اختلاف مسعود فروتن و امیرعلی نبویان بر سر مهران مدیری!+ردّ شایعه خواهرزادگی!
سینماروزان: مسعود فروتن با وجود اختلاف سنی زیاد، ارتباطی خوب با نسل جوان دارد. او میگوید تیمی که هماکنون با آنها کار میکند همه زیر سی سال هستند، اما او هرگز احساس غربت نمیکند. راز این ارتباط در این است که فروتن سن خودش را نمیشمارد.
در میان جوانانی که در این سالها در گروهش بودند، نام امیرعلی نبویان به عنوان خواهرزاده و یکی از کشفهای مسعود فروتن مطرح شده. سالهاست که همه امیرعلی را خواهرزاده تنی مسعود فروتن میدانند ولی فروتن در گفتگو با روزنامه هفت صبح نه تنها این شایعه را رد میکند بلکه از اختلاف نظرش با امیرعلی درباره مهران مدیری میگوید.
مسعود فروتن میگوید: امیرعلی نبویان خواهرزاده من نیست! ماجرای فامیلی ما از این قرار است که مادربزرگ امیرعلی (یعنی مادر مادرش) دخترعموی مادر من است یعنی فامیل دوریم. ما در یک محل و منطقه بزرگ شدیم و بچههایمان همسن بودند و در مدرسه همدیگر را میدیدند. وقتی دخترهای آن خانواده ازدواج کردند و بچهدار شدند، طبق رسم و احترام به من میگفتند «دایی مسعود». این دایی مسعود گفتن روی امیرعلی ماند.
اما داستان ورود این «خواهرزاده ناتنی» اما عزیز به دنیای هنر بسیار شنیدنی است. فروتن تعریف میکند که امیرعلی پس از فارغالتحصیلی در رشته مهندسی برق، از آمل پیش او آمد و گفت: «من این مدرک مهندسی را گرفتم و تحویل پدر و مادرم دادم که خیالشان راحت شود؛ حالا میخواهم بروم دنبال عشق و علاقه خودم، یعنی کار هنر!» فروتن که استعداد و هوش او را میدید، با موسسه «کارنامه» تماس گرفت و او را معرفی کرد: «امیرعلی رفت و حمید امجد و محمد رحمانیان از او تست گرفتند. او آنقدر باهوش بود که همان موقع خانم مدیر کارنامه به من زنگ زد و گفت: مسعود فروتن، فامیلت قبول شد! بعد از آن هم کارش را با منصور ضابطیان در رادیو هفت شروع کرد. بعدها مجلات آمدند از ما عکس گرفتند و روی جلد تیتر زدند خواهرزاده مسعود فروتن و من هم اعتراضی نکردم و گذاشتم بماند.چون داشتن خواهرزادهای به این باهوشی، منطقی و خوشتیپی واقعاً یک امتیاز است و من مثل یک خواهرزاده واقعی دوستش دارم.»
مسعود فروتن و امیرعلی نبویان
مسعود فروتن در مسیر حرفهای امیرعلی همیشه یک راهنمای سختگیر هم بوده است. او میگوید یک بار که امیرعلی با ذوق و شوق آمده بود تا خبر بازی در یکی از سریالهای مهران مدیری را بدهد، او قاطعانه مخالفت کرد. فروتن با خنده یادآوری میکند: «به او گفتم بیخود کردی! تو الان تازه داری یاد میگیری. حیف است نوشتن را رها کنی. گفتم حق داری در فضای هنر کار کنی، اما تو فعلاً بازیگر نیستی، به نوشتنت و اجرا بپرداز.» فروتن معتقد است شخصیت امیرعلی بیشتر به یک نویسنده و مجری میخورد و امروز از این مخالفت سرسختانه و جهتدهی درستش کاملاً دفاع میکند.
