

-حتما باید باریستای کافه‌ی سلطان از انگلیس بیاید و برندسازی کند؟؟ میخواهد بگوید لنگی اقتصاد بجامانده از الگوهای مصادره‌ای شوراها را با سپردن کامل کار به آنگلوفیل بگیرند؟ یعنی تا الان، اینها نبوده‌اند و فقط آنها بوده‌اند؟؟

 




درباره‌ی فیلم «پُل»(ساخته‌ی محمد عسکری): کیارستمی وسطِ خیبر!

سینماروزان/حامد مظفری:

+افتتاحیه با نماهایی دیدنی از جنگ و بعد خیلی زود حوالی خیبر میرود و داستان ساده و بی آلایش خود را منزل به منزل روایت میکند؛ داستانی که گرچه انتهایش قابل پیش بینی است اما قدرت تصویر باعث میشود، باز بخواهیم دنبالش کنیم.

+تجربیات جنگی قبلی محمد عسکری باعث شده هرازگاه نماهای جاندار جنگی را وارد کند تا داستان لاغرش از تک و تا نیفتد. او به خوبی دکوپاژ جنگی مناسب پرده‌ی عریض را آموخته؛ تلفیق همگون خرده‌پلان‌های ریز، متوسط و درشت و کات‌های سریع و استفاده موثر از صدا به‌عنوان بُعد پنجم تصویر.

++ورود به زندگی مرد عرب-با بازی سعید آقاخانی-و دخترش-سارا حاتمی- و تلاش پسرک برای کمک به آنها یادآور ماجرای موسی و شعیب نیست؟ اسم جوان هم که موسی است و عشق ناگفته هم که پدیدار میشود بین جوان و دختر عرب. منتها میخواهد داستان موسایی را بگوید که خیلی زود از شعیب گذر میکند اما به راهی میرود که شعیب پیشنهاد میدهد‌…
گویا خواسته حرکت پله به پله و رشد معنا را شرح دهد؛ ورای اینکه جنگ را برای طرفین، شوم میداند، به خوبی به پرورش آدمیان ناگهان‌گرفتار در جنگ میپردارد. آنها که نه به دلخواه بلکه به ناچار گرفتار غائله شده‌اند. حالا که جنگ دوازده روزه را هم کاملا ناخواسته پشت سر گذاشتیم شاید درک جوان محوریِ پل، راحت‌تر باشد.

-سکانس باران مجید مجیدی تداعی نمیشود آنجا که موسی به دید زدن دختر عرب می‌پردازد؟ همان فیلمی که هیات داوران جشنواره فجر، کلی تحویلش گرفتند تا سگ‌کشی بیضایی فقید، دیده نشود! و برعکس شد در اکران و آرای مردمی.

+لاغر کردن روح الله زمانی و کنترل بازی‌اش و جدا کردنش از آن لحن آذری طنازانه و فهماندن جایگاه پرسوناژ که خطا نکند و برخلاف مواردی مثل -موقعیت مهدی- حرکت اضافی، کمتر داشته باشد. روح الله زمانی شانس آورده و تحت نظر تکنیسین خوبی به کار گرفته شده؛ تا ریاضتی بکشد و از آن بدلِ حسین عابدینی بودن درآید.

فیلم پل
فیلم پل

-پدرام کریمی در دراماتورژی، لنگ‌ میزند و انگار برای نماها، فقط شرح تصویری نوشته‌. فیلمنامه‌ی جنگی با چنین تصاویر خالصی، متن‌ی به مراتب قدرتمندتر میخواست.

+پر پلان و بی کم‌کاری. تقریبا هر نما را به چشم یک قاب کاملا سینمایی دیده و نتیجه فیلمی شده پر از قاب های چشم‌نواز. یحتمل یکی از شانس‌های دریافت سیمرغ تجلی اراده‌ی ملی برای مدیران تولید- ابوالفضل غلامحسینی وعلی ساداتیان- است‌. تجربه تهیه‌ی درخت گردو به مصطفی احمدی کمک کرده تا یک درام جنگی خوش‌سیما ارائه دهد.

+بازی متفاوت سعید آقاخانی در نقش عرب فراری از جنگی که صدام به راه انداخته، درخور است. آقاخانی دیگر به وزنه ای برای هر نقشی بدل شده و با پرهیز از شوآف و کشف و شهود شخصی کارش را پیش میبرد و میتواند کاندیدای سیمرغ مکمل باشد. درست در نقطه مقابل سروش صحت…

-سروش صحت، بازی یادش رفته؟ وقتی صحت میاید در نقش راننده لندکروز، آنجاست که ارزش کار آقاخانی را بیشتر درک میکنیم. صحت بازیگر نیست و نچسب شده؛ مثل چسباندن مدیری به درخت گردو. سروش با همان لحن کتاب باز آمده وسط پل خیبر. شانس آوردیم که در اواخر فیلم وارد میشود وگرنه‌…

+فیلم پل، مفهوم گرفتاری در قضا و قدر را به خوبی عنصری کرده برای پیشبرد ماجراهای جوان. اینکه دل به آب بسپار و به فکر ساحل نباش؛ مفهومی متعالی است که سالها پیش، هور در آتش(عزیزالله حمیدنژاد)هم همان را انتقال داد‌. محمد عسگری به دنبال ساخت روایتی انسانی از جنگ بوده و قاب های کارت پستالی‌اش از متن و فرامتن جنگ، اگر درامی قوی‌تر می‌داشت به مراتب جذاب‌تر بود اما در روزگاری که دوروبرمان پر شده از شلختگی بصری، فیلم پل یک کیمیاست و جاهایی یادآور همان ظرافت های انسانی عباس کیارستمی. شاید اگر کیارستمی عازم خیبر میشد و فقط ضبط میکرد، چنین خروجی دوراز انتظار نبود.

+حرکات درست دوربین روی زمین، روی آب، زیر آب روی پل، دوربین چنان قدر است که دیگر به کمبود داستان فرعی فکر نمی‌کنیم و همراه می‌شویم. دوربین به آرامی نزديک میشود به حادثه، به دقت آن را آنالیز میکند و گاهی تند و گاهی آرام، حادثه را ترک میکند. قطعا کاندیدای سیمرغ فیلمبرداری برای داود محمدی.

+بازسازی پل خیبر شاهکار مهندسی ایرانی در جنگ بهترین کمک را کرده که نماهای اکستریم از بالا را وسعت دهد.

+همبستگی هیاتی ایرانیان برای جمع و جور کردن پل تخریب شده را به درستی اجرا کرده. ایرانی‌جماعت، را چه به برنامه؟ لیدری میخواهد-مثل جوانک داستان-که به آب بزند و جلو بیفتد و بقیه را دنبال خود بکشاند تا پل منفجرشده،  ترمیم شود.




درباره‌ی فیلم «حال خوب زن»(ساخته مهدی برزوکی):  جذاب لعنتی! 

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی: 

+کارگردان جوان که ساخت فیلم اولش را تجربه میکند به سراغ روایت سوژه ای جذاب که قابلیت بسط و گسترش دارد میرود و چون شیفته ایده‌اش است، اصرار زیادی کرده که جلوتر از مخاطب باشد و گره گشایی را بگذارد برای دقیقه نود‌.

 

+پرداختن به سوژه ای جذاب و کمتر پرداخته شده در سینمای ایران اسباب توجه است…

+واکاوی خلوت زن و شوهری در سینمای ایران، با پردازش درست و بسط منطقی قصه میتواند به تولید محصولاتی اثرگذار و جذاب منجر شود‌. در اینجا به زعم خود جسارت لازم برای طرح مسأله را دارد ولی زیادی گره گشایی را عقب می‌اندازد.

 

+قصد دارد داستان زندگی زن جوانی را روایت کند که نمی تواند با همسرش هماغوشی داشته باشد و علیرغم مدارای همسرش که منطقی با قضیه برخورد می کند ولی حتی رفتن به روانکاو نیز موجب حل مساله نمیشود.

+سعی دارد با قاب های ساکن و دقت بر خوش آب و رنگ بودن و پیوند زدن عشق انسانی به عشق حیوانی و وارد کردن آدمهایی از نحله‌های مختلف و نقش آنها در یک مساله‌ی زناشویی، پیش برود.

 

+ شروع امیدوارکننده‌ای دارد و نیم ساعت اول باشتاب پیش میرود اما -ممیزی حاکم بر چنین سوژه ای، عامل اصطکاک است و نتیجتا جاهایی زن میشود زن فیلمفارسی که میخواهد برای شوهرِ جذابِ لعنتی‌اش، تکه جور کند و جاهایی و با باز شدن پای دختر گرفتار افغان و مدل دیالوگ طرفین، حس به سمت دگرباشی زن میرود! هیچ کدام از این خطوط دنبال نمیشود و درنهایت مشکل زن را در جریان اعتراف شخصی، برملا میکند. او قربانی کودک آزاری است.