ماجرای بودجه میلیون دلاری سریال «امام علی(ع)»؟+فیلمی زیرخاکی از شمایل ۱۵ چهرهی سریال
سینماروزان: سریال «امام علی(ع)» در اوایل دهه هفتاد با بودجهای در حدود ۲۷ میلیون تومان به عنوان یک تلهتئاتر مقابل دوربین رفت. این مجموعه در طول مدت ۱۹ ماه ساخت بیش از ۱۰ بار دچار اصلاح برآورد شد و در نهایت با بودجهای معادل ۲۶۹ میلیون تومان به پایان تولید رسید. متوسط قیمت دلار در ابتدای دهه هفتاد حول و حوش ۲۰۰ تومان بود و به این ترتیب بیش از یک میلیون دلار خرج تولید سریال شده است؟
به تازگی فیلمی زیرخاکی از نشست پانزده چهره سریال «امام علی(ع)» منتشر شده مشتمل بر پرویز پرستویی(محمد بن ابوبکر)، محمدرضا شریفینیا(ولید)، عبدالله اسکندری(چهره پرداز)، بهرام زند(مدیر دوبلاژ)، محمد بیک زاده(تهیهکننده)، مجید میرفخرایی(طراح هنری)، محسن روشن(صدابردار)، مهری شیرازی(گریمور)، ویشکا آسایش(قطام)، داوود میرباقری(کارگردان)، اصغر همت(مروان)، مهدی فتحی(عمروعاص)، سیروس گرجستانی(اباقطام)، بهزاد فراهانی(معاویه) و داریوش ارجمند(مالک).
«سرزمین فرشتهها»؛ ساخت کل غزه در هشتگرد!؟/منوچهر محمدی پاسخ داد +توضیحات دربارهی بودجه و دستمزد بازیگر زن عرب فیلم
سینماروزان: رونمایی فیلم «سرزمین فرشتهها» در جشنواره فیلم فجر۴۴، شایعاتی را شکل داد درباره هزینه ی تولید بالای فیلم و ارقام مختلفی درباره بودجه فیلم مطرح شد؛ فیلمی که توانسته کل غزه را در ایران(لوکیشنهایی در هشتگرد و حوالی فرودگاه امام) را بازسازی کند.
منوچهر محمدی تهیهکننده فیلم «سرزمین فرشتهها» با ردّ سخنان مطرح شده درباره این فیلم به عنوان پرخرجترین اثر جشنواره به خبرگزاری ایرنا بیان کرد: «سرزمین فرشتهها» پرخرجترین فیلم جشنواره نیست، شاید چهارمین یا پنجمین رتبه فیلم از نظر هزینه باشد، تولید فیلم با تورم لجام گسیختهای در ایران همزمان شد، برای ساخت دکور غزه به بلوک و سیمان نیاز داشتیم اما مصالح به صورت محدود و با توجه به تغییر قیمتها، فروخته میشد. بخشی از این اتفاق؛ تورم لجامگسیخته و تغییر قیمت ارز برای همکاران دیگر هم اتفاق افتاد.
منوچهر محمدی افزود: تمام فیلم «سرزمین فرشتهها» با بازسازی غزه کاملاً در ایران ساخته شده؛ یک لوکیشن فیلم پنج کیلومتر بعد از فرودگاه امام خمینی و لوکیشن دیگر در هشتگرد است. باورپذیری به حدی است که برخی فکر میکنند فیلم در خارج از کشور ساخته شده است.
وی با اشاره به حفظ لوکیشن فیلم اظهارداشت: لوکیشن از نظر مالکیت متعلق به ما نیست، بنده هزینهای دادم، دکوری ساخته شده و بخشی هم با انفجارهایی تخریب شده است اما اینکه چه بشود، واقعاً نمیدانم.
تهیهکننده فیلم «سرزمین فرشتهها» درباره دستمزد سٌلاف فواخرجی بازیگر عرب زبان در مقایسه با بازیگران ایرانی گفت: زمانی که با او قرارداد بستیم دلار ۸۴ هزار تومان بود و دستمزد او کمتر از بسیاری بازیگران ایرانی بود، با وجود اینکه جایگاه سٌلاف در دنیای عرب بسیار بالاست و دستمزدش بسیار پراهمیت است.
فیلم سرزمین فرشتهها
وی ادامه داد: با این وجود، از زمانی که سٌلاف فواخرجی به یک چهره تبدیل شده، همیشه طرفدار آرمان فلسطین بوده به نحوی که دولت خودگردان فلسطین به او و خانوادهاش تابعیت افتخاری فلسطین داده است.
منوچهر محمدی خاطرنشان کرد: قرارداد فیلم «سرزمین فرشتهها» با سٌلاف فواخرجی پیش از افزایش نرخ ارز بوده است و تمام کارهای فیلم با او تمام شده است. به طور طبیعی وقتی فیلمی را ۵۰ میلیارد تومان برآورد میکنید با افزایش تورم ممکن است ۷۰ میلیارد تومان شود!
دربارهی فیلم «استخر»(ساختهی سروش صحت): دامادِ حضرت نوح!/رازِ انگشت اشاره!
سینماروزان/حامد مظفری:
+به نظر میرسد سروش صحت راه خود-در شوخی با فلسفهبازی فیک- را در سینما ادامه میدهد و قصد ندارد از این شاخه به آن شاخه بپرد. استخر سومین ساخته سروش صحت است و ردّپای عناصر مشترک و تکرار شونده دو فیلم قبلیش یعنی جهان با من برقص و صبحانه با زرافه و حتی سریالهایی مثل لیسانسهها به خوبی در استخر قابل مشاهده است.
+وجود قهرمان میانسال روشنفکر کمی تا قسمتی درونی و خجل و دست و پاچلفتی ، دغدغه مرگ و رابطه پر نوسان و ابزورد میان شخصیت اصلی با سایر شخصیتها جزو خطوط اصلی آثار صحت هست که در استخر هم خودنمایی میکند؛ با یک تفاوت و اینکه صحت در استخر فیلمش را واکنشی کرده به دنیای زنان معلق بین سنت و مدرنیته، زنانی بلاتکلیف که خسته از آموزه های زندگی سنتی، میخواهند متارکه را که انگار مثل خرید حیوان خانگی، یکی از ویژگیهای مدرننمایی شده، تجربه کنند.
+قهرمان فیلم استخر دکتر دامپزشکی است که درگیر روزمرگی است و کارش شده اینکه از مطب به خانه بیاید و با پسرش فوتبال ببیند و مثل هر عادت دیگری فقط با زنش زندگی کند! با اعتراض زن به وضعیت موجود و ترک خانه، مرد تازه متوجه می شود که چه آدم تنهایی است و حتی نمی تواند ارتباط درستی با پسرش داشته باشد و هیچ کسی در تنهایی اش مثل دوست روان پزشکش در کنارش نیست!
+شروع کمدی از همان اولین سکانسها و در تقابل پدر و پسر خانوادهای که مادر در آن نیست. پدر و پسر سالهاست با هم زندگی کردهاند اما چندان هم را نمیشناسند. حدیث نفس کارگردان؟
+وجود شخصیتهای فرعی جذاب مثل دکتر روانکاو دون ژوانوار-مهران مدیری- ، پدرزن باحال و اهل دل -علیرضا خمسه-و مرد خواستگار مصمم زن مطلقه-کاظم سیاحی- به خوبی فضا و جهان مورد نظر صحت را در درام داستان خلق می کند.
+القای متقاعدکننده تمام شدن حس زنی که در دور تکرار افتاده و انگاری که به سمت افسردگی میرود؛ یادآور علی مصفا در جهان با من برقص!
+ استخر گرمابخشی به داستان را تا میانه و انتها حفظ میکند؛ ابتدا با قرار دادن مرد ایرانی در لبه ی شک و دودلی و سپس با رشد ذهنی او دربارهی آدمهایی که ظاهرا دوست و رفیق هستند ولی آنجا که باید باشند، نیستند.