+بازی علی مرادی در نقش مرد باتقوا  روان است و  مهتاب ثروتی در سکانسهایی قابل قبول ولی -در برای جاها گرفتار اغراق میشود؛ چون فکر کرده بازی خوب یعنی توسل به سانتی‌مانتالیسم؟

-ایده های اسکاندیناوی ارتباطات زناشویی را به فیلمفارسی پیوند زده بلکه راه تازه‌ای گشوده شود…

 

-کودک آزاری حدود یک دهه قبل در “هیس…” پوران درخشنده به سینمایی ترین شکل ممکن، تحت تحلیل قرار گرفت و حتی چندی بعد از آن در “خانه دختر”شهرام شاه‌حسینی شاهد ورود به فرزندآزاری، بودیم. آن دو فیلم دیده شدند چون التهاب آزار جنسی را در جای درست وارد فیلمنامه کردند منتها اینجا، مسأله را معما میکند و گره گشایی را قبل از تیتراژ پایانی گذاشته که خیلی دیر است.

فیلم حال خوب زن
فیلم حال خوب زن

+ فیلمساز تلاش می‌کند با ورود چند شخصیت فرعی مثل دختری که سگش را به داروخانه محل کار مرد می‌برد و یا حضور زن جوان کارگر که پدرش به سرطان کبد مبتلاست به فیلمنامه رنگ و بویی انسانی بدهد و موقعیت‌هایی تازه شکل دهد..-با این حال کنش‌های نه چندان منطقی زن اصلی فیلم برای جایگزینی زنی در زندگیش برای اینکه با همسرش رابطه داشته باشد با توجه به خاستگاه طبقاتی و تحصیلاتش (دکتر دامپزشک) جور نیست و یادآور پریوش‌ی است که از دل فیلمفارسی پرت شده اینجا.

از آن مهمتر اساس رابطه ای است که این قدر پرتنش است و هم مرد و هم زن از آن در رنج هستند‌. چنین رابطه‌ای چه لزومی به امتداد دارد؟ بی‌منطق‌تر، قربان صدقه رفتن دائمی مرد نسبت به زنی با رفتار سرد و بدون توجیه است؛ میخواهد بگوید راه حل مساله مماشات است؟؟ واقعیت جور دیگری است.

 

-پایان بندی ظاهرا خوش فیلم و سر گذاشتن زن بر شانه همسرش هم پسامهسایی و هم هپی‌اندی است! پایان این نیست. این تازه ابتدای راه است و بعد از آن تازه مرد داستان است که می‌تواند زمینه حادثه پردازی باشد. این طور نیست؟

 

 




درباره‌ی فیلم «بیلبورد»(ساخته‌ی سعید دشتی): با تشکر از سیروس الوند!

سینماروزان/حامد مظفری:

 

+شروع فیلم در فیلم در قهوه‌خانه؛ یادآور وقتی همه خوابیم بیضایی.

 

-بیلبورد سایه‌ی های دیوار در اتوبانهای تهران و روی دیوار خانه سوپراستار نوشته‌اند: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، یادآور رمان داریوش مهرجویی.

 

-ورود دلهره آور به ماجرای اخاذی از سوپراستار خیلی زود یادِ فیلم مزاحم سیروس الوند را تداعی میکند و هرچه جلوتر میرود، بیشتر می فهمیم که همان داستان را در حال دوره کردن است؛ فقط جای خسرو شکیبایی را به یک زن داده با بازی آناهیتا درگاهی.

 

-وقایع بعدی از بیانیه خوانی در نشست تا ماجرای چیدمان قتل در عمارت قدیمی تا ماجرای تبدیل چک به دلار و…، جاهایی رنگ و لعاب یک رئالیتی شو را دارد‌.

چنین سوژه محوری بد نبود برای یک رئالیتی شو به کارگردانی سعید ابوطالب بخصوص که لابلا میخواهد دوربین مخفی را با سیاه و سفید کردن، گوشزد کند، میشود انگ رئالیتی‌ها.

 

– تجربه ای معلق میان پیام دهی اخلاقی و ایجاد ترس.

 

-آن مواجهه کردن استار سینما با گذشته و اندرزهایی که میدهد یادآور کلید اسرار نیست؟

 

-هرچه جلوتر میرود بیشتر شبیه مزاحم الوند میشود و فقط فرقش ابن است که آن زمان ویدیو پلیر بود و حالا اینستاگرام. اجرای کلاسیک الوند و وارد کردن نقشهای مکمل موثر با بازیگران سرشناس مثل میترا حجار، همایون ارشادی، سعید پیردوست، لعیا زنگنه، صدرا حجازی و…، باعث شده بود مزاحم به عنوان یک تریلر معمایی هنوز هم دیدنی باشد اما در اینجا نقشهای فرعی جان ندارند و قلت تولید باعث شده همه بار درام روی دوش آناهیتا باشد و هیچ بازیگر قابل اتکایی برای نقشهای مکمل نباشد.

 

-ورود امین حیایی در نماهای پایانی در نقش بازی‌ساز، کاملا بدلش میکند به همان مزاحم سیروس الوند! ای کاش در تیتراژ تشکری میشد از الوند کارگردان خوش‌ذوقی که مدتهاست کار نکرده و حذف غیررسمی شده تا آثارش، منبع الهام گردد؟

 

-آوازخوانی زن در انتها؛ خنده دار نیست؟ و بعد هم سخنرانی امین درباره مرگ و واقعیت و مرز میان آنها !

 

فیلم بیلبورد
فیلم بیلبورد

-جوک؟

–بنر و بلیزر کلاسیک چه کارکردی دارد؟

 

–تزریق بخار در خانه قدیمی ؟ خزینه هست؟

 

-مانیفست بچگانه درباره ی هنر برای هنرمند یا هنر برای بیزنس و بعد ربط دادن به ماجرای حسی استار با بوی‌فرند سابق!

 

پرسش؟

–امین حیایی که مشابه این نقش را در مزاحم بازی کرده بود چطور راضی شده به تکرار دوباره همان نقش آن هم بدون هر بدعت؟ چقدر هم شخصیت‌سازی ابتدایی؛ یک اورکت و یک فریم کایوچویی بر چشم امین گذاشته‌اند به نشانه‌ی هنرمند انتلکت!

 

نتیجه؟

–ولو که خواسته سوژه‌ی مزاحم را آپدیت کند؛ چرا به جای فوکوس بر روابط انسانی، ذوق زده‌ی سوژه شده؟؟

 

 




درباره‌ی فیلم «دختر پری خانوم»(ساخته‌ی علیرضا معتمدی): پسر مینو خانم!/زیبایی لوله‌ی زنگ زده‌ی مغروق

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:

+نوای دلکش و مهوش و…، می بردمان به حال و هوای دهه های قبل.

+میان پرده به سبک سینمای صامت

+دوبار یک نفر؛ همان مساله ای که خودش پی گرفته؛ تنهایی مرد میانسال و روزمرگی هایش را ادامه داده و اینجا دیگر عریان‌تر از تجربیات خود در زندگی زناشویی میگوید.

 

+موفق در ارائه مضمون و مفهوم مدنظر کارگردان. شرایط زیست کارگردان و شخصیت اصلی یکی است.

حدیث نفس مفرحی است اگر از دو پرده ابتدایی کم کند؛ انگار خاصیت نقدنویسی برای مجله فیلم است که باعث میشود دیباچه را مطول کند. قدری کاستن از ابتدا، لذت تماشا را بیشتر میکند.

+ایجاد لحظات مفرح در کار با شغل صدابرداری مرد که از آمبیانس گوسفند تا صدای تاریخی اسطوره ای را خلق میکند…

+صحرا اسداللهی روان بازی میکند و لحظات طنازانه را بیشتر و ای کاش که نقشش را گسترده تر میکرد. جنس کمدی این سکانسها کاملا ایرانی است و قهقهه را موجب میشود.

 

-تاریخی‌بازی و زدن به ماجرای چاه بابل و… به سمت وودی‌ آلن‌ی شدن پیش میرود و دست و بالش هم که بسته است و نتیجتا به‌اندازه آن صحرابازی جواب نمی‌دهد.

-تا قبل از ورود فرشته قدری کسالت بار است و میشود این بخش را کمتر کرد! شاید هم خواسته دور تکرار زندگی مرد میانسال را با تکراری کردن نماها بفهماند.

+ورود فرشته، فانتزی را بالا می برد و کشش درام را می افزاید.

فیلم دختر پری خانوم
فیلم دختر پری خانوم

+به دل کویر که میزند افتتاحیه چرا گریه نمیکنی تداعی میشود؛ آنچا در کویر گم شده بود و اینجا در کویر پیدا میکند شهر ممنوعه را.

-مرضیه برومند در نقش فرشته شبیه به آزیتا حاجیان در نقش جادوگرِ دزد عروسکها.

+بحث لوکیشن و جغرافیا کاملا مرتبط است با حال و هوای داستان؛ خانه‌ی رو به زوال درست عین سرنوشت مرد و مادرش.

+در ستایش ازدواج و باروری؛ به خوبی نشان میدهد که انگار جز طلسمِ یک فرشته نه میشود زن گرفت و نه بچه دار شد…

برآیند؟

–حالا دیگر سه گانه علیرضا معتمدی تکمیل شده با این تفاوت که شخصیت‌های اصلی، کمتر و کمتر شده و…! فیلم بعدی چیست؟ هشتمین سفر سندباد؟

 

 




درباره ی فیلم “کوچ”(ساخته محمد اسفندیاری): ساده بودی مثل… 

سینماروزان/روح‌الله حسینی: 

+یک اثر بیوگرافی که تلاش میکند بخشهای ناگفته و ندیده‌ی زندگی قاسم سلیمانی که مخاطبان با بزرگسالی و حضورش در جنگ و بعداً مناصبی که در سپاه قدس داشت، آشنا هستند.

+فیلم بر کودکی و نوجوانی سردار دست گذاشته و از این جهت می تواند یک منبع قابل رجوع خوب برای علاقمندان سردار باشد. فیلم با تاکید بر فقر و محرومیتی که در دوران  پهلوی وجود داشت و یکی از علل انقلاب شد ، می‌خواهد روایت خود را پیش ببرد.

+بردن داستان به دل کوه و دشت و زندگی عشایری و سپس ورود به بناهای تاریخی کرمان، می‌تواند تنفسی باشد برای خستگان از آثار آپارتمانی معمول.

+ سادگی و بی پیرایه‌ای و طبیعت محور بودن با توجه به محل زیست دوران کودکی سردار، دلنشین است و باعث میشود خیلی راحت مخاطب عام با آن ارتباط بگیرد. در عین حال استفاده از نابازیگران عمدتاً کرمانی، نوعی گرمی به فضای اثر داده و آن را مقبول می‌کند. قرار دادن بازیگران حرفه ای مثل نادر فلاح و یداله شادمانی که به جغرافیا میخورند کنار نابازیگران کودک و نوجوان نیز کمک حال بوده.

+مفرح کردن فضا با قرارگیری تناقضات سبک زندگی روستایی با مدرنیزاسیون؛ این نمک ریزی که در همه جای فیلم هست و یادآور زندگی مردمان خطه کرمان هم می‌تواند باشد به شدت عصای دست اثری است که تقریبا هیچ بزنگاه بحرانی ندارد و صرفا در برگردان تصویری تعدادی از خاطرات سردار خلاصه شده؛ درست مثل یک مستند. مهدی مطهر-تهیه‌کننده- به دلیل سابقه سالها مدیریت خانه مستند اوج به خوبی با اله‌مان‌های ساخت مستندهای بیوپیک آشناست و با همان نگاه، تدوین انجام شده و پرش‌های زمانی ناشی از رویکرد مستندوار است.

فیلم کوچ
فیلم کوچ

– مشکل عمده، ساختار تلویزیونی و ابتدایی اثر است که انگار خواسته بیشتر محلی باشد تا فیلمی جریان‌ساز نتیجتا بیشتر مناسب پخش در یک عصرجمعه از شبکه های تلویزیونی به مناسب تولد یا شهادت سردار است.

+برخلاف آثار روتین، تاریخ را فدای نگاه سیاسی نمی‌کند و نگاه منصفانه‌ای به گذشته دارد. در همان قبل انقلاب، هم معلم خوب و هم مدیر رستوران باوجدان را تصویر می‌کند و حتی بازار اشتغال قبل انقلاب را مثبت نشان میدهد؛ قاسم و دوستان خیلی زود کار پیدا میکنند و کمک خرج خانواده میشوند!

-نوستالژی؟

عنوان فیلم -کوچ- یادآور فیلم اول جهانگیر جهانگیری است؛ فیلمی با بازی رضا بیک ایمان‌وردی و ولی الله مومنی و البته یک بازیگر ترک -تولین کازان- که بدلیل مخالفت کانون کارگردانان، نام مهدی رییس‌فیروز به عنوان کارگردان رویش خورد.




درباره‌ی فیلم «اسکورت»(ساخته‌ی یوسف حاتمی‌کیا): اجرای مهیج درد!/زیستِ بسیجی‌وار بانوی شوتی و سرباز متمرد!؟/مدعی چندین سیمرغ 

سینماروزان/حامد مظفری: 

+افتتاحیه فوق العاده و بالاتر از سینمای ایران‌. بعد از مدتها شاهد یک تعقیب و گریز جاده ای خوب در سینمای ایران هستیم.

+یکی از چالش های بزرگ سینمای ایران یکنواختی در تولیدات سینمای ایران است و اغلب تولیدات به دو گونه اجتماعی و یا کمدی محدود میشوند و اینکه «اسکورت» را با الگوی اکشن- جاده ای پیش برده و درام در کف جاده شکل میگیرد، قابل توجه است.

 

+بازی های یکدست و باندازه و تمرین‌شده از امیر جدیدی و هدی زین‌العابدین تا افشین هاشمی که پرتاب بلندی در شخصیت سازی یک افسر اصول‌گرای جنوبی داشته تا رضا کیانیان که از آن تیپ آدمهای تلخ روشنفکر دور شده و خیلی خوب یک رییس پلیس بومی کمک‌حال شوتی‌ها را درآورده. حتی نقش کوتاهی مهدی زمین‌پرداز هم کنش‌ساز است و فرازی دیگر از شوتی‌گرافی را ارائه میدهد.

+ قهرمان داستان در همان نمای ابتدایی به درستی و خیلی موجز و بی ورّاجی معرفی می شود. سرباز جوانی که در آستانه گرفتن پایان خدمت است و سر پر شر وشوری دارد و وارد بازی تعقیب و گریز مرگباری با شوتی ها می‌شود. در این سکانس، هم با مختصات او و هم دیگر شخصیت اصلی فیلم که یک زن شوتی جوان است آشنا می شویم؛ آن هم کجا؟ در دل جاده! و در یک نبرد برای بقا!

 

+استفاده درست از بازیگران بومی جنوبی در نقش‌های مکمل، باعث شده لحن جنوبی فیلم به درستی ادا شود. +در کنار آن استفاده از رگه های موسیقی بوشهری در تنظیم آهنگ، جلابخش کار بوده.

+تزریق خرده‌حادثه های مهیج داخل درام که بناست پس و پیش آدمهای داستان را برایمان شرح دهد. آدمهایی که اغلب در بد و خوب ماجرای شوتی، خود یا خانواده شان، درگیر هستند.

+جاه طلبی اولیه را ادامه میدهد و فیلمی که با تعقیب و گریز شروع شده را در پرده‌های دوم و سوم همچنان با طراحی و اجرای دقیق نماهای تعقیب و گریز امتداد میدهد و حتی دو خودروی اولیه را به پنج و شش خودرو میرساند و فیلمبرداری رئال را با سی‌جی‌آی و اِی‌آی و مهمتر دکوپاژ درست، ترکیب میکند و هیجان را بالا می برد.

 

+تقطیع اصولی صحنه های تعقیب و گریر ماشین ها در جاده نشان می دهد که می شود دوربین را از آپارتمان تنگ و تاریک شهر رها کرد و بردش به دل طبیعت و بیابان و داستان را قشنگ و درست برای مخاطب روایت کرد منتها باید قید سود کامل در تولید را زد و قدری هم خرج کرد‌.

+فیلم یوسف حاتمی‌کیا بیشتر از حرف، تصویرهای مناسب پرده عریض دارد. یوسف بعد از شکست فیلم قبلی به خوبی دریافته که سینما را نه ادا و اطوار بلکه تولید موثر ارتقا میدهد. همین است که سراغ محمدرضا منصوری رفته؛ تهیه‌کننده ای با سابقه‌ی سالها مدیریت تولید که در تصویرسازی کم‌فروشی ندارد و همان طور که در «دسته دختران» تصاویری بدیع از جنگ را تولید کرده بود حالا در «اسکورت» سکانس هایی ماندنی از تعقیب و گریز جاده ای را به بهترین شکل ممکن ارائه داده.

-یادمان نرفته که حاتمی‌کیای پدر هم هرگاه با تهیه‌کننده‌ها و متخصصان تولید باتجربه نظیر منوچهر محمدی، مهدی کریمی، جمال ساداتیان و علی قائم‌مقامی کار میکرد خروجی میشد فیلمهای دیدنی مثل «ارتفاع پست»، «آژانس شیشه‌ای»، «چ» و «به رنگ ارغوان»! حاتمی‌کیای پسر هم فهمیده که فیلم مناسب پرده ی عریض، تهیه‌کننده‌‌‌‌ی مجرب میخواهد و محمدرضا منصوری هم در تولید کم نگذاشته‌.

-یکی از مهمترین جلوه‌های ایثار در سینمای ایران فیلم نیاز علیرضا داوودنژاد است که به غیر از اصل ایثار در ایثار به همنوع بی توجه به جنسیت- یونیک است. در «اسکورت» شروع ایثار از همان جنس است-کمک به تهیه ی داروی بیمار لاعلاج- ولی پس از آن پای جنسیت وسط میاید و عشق است که ایثار نهایی را شکل میدهد.

+نقطه عطف اول چپ کردن تراژیک مینی بوس بچه های دبستانی در جریان تعقیب پلیس و شوتی و نقطه عطف دوم نزدیکی پسر و دختر و درگیری یک ماجرای مهیج تازه؛ ماجرایی که حدس انتحار دونفره را می‌دهد اما با زیرکی از تلخی میکاهد و زن را آزاد می‌گذارد و مرد را فدایی! بی شعار زن زندگی آزادی، آن را صرف میکند!

+لحظات حسی خوبی میان دختر شوتی و پسر متمرد شکل میدهد ولی ملودرام را فدای اکشن جاده‌ای نمی‌کند چون تجربه‌ی ناکام قبلی باعث شده کارگردان بفهمد تلفیق متناسب اکت و حس است که راندمان را بالا می‌برد.

+انتخاب درست سوژه‌ی فراز و نشیب زندگی شوتی‌ها و ریشه های اجتماعی آن، دستش را باز گذاشته‌ که حرف دل مردم را هم بزند. اجرای مهیج درد با پهن کردن سوژه‌ای به‌روز است که نتیجه داده‌.

فیلم اسکورت
فیلم اسکورت

+بی کله گی شوتی هایی که درنهایت کار مردم را هر طور که شده راه میندازند، شبیه زیست بسیجی های مخلص شده. بالاخره آقازاده ی حاتمی کیا است و هر که را نشناسد جنس بسیجی های بی ادعای کمک‌حال مردم را می‌شناسد. بانوی شوتی محور داستان و سرباز متمردی که از نفرت به عشق می‌رسد هر دو کارراه‌اندازی بسیجی را صرف می‌کنند‌ و ده برابر سیاستمداران مدعی، برکت دارند برای محرومان.

-سیمرغ؟

از فیلمبرداری و تدوین تا کارگردانی و بازیگری و حتی صدابرداری، شایسته تقدیر است! قطعا باید گزینه سیمرغ بهترین فیلم هم باشد!

 




درباره‌ی فیلم «نیمه شب»(به کارگردانی محمدحسین مهدویان): مناسب پخش در بخش شبانگاهی تلویزیون همشهری!/در خدمتِ چابک‌سازیِ دبیر فجر۴۴!؟

سینماروزان/محمد شاکری: 

+خوشبختانه در ابتدا کمتر میلرزاند؛ اثرات کار در شبکه خانگی و با تخت‌کشیان – ولی کمی بعدتر، به اصل خود رجوع میکند و هرچه جلوتر میرود باز آن لرزیدن ها پدیدار میشود.

-مشکل اول همان نمای اصلی اصابت موشک عمل‌نکرده است که اجرایی ضعیف و عقب مانده دارد نتیجتا التهاب اصلی ایجاد نمی‌شود…التهاب اصلی که نباشد مجبورید شیار‌نگاری را تجربه کنید و بزنید به فرع به‌جای اصل.

 

– از نظر زمانی در دل جنگ دوازده روزه میگذرد اما تنش‌زا نیست شاید چون خط داستانی زیادی رام و قابل پیش بینی است. هیچ بزنگاهی در کار نیست و بجایش مزه پرانی مردمان حول ماموران.

– تصویر فرهاد مهراد وسط خانه بمب خورده چه میکند؟ چقدر دمدستی، چقدر الکی، انگار نه انگار…

-دوربین را دنبال مامور کرده و مثل مستند از این سو به آن سو. لوکیشن‌های بازمانده از جنگ هم باقی بوده و خیلی راحت همه را جمع کرده؛ در خدمت چابک سازی دبیر فجر۴۴؟

 

-احسان منصوری در نقش اصلی با گریمی که او را شبیه امیر نوروزی کرده با همان لحن عصبی و ناراحت که مثلا میخواهد کاریزما داشته باشد ولی ندارد چون روی دور تکرار الگوهای ثکراری سوار است؛

از بازیگران محکوم تا کارگردانش هم نقشهای مختلف را بازی می‌کنند. چابک‌سازی آقای دبیر را خیلی جدی گرفته!

 

-آن پیام دهی مسئول پارک که باید از مردم پذیرایی کنیم هم توجیه‌گر حمایت شهرداری؟ بابا چرا این قدر گل درشت، کمی انعطاف! بالاخره درخت گردو هم کار شما بوده دیگر…؟ پروپاگاندا عینهو تیتر یک های رسانه‌ی شهرداری؟ مناسب پخش در بخش شبانگاهی تلویزیون همشهری!

-افغانی و کرد و ارمنی و شمالی و ترک و پرستار و پزشک و… همه را در پارک تحت مدیریت شهرداری به آرامش رسانده! عجب اغراقی! بعید است خود زاکانی هم چنین انتظاری داشته باشد. زاکانی با همان نوسازی ناوگان بی‌آر‌تی به‌اندازه کافی جنم خود را نشان داد و بعید است نیازی به این مجیز داشته‌ باشد.

فیلم نیمه شب
فیلم نیمه شب

-به همه چیز هم باید تُک بزند؛ از جانباز جنگ که ازقضا در همان بیمارستان حوالی بمب، بستری است. تا یک پرستار شجاع‌دل که ازقضا در همان بیمارستان است که پدرش در اوج گرفتاری بهش زنگ می‌زند و میگوید: ادامه بده! بهت افتخار میکنم…

تا پیرزن ارمنی در حال رازونیاز در کلیسای مجاور بیمارستان که ازقضا پسرش ۴۵ سال پیش لب مرز، شهید شده!

تا پسر پارکورکار مثلا نماینده نسل زد که سه‌سوت هم متحول میشود و آداب رواداری می‌آموزد.

 

-طرف متخصص جمع کردن بمب عمل نکرده است؛ بعد دوسوم فیلم همه کاری میکند جز همان پیگیری بمب.

 

-شعار ؟

فراوان است؛

–دفعه آخرت باشه ایران‌و به زبونت میاری؛ خطاب به افغانی خائن!

–یه بار بی عرضگی خودتو اعتراف کن؛ خطاب به مافوق ظاهرالصلاح!

–من تا تهش هستم؛ خطاب به نفوذی دشمن!

–اهدای پلاک ایران به نوزاد

— معرفی کتاب به سبک برنامه های شبکه چهار

-پرچم زینب روی بیمار سرطانی

 

-جرثقیل امدادخودرو با کاور تیوب لاستیکی باید بمب را جابجا کند؟ این قدر شأن ارگانهای درگیر را پایین نیاورید.

-وارد کردن سردسته امنیتی با گریم سعید جلیلی و تحقیر توسط مامور خنثای بمب؟ رد گم کنی است؟ می‌خواهید بگویید که راه زاکانی از جلیلی جداست؟ کوتاه بیایید…

-بازی الناز ملک! حتی نقش تیپیکال معتاد متجاهر را هم با ترس و لرز بازی میکند و همین است که نقش را عمیق نمی‌کند.

 

جوک؟

-صدای مهدویان پشت تلفن در نقش قوم و خویش پرستار که می‌گوید: ایران امنیت ندارد! پاشو بیا اینجا!

 

مشکل؟

شعاری بودن فیلمنامه و اغراق در شخصیت پردازی و شوخی گرفتن سوژه‌ی جدی که روی آن دست گذاشته. انگار از روی دست چهل سال پیش حاتمی کیا رونویسی کرده…

 

فایده؟

–معلوم شدن عیار جماعتی که با ژست انتلکت، خود را رمان‌نویس می‌دانند و در همین اولین تجربه سینمایی، عقب‌تر از سی سال پیش  علی شاه‌حاتمی و «تعقیب سایه‌ها»  هستند.

 




درباره‌ی فیلم «پروانه»(ساخته ی محمد برزویی): معلّق!

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:

 

+تلاش برای حفظ استتیک تصویر و ورود با نماهایی رعب آور از بازجویی؛ تریلرهای روان‌شناختی کلاسیک را به یاد می‌آورد.

-هر چه جلوتر میرود بازیهای تصویری با دوربین و چرخشهای گاه و بیگاه افزایش می یابد و کار را تصنعی می نماید. بازی با رنگ و نور و کدر کردن همه جا و همه چیز و ماتیک سرخ زن اغواگر، تریلر نمی‌آفریند. تریلر ماجرای پرپیچ و مهیج میخواهد که اینجا نیست و معلق میماند.

 

+هرچقدر هومن برق نورد در نقش بازجو-پزشک درست درآمده، – انتخاب مهدی پاکدل اشتباه است و کاش یکی دیگر جای او بود. پاکدل زیادی تخت و تکراری است و همه جا سرد و بی‌روح؛ چه ابوطالبِ فیلم مجیدی باشد چه اینجا که مظنون است.

-گریم مهدی پاکدل با موی کوتاه، او را شبیه مانی حقیقی کرده‌ و با کلاه گیس هم شبیه محمدرضا علیمردانی…نماهای بادگیر به تن در مرداب هم یادآور فیلمی که خودش ساخته بود-فردا-!

 

-معلق بین تریلر روان‌شناختی و درام جنایی؟

تریلر روان‌شناختی است ولی برای غافلگیر کردن، مخاطب سمت جنایی میرود و فیلم را با واکاوی یک جنایت شروع می‌کند و تا دوسوم میخواهد اصل ماجرا را مخفی می‌کند جهت ایجاد تعلیق ولی ساختار الکن روایت این حس سورپرایز را به مخاطب نمیدهد. اله‌مان هایی در فیلم وجود دارد که با کمی دقت میشد درام روان‌شناختی را القا کرد مثل نوع پوشش کاراکترها و روابط کاراکترها که از هیچ کدام در عمق بهره برداری نشده.

 

-داستان عشق مشترک به زن اغواگر مقتول و کشف معمای قتل، ایده بدی نیست برای یک تریلر منتها به غیر از تلاش برای زیباشناسانه کردن تصاویر، نه لحن روایی ملموس است و نه دیالوگ ها… بازی های مهدی پاکدل و مهدی علیمحمدی گرفتار تکلف.

فیلم پروانه
فیلم پروانه

-فضاسازی و معرفی شخصیتها توفیقی ندارد و قدرت مانور کارگردان به خاطر انتخاب غلط بازیگر گرفته شده. شاید اگر یکی مثل حامد بهداد به‌جای پاکدل قرار می‌گرفت، اوضاع به‌مراتب بهتر بود.

-زندان داستان، جاهایی شبیه فاکس ریور و جاهایی مشابهِ آلکاتراز. درست است که آن سلول نمور با هالوژن زرد و سقف پلاسیده و ترک های دیوار، کارت پستال میسازد اما این کارت پستال چه دخلی دارد به آن هودی منگو ی تن پاکدل؟

-کدام زندان، دو زندانی مظنون در یک پرونده را در رختشورخانه و کارگاه زندان، کنار هم به کار میگیرد؟ مگر پرونده باز نیست؟ همه در خدمت آن گره گشایی نهایی؟ اینها که خودش، انتها را لو میدهد.

-سکانس پرتاب و مرگ آرمان زیاده کارتونی نشده؟

-آن گره گشایی انتهایی که طرف را مریض روانی توهمی کرده، یادآور شاتر آیلند یا همان لاک‌پشت-فیلم قبلی تهیه‌کننده- نیست؟؟

 

-دیالوگ ؟

کی گفته شک از مرگ بدتره؟؟




درباره‌ی فیلم «تقاطع نهایی»(ساخته سعید جلیلی): طناب‌بازی با نوای مختاباد!

سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:

-فیلم ظاهرا زنانه است اما کمترین رفتارشناسی زنانه ندارد. با نگاه مردان دهه چهل خواسته زنان این دوران را اسکن کند که زود هم به بن بست میخورد.گرچه خونسردی معشوقه ی مقتول که ته داستان را لو میدهد، منطقکی دارد اما بقیه چه؟ مابقی چرا دربرابر قتل این همه خونسردند؟

-انگار با تعدادی جانی بالفطره روبروییم که خیلی خونسرد آدم می‌کُشند و بعد درباره مثله کردن‌ش حرف می‌زنند؟

– دوربین روی دست چرا؟ تنبلی تا کجا؟ حتی برای یک فیلم آپارتمانی لوباجت هم زورشان میاید ثبات تصویری ایجاد کنند؟ یا فکر کرده با قتل تصادفی و چرخاندن دوربین روبروی آدمها میتواند طناب هیچکاک را بیرون بکشد؟

-کل کل سیاوش چراغی‌پور و گیتی قاسمی تحت آواز شبانگاهان مختاباد، چقدر هماهنگ است با این کمدی ناخواسته‌ای که ایجاد شده. با احترام به توانایی های چراغی‌پور؛ بازیگر مکمل در سینمای ایران آن قدر نایاب است که هر چه تیپ مثلا بامزه را به ایشان میدهند؟

-پریچهر قنبری در نقش همسر آقای قنبری خیانتکار مثلا مقتول- جاهایی شبیه نسیم ادبی است و جاهایی شبیه مه‌لقا باقری و در اغلب جاها، بی‌کنش. نقشی چنین که فروپاشی دفعتی‌اش عامل جنایت است چرا شناسنامه ندارد؟

فیلم تقاطع نهایی
فیلم تقاطع نهایی

-باگ؟ فراوان! یکی، عیال شوهر خائن هم ویلا دارد و هم خانه و باز درگیر قتل شوهر میشود‌. دیگری کارکرد کودکی که کفش جسد را پیدا میکند؛ چه برداشتی از این کاشت صورت میگیرد؟ هیچ.
ربط عروسی به لحظه انتقال جسد چیست؟ جهت ساخت تیزر تبلیغاتی هنگام اکران؟ با این بنیه‌ی نحیف و اکران؟ کدام اکران؟

-اجرای نسنجیده ضربدر متن بی‌مقصد برابر است با خروجی بی‌توفیق و ناکام در ارتباط مخاطب با فضای فیلم، شخصیت ها و  کنشها. تلاش مردود در استفاده از کلیشه های رایج ژانر جنایی با انبوه بازی‌های تصنعی و ضعیف.

-جوک؟
طرف ضربه مغزی شده و شوک قلبی میدهد…

تی کشیدن بعد از انتقال جسد؛ گلوله که نخورده بود تا زمین خونی شود!




درباره‌ی فیلم«غوطه‌ور»(ساخته محمدجواد حکمی): فریادِ فیلم اولی/بدلِ پاچینو در تعقیب دگرباش؟

سینماروزان/حامد مظفری:

 

-کست تلویزیونی، فضاسازی تلویزیونی، گریم تلویزیونی، صحنه آرایی تلویزیونی! در سینما چه میکند؟

-عین کاراکتر قصابیان از سریال بازپرس را آورده اینجا… ذره‌ای خلاقیت کو؟

-پیام احمدی نیا با همان سر تراشیده هم خوب بازی ميکند چه نیاز به پوستیژ؟ ایضا محسن قصابیان پوستیژدار شده! که گفته پوستیژ شخصیت میسازد؟

 

-کات‌های پشت سر هم در نیم ساعت اول نه تنها ریتم نمی‌سازد بلکه فقط اجرای الکن را بدوی می‌نماید. میخواسته با این کات‌ها از اولی بودن فرار کند؟ از قضا، سرکنگبین صفرا فزوده و انگار که دارد داد میزند منِ کار اولی را ببینید؟؟ فهمیدیم به خدا‌. همان تدوین خطی هم کارش را راه می انداخت.

-الگوی بی‌خوابی آل پاچینو در بی خوابی را عینا کپی کرده برای بازپرس ناراضی و درگیری با مافوق هم آن قدر در این سال‌ها تکرار شده که…الگوبرداری از سینمای جنایی دهه های شصت و هفتاد اروپا بد نیست اما پرونده ی محوری آن قدرها نا ندارد…عدم انسجام فیلمنامه و وجود گره های غیرقابل باور موجب عدم ارتباط و از دست رفتگی میشود‌. همجنس گرایی را در ابهام قرار دادن یعنی حتی نمی‌توانی سوژه مدنظر را بپروری، پس چرا سراغش رفته ای؟ فقدان سریالی دختران را هم که به نتیجه نمیرسانی…

فیلم غوطه‌ور
فیلم غوطه‌ور

-شخصیت خاکستری وقتی سمپات میشود که گذشته و بالا و پایین‌ش را بجوری و اینجا دافعه‌برانگیز است چون پیشینه‌اش را نمی‌دانیم و رفتارهایش، تیپ میماند.

-پایان فیلم؟ همان جا لو رفت که برای دخترش پیام گذاشت!

-شاید فکر کرده‌اند اجرای تلویزیونی بی بدن و علفزار جواب داده و خواسته اند همان راه قضایی سازی تلویزیونی را بروند. آنجا اگر جواب داد یک طرف به خاطر کست سینمایی بود و طرف دیگر التهاب بالای سوژه! اینجا هیچ کدام نیست که نیست. زیر و بم بازیگران تیپیکال تلویزیونی است؛ التهاب سوژه؟ دختر لزبین؟ این سوژه هم که به ملتهب ترین شکلش در مستندهای این سالها و بعضا هنروتجربه‌ای‌سازان، یافت می‌شود. تبادر تصور جاهلانه‌ی رواج دگرباشی در ورزش زنان هم بیشتر عوامانه است تا محصول تمرکز.

-خاله؟ خاله های این دوران را چند بار دیده اید؟ تحقیقکی بنمایید، شاید دریابید اتفاقا بیزنس زیبایی در این دوران بسیار بیشتر از آن بیزنس نرم جواب میدهد؟ ای کاش باز همین سوژه ثانوی را کاوشی میکردی و عقبه‌ای، منتهی الیهی، چیزی…

 

-التهاب که نداری محبوری بازپرس ت را مدام با همه درگیر نشان دهی، از درگیری با مافوق تا درگیری با مظنون و درگیری با همه به جز یک کودک!

-مرگ تراژیک مامور آتش به اختیار را هم آن قدر پروپاگاندا میکند که بیرون میزند.

-حسرت؟

ای کاش موسسه امام روح‌الله، قبل از ساخت فیلم جدید، فیلمی که سال قبل در فجر داشت-۱۹۶۸- را اکران و فیدبک ی می‌گرفت و بعد اقدام میکرد به تولید این یکی… حالا هم دیر نشده، این یکی و آن یکی را زودتر اکران کنید و واکنش ها را ببینید و بعد اقدام کنید به ساخت اثر بعدی…

+ذکر خیر؟

فقط یک پایان دارد و به سبک برخی از مینی‌مال‌‌بازان وقت را با چند پایان مختلف تلف نمی‌کند و سریع تیتراژ پایانی بالا می‌آید.




فیلم «برمودا» ؛ اولین توقیفی جشنواره فيلم فجر۴۴!/سر تراشیده‌ی طناز طباطبایی دردسر شد!+ویدئو و تصاویری از فیلم

سینماروزان: همان طور که حدود ده روز قبل پیش بینی شد(اینجا را بخوانید) صاحبان برخی فیلمهای متقاضی جشنواره فیلم فجر۴۴ و از جمله مراقب(محسن قرایی)، بن سای(علی بهراد)، فیل(رضا گوران)، دکتر فون گویر(بهروز افخمی)، زوزه(امید شمس)، بی هوا(حسین دوماری) و غذای نیمروز(مجید مجیدی)، غیبت را بر حضور در فجر ترجیح دادند با این حال یک فیلم هم بوده که مشکلی با حضور در فجر نداشته اما گرفتار توقیف شده و نتوانسته وارد فجر۴۴ شود.

فیلم تازه محمد کارت با عنوان «برمودا» به تهیه‌کنندگی مازیار هاشمی- که البته با عنوان «نفس خور» پروانه ساخت گرفت- فیلمی است که متقاضی فجر۴۴ بوده ولی به دلیل آن که در بخشهایی از آن طناز طباطبایی با سر تراشیده ظاهر شده، نتوانسته پروانه نمایش در جشنواره را بگیرد!

علی شادمان، طناز طباطبایی و مهدی حسینی‌نیا نقش‌های اصلی فیلم را برعهده دارند و رضا بهاروند-که نامش پای فیلمنامه سریال پوست شیر کنار برادران محمودی آمده بود؛ همان فیلمنامه ای که با دادخواهی مهدی نادری مواجه شد- به عنوان همکار نویسنده در «برمودا» حضور داشته.

طناز طباطبایی در فیلم برمودا
طناز طباطبایی در فیلم برمودا

«برمودا» داستان مهاجرانی از قومیت‌های مختلف از عرب تا ایرانی و افغان و کُرد و آفریقایی و… را روایت میکند که در گیرودار مهاجرت و پناهندگی به اروپا با ماجراهای دردناکی روبرو میشوند‌. طناز طباطبایی در این فیلم در نقش یک دختر افغان ظاهر شده با سری تراشیده و با اورکتی شبیه همان اورکتِ مورد علاقه‌ی محمد کارت!

مهدی حسینی‌نیا در فیلم برمودا
مهدی حسینی‌نیا در فیلم برمودا

ماجراهای «برمودا» بیشتر در زمستان میگذرد و قاعدتا بازیگران زن آن مشکل پوششی ندارند و در نماهای بارانی و برفی آن نیز طناز کلاه بر سر دارد ولی سکانسهایی متعدد هم سر تراشیده طناز، هویداست و به مشکل ممیزی خورده؛ مشکلی که نزدیک به شش سال است فیلم «قاتل و وحشی» -را هم به خاطر سر تراشیده لیلا حاتمی-توقیف کرده و عجبا که طنازِ اینجا شباهتهایی با لیلای آنجا دارد!

طناز طباطبایی در فیلم برمودا
طناز طباطبایی در فیلم برمودا

«برمودا» یک شانس دارد و آن هم اینکه جشنواره فجر۴۴ بخش خارج مسابقه دارد. حالا دیگر منوچهر شاهسواری دبیر فجر۴۴ است که باید لابی کند و شرایط حضور فیلم در این بخش را ایجاد کند بلکه به واسطه آن تنور جشنواره را گرم کند.

علی شادمان در فیلم برمودا
علی شادمان در فیلم برمودا

برای تماشای ویدئویی از فیلم برمودا اینجا را ببینید.

طناز طباطبایی در فیلم برمودا
طناز طباطبایی در فیلم برمودا

طناز طباطبایی در فیلم برمودا
طناز طباطبایی در فیلم برمودا




۳ تغییر تازه‌ی جشنواره فیلم فجر۴۴

سینماروزان: جشنواره فيلم فجر۴۴ نه فقط به نسبت آیین نامه خود تغییر کرده و بناست در بخش مسابقه به جای ۲۲ فیلم حدود ۳۳ فیلم رقابت کنند(۱) بلکه دو تغییر دیگر نیز در جشنواره امسال رخ میدهد‌.

 

یکی مربوط به حذف مراسم قرعه کشی جهت چینش کنداکتور نمایش فیلم است (۲) و دیگری حذف رسانه‌های غیرموثر از کاخ جشنواره.(۳)

 

مسعود نجفی مشاور دبیر و مدیر روابط عمومی جشنواره به رادیوجوان گفت: امسال روال قرعه‌کشی را برای چیدمان فیلم‌ها نخواهیم داشت. شکل‌گیری قرعه‌کشی از سال ۹۶ به این دلیل بود که چیدمان فیلم‌ها با قرعه انجام شود چون همیشه روز اول جشنواره روز سختی است و همه دوست داشتند در زمان پیک جشنواره باشند اما امسال با توجه به تنوع موضوعی که وجود دارد و فیلم‌هایی که در بخش‌های مختلف به نمایش درمی‌آیند، قرعه کشی نداریم و چیدمان جدول طوریست که شاهد تنوع در روزهای مختلف باشیم.

 

نجفی با اشاره به غربال رسانه‌ای ادامه داد: از ۲ تا سه هفته پیش رصد رسانه‌هایی که سال گذشته در جشنواره حضور داشتند را آغاز کردیم و با معیارها و آیین‌نامه‌ای که داشتیم و سهمیه مشخص شده، در تماس با مدیران رسانه‌ها اسامی را دریافت کردیم. رسانه‌هایی که سال گذشته کارت داشتند اما یک خروجی هم نداشتند را حذف کردیم. رسانه‌هایی بودند که برای آنها هزینه شده بود و کارت صادر شده بود ولی یک خبر هم منتشر نکرده بودند. این رسانه طبیعتا باید از جشنواره حذف شود و امسال این اتفاق افتاد و تعداد زیادی از رسانه‌های غیرفعال حذف شد تا این امکان به رسانه‌های فعال برسد.

 

سه تغییر تازه جشنواره فیلم فجر۴۴
سه تغییر تازه جشنواره فیلم فجر۴۴

 




ترکشِ ناآرامی‌های دی ماه؟/انتقال کاخ جشنواره فجر۴۴ به پردیس ملت!

سینماروزان: پردیس سینمایی ملت بعد از سالها مجددا بناست کاخ جشنواره فیلم فجر باشد؛ تصمیمی که شاید ناشی از اتفاقات دی۴۰۴ باشد چون تا قبل از این بنا بود برج میلاد، کاخ جشنواره باشد.

به تازگی روزنامه همشهری وابسته به شهرداری از احتمال تبدیل پردیس ملت به کاخ جشنواره۴۴ خبر داده و نوشته ممکن است ملت به جای میلاد به کاخ جشنواره بدل گردد.

این خبررسانی در شرایطی رخ داده که قبلتر عباس حیدری، مدیرعامل شرکت برج میلاد تهران از تجهیز حدود ده سالن فرعی برج میلاد با ۷۰۰ صندلی جهت میزبانی کاخ جشنواره فیلم فجر، خبر داده بود تا در کنار سالن همایش های برج میلاد، از این سالنها هم برای جشنواره فجر استفاده گردد.

اینکه چنین تصمیمی متاثر از اتفاقات اخیر باشد به صراحت اعلام نشده اما یادمان نرفته که بعد از اتفاقات۸۸، سینمای رسانه را از مرکز شهر-سینما فلسطین- به برج میلاد بردند تا کنترل فضا، آسوده‌تر گردد اما اینکه حالا و پس از اتفاقات دی۴۰۴، بناست عکس آن تجربه عمل گردد و کاخ رسانه را از برج میلاد به پردیسی مجاور پارک ملت می‌برند، جالب توجه است.

ترکشِ ناآرامی‌های دی ماه؟/انتقال کاخ جشنواره فجر۴۴ به پردیس ملت!
ترکشِ ناآرامی‌های دی ماه؟/انتقال کاخ جشنواره فجر۴۴ به پردیس ملت!

پردیس ملت در برخی سالها و مثلا سال کرونایی ۹۸ هم میزبان اهالی رسانه جشنواره فجر شده بود و انتظار می‌رفت در سالهای بعد براساس همان تجربه‌ها هم که شده برخی مشکلات ابتدایی خود و ازجمله مساله فقدان دسترسی مستقیم برای مخاطبان را حل کند. با این حال هنوز خط ویژه اتوبوسرانی برای این پردیس ایجاد نشده و حتی پیاده‌رویی نبش اتوبان نیایش برای این پردیس، تعبیه نشده و مخاطبانی که می‌خواهند از ولیعصر تا پردیس ملت، پیاده بروند به خصوص در ساعات انتهایی شب، باید مدام چند «قل هو الله احد…» بخوانند تا خدای نکرده در چاله ای نیفتند یا با خودرویی تصادف نکنند.
مشکلات فودکورت پردیس ملت که در دوران میزبانی رسانه، رستوران‌هایش با ارقام پالادیوم و گالریا ی ولنجک و…، از مخاطبان پذیرایی(!) میکردند از دیگر مشکلات این پردیس است. نداشتن پارکینگ اختصاصی هم که از همان اوان راه‌اندازی پردیس، باقی مانده و هر سال نیز وعده‌ی رفع آن را میدهند که…

انتقال کاخ جشنواره فجر۴۴ به پردیس ملت که شاید ناشی از شرایط اجتماعی خاص دی۴۰۴ باشد بهترین فرصت است برای حل مشکلات اولیه این پردیس. پردیس ملت حداقل از نظر کیفیت تصویر و صدا، سینماهای قابل قبولی دارد اما چه بهتر که به بهانه برگزاری فجر۴۴، مشکلات دیگر آن نیز یک بار برای همیشه حل شود تا به مانند پردیس‌هایی مثل هدیش و شمیران سنتر و لوتوس، کیفیت خدمات و امکانات باشد که در تمام سال مخاطب عام را به آنجا بکشاند.




ماجرای معلم حق‌التدریس و ناهار پردردسر در فیلم تازه‌ی مجید مجیدی/انصراف فیلم «غذای نیمروز» از فجر۴۴ به امید کن؟

سینماروزان: فیلم «غذای نیمروز» تازه‌ترین کار مجید مجیدی که با حمایت فارابی در بلوچستان فیلمبرداری شده، بنا بود در جشنواره فیلم فجر۴۴ رونمایی شود ولی انصراف فیلم به بهانه‌ی رونمایی در یک جشنواره خارجی صورت گرفته…

«غذای نیمروز» در امتداد نگاه سازنده‌اش به طبقه پایین جامعه، داستان فقری است که گریبان کودکان را میگیرد…

 

«غذای نیمروز» داستان معلمی حق‌التدریسی است که برای جلوگیری از اخراج، به تدریس در مدرسه ای دورافتاده گمارده میشود. شرط تثبیت او در آموزش و پرورش، آن است که بتواند بچه های روستا را به مدرسه کشانده و مانع تعطیلی مدرسه شود‌. تنها راه این معلم، سرو ناهار برای دانش آموزان است و در این راه یک خیّر هم به کمک او آمده و بالاخره مدرسه تثبیت میشود ولی از جایی به بعد این نیکوکار، غیبش میزند و معلم حق‌التدریس میماند و سیر کردن شکم بچه مدرسه‌ای‌هایی که نه به امید تحصیل که برای خوردن یک ناهار کامل به مدرسه می‌آیند…

فیلم غذای نیمروز و ماجرای ناهار پردردسر
فیلم غذای نیمروز و ماجرای ناهار پردردسر

از همین خلاصه داستان مشخص است که مجیدی همچنان فقرگرافی را ادامه میدهد‌. ورای جغرافیای داستان که یادآور «بدوک» است، «غذای نیمروز» شباهت هایی دارد به «شنا در زمستان»(محمد کاسبی) که مجیدی خودش در آن در نقش آموزگاری بازی کرده بود که مجبور می‌شود سرکلاس برای بچه‌ها کتلت لقمه کند…

 

لحن تراژدی «غذای نیمروز» ویژگی اصلی آن است که فیلم را تکان‌دهنده میکند و اینکه فیلم به بهانه حضور در فستیوال کن به فجر۴۴ ارائه نشده، جای تعجب دارد‌. جشنواره فجر یک جشنواره ملی است و نمایش فیلم در آن، منعی برای اکران در جشنواره های خارجی ایجاد نمیکند‌. بماند که در همان زمانی که جشنواره بین المللی بود فیلم‌هایی مثل درباره الی، جدایی نادر از سیمین، اژدها وارد میشود و…، در جشنواره فجر رونمایی شده و به فستیوال هایی مانند برلین راه می یافتند.

 




کانالیزه کردن، غلط است/سینمای شاعرانه معنا ندارد+ذکر خاطره از بگومگو با مهمانی آفریقایی

سینماروزان: کانالیزه کردن غلط است و اینکه بگوییم می‌خواهیم جشنواره ای برای فیلم‌های شاعرانه برگزار کنیم، شدنی نیست چون سینما را به ژانر می‌شناسند و مثلا می‌توان گفت جشنواره ای برای فیلم‌های کمدی یا تراژدی یا اکشن و…! وگرنه تعبیر شاعرانه بودن آن قدر سیال است که در وصف نمیگنجد.

علیرضا زرین دست مدیر فیلمبرداری باسابقه با بیان مطلب فوق به آیفیلم گفت: به نظر من فیلم این گروه خشن(سام پکین پا) خیلی شاعرانه تر از فیلم‌های موسوم به هنری است چون تغییر ماهیت چند تبهکار را به زیباترین شکل تصویری می‌کند.

زرین دست با انتقاد از کیفیت فیلم‌های جشنواره جهانی فجر۴۳ گفت: من چند فیلم ایرانی و خارجی دیدم که هیچ کدام تعریف نداشت و حتی فیلم “زمانی برای ابدیت” با اینکه جلوه‌های تصویری معقولی داشت ولی واقعا داستانش لنگ میزد. خنده دار است ولی یک مهمانی از تونس آفریقا کنار من بود که ماتش برده بود و مرتب از من می پرسید جریان فیلم چیست و من هم واقعا نمی‌دانستم چه بگویم.

این فیلمبردار برجسته تاکید کرد: سینما را نباید فدای فرم کرد و باید برای مخاطب داستان بگویید و تازه بعد از ایجاد کشش داستانی مناسب است که مخاطب فرم را هم می‌بیند و به خاطر می‌سپارد.

علیرضا زرین دست
علیرضا زرین دست




گلشیفته فراهانی: خسته‌ شدم! میخواهم به ایران برگردم

سینماروزان: گلشیفته فراهانی در تازه‌ترین مصاحبه‌‌اش از خستگی مهاجرت و علاقه برای بازگشت به وطن گفته.

گلشیفته فراهانی به بی‌بی‌سی گفت: دوست دارم با فیلمسازهای ایرانی کار کنم و حسرتی که در این زمینه دارم، هنوز باقی است. دوست دارم برگردم پیش خانواده‌ام و پیش دوستان و هموطنانم.

گلشیفته فراهانی
گلشیفته فراهانی

گلشیفته فراهانی ادامه داد: بعد از هفده سال مهاجرت خیلی خسته هستم و حالا فقط دلم می‌خواهد با کارگردان‌های ایرانی کار کند.

این بازیگر تاکید کرد: بودن با خانواده، پدر و مادر و خواهر و برادرم این روزها برایم تبدیل به حسرت شده است و دوست دارم برگردم و در وطن ادامه دهم.




آشنایی در زندان!!⇐خاطرات مهدی سجاده‌چی از اولین دیدار با رضا کیانیان، ورود به فارابی و…

سینماروزان: مهدی سجاده‌چی که نامش به عنوان نویسنده‌ در کنار فیلمهایی نظیر روز سوم، پاتال، شهریار، خاک سرخ و… آمده در خلال گفتگویی تفصیلی با روزنامه صبا درباره ماجرای بازداشتش در دهه شصت و آشنایی با رضا کیانیان حرف زده.

 

سجاده‌چی گفت: تا ۲۸ سالگی در مشهد بودیم و از ۲۸ سالگی به بعد ساکن تهران شدیم. البته در مشهد کتابفروشی به نام «باران» را راه انداختم که درآمدش بد نبود و تا حدی خرج خانواده را تامین می‌کرد. پدرم در آن دوران در شرف بازنشستگی بود و نیاز به کمک خرجی داشت.

 

او درباره دستگیری خود بیان داشت: بعد از دیپلم، در رشته فیزیک قبول شدم و چون علاقه‌ای نداشتم به این رشته نرفتم. بعدش اتفاقاتی در زندگیم رخ داد و بزرگ‌ترین اشتباه شناختی خودم را مرتکب شدم و به زندان افتادم. رضا کیانیان هم آنجا بود. روزی مشغول ورزش کردن بودم، جوانی با  سر تراشیده و ریش بلندی را دیدم که هیبتی مانند طالبان داشت و با من شوخی می‌کرد؛ رفیق شدیم.

سجاده‌چی ادامه داد: آن دوره فقط جشنواره‌هایی در زمان دهه فجر، مانند مسابقه مقاله‌نویسی ملی برگزار می‌شد. مقاله‌ای نوشتم و چون رضا کیانیان خوش خط بود از او خواستم مقاله‌ام را پاکنویس کند. رضا بعد از خواندن مقاله گفت «مهدی چقدر خوب می‌نویسی» و در جوابش گفتم «از کودکی می‌نویسم و تجربه این کار را دارم» او گفت «می‌شود از راه نوشتن در آمد کسب کرد و فیلمنامه نویسی در آمد خوبی دارد ..» کیانیان شنیده بود که فیلمنامه نویسی در آمدش خوب است. رضا کیانیان پیش از این در نمایش «آنتیگونه» علی رفیعی بازی کرده بود و بازیش دیده شد. کیانیان پیشنهاد کرد فیلمنامه بنویسم و گفتم بلد نیستم.

وی افزود: ابتدای سال ۶۴ بود، رضا کیانیان گفت «سینمای ایران روی ریل افتاده و دستمزد فیلم نامه قابل قیاس با در آمد رمان نویسی نیست» و تاکید کرد «برای فیلمنامه تا سیصد هزارتومان دستمزد می‌دهند!» که آن زمان پول قابل توجهی بود و می‌شد با آن خودرو خرید و یا یک زندگی را آغاز کرد. برایم قصه‌ای تعریف کرد که برای داود برادرش رخ داده بود که بر اساس آن  سومین سرنوشت داود را نوشتم. مدتی بعد این فیلمنامه رسید دست مهدی شجاعی و بعد از خواندن اظهار تمایل کرد که چاپش کند و موافقت کردم.

مهدی سجاده‌چی گفت: حدود ۱۶ هزار تومان برای آن داستان، دستمزد گرفتم که نصفش سهم رضا شد. چون برای نوشتن رمان ایده و مشورت داده بود. همان موقع از زندان فیلمنامه را فرستادم فارابی و ماه بعدش مرخصی بودم که تلفن خانه پدرم زنگ خورد و من را دعوت کردند که برای مذاکره به تهران بیایم و از زندان مرخصی گرفتم و آمدم. این اولین جلسه مهم عمرم بود. همه افراد مهم بخش فرهنگی بدون استثناء آمده بودند که نویسنده این کار را ببینند. البته فیلمنامه به واسطه تلخی آن رد شد و گفتند مگه تو ساموئل بکتی! و خواستند که امید بخش بنویسم. بعدش عبدالله اسفندیاری گفت بیا فارابی کار کن ما دنبال استفاده از استعدادهای جوان هستیم. بهانه آوردم که بعدا خواهم آمد.

 

او تاکید کرد: دو سال دیگر در زندان بودم اما این قضیه شروع ورود من به سینما بود. سال بعدش رفتم فارابی و فیلم «آن سوی مه» را نشانم دادند و گفتند که همه چیز اعم از سیاست ، نمادگرایی و عرفان و امید درونش وجود دارد و اینطوری بنویس ولی من آن‌طوری بلد نبودم بنویسم و علائق خودم را می‌نوشتم. شروع به نوشتن کردم و دو سه تا فیلمنامه  به حسن جلایر و چند تهیه کننده دیگر فروختم. برای فیلمنامه «پاتال و آرزوهای کوچک» رقابتی بین چند تهیه کننده به وجود آمد و در نهایت وحید نیکخواه فیلمنامه را خرید و کارم را ادامه دادم…

او درباره روال همکاری در فارابی آن دوران اظهار داشت: جالب این‌جاست که چند جلسه با محمد بهشتی داشتم و حرف زدیم. بعدا از اطرافیانش شنیدم که گفته بود من جوانی را پیدا کرده‌ام که از حاتمی‌کیا و مخلباف با سوادتر است! اما مدتی بعد بهشتی گفت تو زندگی حرفه‌ای خودت را به دلیل تنوع ژانری فیلمنامه نوشتن نابود کردی و من گفتم فیلمنامه نویس حرفه‌ایم و با درآمد نوشتن زندگی می‌کنم. بعد از آن ماجراها تا سالها ارتباطمان با کیانیان ادامه داشت و مدتها در مجتمع آپارتمانی طبقه بالایی رضا کیانیان ساکن بودم.




بازگشت دوباره‌ی فیلم اولیها به جشنواره فیلم فجر۴۴؟/دبیر فجر۴۴: باید در آیین‌نامه جشنواره تجدیدنظر کنیم

سینماروزان: مراسم رونمایی از پوستر جشنواره فیلم فجر۴۴ با تصویری از علی نصیریان برگزار شد و به جای حضور خودِ نصیریان در مراسم، شماری از مدیران دولتی در مراسم حاضر شدند!

در این مراسم منوچهر شاهسواری دبیر جشنواره گفت: امروز بسیاری از همکارانم منتظر بودند تا اسامی فیلم‌ها اعلام شود. نمی‌شود گفت متأسفانه، بلکه باید گفت خوشبختانه امروز نمی‌توانم این کار را انجام دهم؛ چراکه کیفیت بسیاری از آثاری که به‌دست ما رسیده بالاست و لازم است در یکی از بندهای مقررات #تجدیدنظر کنیم و تا پایان هفته یا به‌زودی، اسامی فیلم‌ها را اعلام خواهیم کرد.

اظهارات شاهسواری درباره‌ی تجدیدنظر در آیین نامه ی فجر این ظن را به ذهن متبادر میکند که به سیاق سالهای اخیر به‌جای فیلمسازان باتجربه، این انبوه فیلم اولیها هستند که متقاضی جشنواره شده‌اند و دبیرخانه فجر را به فکر تجدیدنظر انداخته که مجددا بخش نگاه‌نو را راه بیندازد؟
البته در همین آیین نامه فعلی فجر۴۴، سقف ۲۲ فیلم برای بخش اصلی پیشنهاد شده که تعداد کمی نیست و استانداردتر همان است که فیلم اولی‌ها را در همین بخش ارزیابی کنند و اگر واقعا فیلمسازان اول، سورپرایزی برای دبیرخانه داشته‌اند در همین بخش اصلی به ارزیابی آثارشان بپردازند چون تجربه نشان داده توسعه کمّی جشنواره، فقط به افزایش حضور فیلمهای ارگانی بی خاصیت منجر میشود و جشنواره را در دور کسالت می‌اندازد. بماند که باز هم آن تعدادی از فیلم اولی‌ها که وارد بخش اصلی نمیشوند شروع می‌کنند به نق و ناله که حق‌شان پایمال شده و ارزشهای‌شان نادیده گرفته شده و دعوایی تازه درمیگیرد بر سر اینکه چرا فلانی در بخش اصلی است و بهمانی در بخش فیلم اولی؟




روز-داخلی-فرودگاه/روایتی دردناک از آخرین ساعات حضور بهرام بیضایی در ایران /خاطره‌ای از زبان مجید مظفری 

سینماروزان: مجید مظفری از بازیگرانی است که در چند فیلم مختلف از بهرام بیضایی-از غریبه و مه و مسافران تا سگ‌کشی- بازی کرد و حتی در فیلم در فیلم‌ “وقتی همه خوابیم” با گریم تهیه‌کننده‌ای ظاهر شد که اصرارش برای تپاندن تعدادی کله به “لبه پرتگاه” موجب تعطیلی پروژه شد.

 

مجید مظفری به تازگی روایتی دردناک ارائه داده از آخرین ساعات حضور بیضایی در ایران. مظفری به هفت‌صبح می‌گوید: آخرین خاطره‌ام از بیضایی با گذشت سال‌ها هنوز سنگینی‌اش را از دست نداده است؛ روزی که قرار بود بهرام بیضایی ایران را ترک کند. جمعی اندک از دوستان و همکاران برای بدرقه به فرودگاه آمده بودند. فضا آکنده از اضطراب و اندوه بود؛ لحظه‌ای معلق که هیچ‌کس نمی‌دانست این رفتن چه سرانجامی خواهد داشت و آیا بازگشتی در کار خواهد بود یا نه.

روایت مجید مظفری از آخرین روز حضور بهرام بیضایی در ایران
روایت مجید مظفری از آخرین روز حضور بهرام بیضایی در ایران

مجید مظفری روایت می‌کند: روند اداری و برخوردهای آن روز، تلخی وداع را دوچندان کرد؛ به‌ویژه زمانی که مأموران فرودگاه از بیضایی خواستند درباره‌‌ پدر و مادرش توضیحاتی بنویسد. بیضایی این درخواست را نپذیرفت و گفت خروج او از ایران هیچ ارتباطی به پدر و مادرش ندارد. ایستادن تا واپسین لحظه، نگاه‌هایی که بیش از یک خداحافظی ساده را در خود حمل می‌کرد و احساسی از بی‌پناهی که در چهره‌‌ بیضایی موج می‌زد، تصویری ماندگار از آن وداع به‌جا گذاشت.

 

مظفری می‌گوید: آن روز بیش از همیشه معنای غربت را لمس کردم؛ غربتی که پیش از رفتن آغاز شده بود. تصویری که هنوز هم با یادآوری‌اش، اندوهی آرام در دلم می‌نشیند.