+استخر را میتوان پاسخی به مردانگی بیش از حد فیلم قبلی سروس صحت-صبحانه با زرافه ها-دانست. صحت زنی که میشناخته-زن میانسال در آستانه ی زوال- را محور قرار داده و بخشی از دغدغه های او نسبت به اطراف را آنالیز نموده.
+قرار دادن آدمهایی که اغلب به جای همدلی نوعی شانه خالی کردن دربرابر قهرمان نشان میدهند و از همه متناوب تر علیرضا خمسه در نقش نوح زمان-پدرزن قهرمان- که فقط فکر خودش است و میخواهد ۱۲۰ سال عمر کند بلکه به عشق تازهاش برسد.
+سورنا پسر سروش صحت مشابه ماموران دولتی/انتظامی سریال لیسانسه ها؛ با همان گویش کتابی و چارچوبی فیک.
-استفاده بامزه از اله مان دست روی شانه، تظاهر به دود دادن بدون وجود سیگار، بدل کردن قهرمان به انگشت اشاره، شوخی با مثل های ژاپنی و بازی با حیوانات و نمایش گاو مثل جهان با من برقص و مسخره کردن رقابت های عاشقانه و…، باعث نوعی یکدستی در استخر میشود.
فیلم استخر
-آشنایی زدایی از اتفاقات معمول را همچنان ادامه میدهد و به خاطر جنس همین آشنایی زدایی و فاصله گذاریها است که مهران مدیری بعد از مدتها میتواند یک کاراکتر خوب بیافریند.
-امتدادِ فلسفیبازی برگرفته از جملات قصار پراکنده در فضای مجازی؛ همان قدر پوچی را به جدیت نشان میدهد که جماعت مبتلا به مجاز خودی را جدی میگیرند.
-در پایان بندی ابتدا یادآور کنعان مانی حقیقی میشود اما پوچی کنعانی را به شوخی میگیرد و سعی میکند منطق ابتدایی را بر هم نزند.
+بازیهای فیلم هم یکدست و باندازه و قابل تحسین؛ از امین حیایی تا سحر دولتشاهی و از سورنا صحت تا علیرضا خمسه و کاظم سیاحی خیلی خوب جهان استخر را درک کرده و خود را پرت کردهاند در آن.
فینال؟
تنها راه رهایی از غمِ کمبودها را قدر دانستن داشتهها میداند؛ قهرمان داستان از تصادف مرگبار جان سالم به در میبرد و بالاخره میفهمد از آنچه بد هست، بدتری نیز وجود دارد و همین دیدگاه است که برخورد نرمتر او با زندگی را در پی دارد.
چشم انداز؟
دیدن استخر با توجه به پاساژهای عاطفی و طنز ولرمی-که از خالتوری پرهیز دارد- حال مخاطب را خوب می کند و به راحتی میتوان به مخاطب توصیه کرد که برود فیلم را ببیند و درگیر و شیفته جهان خلق شده توسط سروش صحت بشود که در شصت سالگی در همان کاری که بلد است-کمدی سازی با آدمهای فیلسوفمابانهی مانده در سطح- به نوعی غنا رسیده و میتواند فیلمش را در قله و بی اضافات،تمام کند.
—دیالوگ؟
—فازم نوله
—-چه خوب شد که نمردم(بعد از خوردن سوسیس)
دربارهی فیلم «مولا»(ساختهی عباس لاجوردی): بهاحترامِ آقازادهی دبیر؟
سینماروزان/روحالله حسینی:
+اینکه فیلم مولا تلاش کرده اختلاف نظر دو مسافر -یکی شیعه و دیگری سنی-در سفری با قطار به مشهد را پیوند بزند به تاریخ اسلام و بعد فرازهایی از زندگی امام علی(ع) را مصور کند، در ایده قابل تحسین است ولی- اولا که شباهت خط روایی به کتابی از عبدالکریم هاشمینژاد-مناظره دکتر و پیر- شرح پاسخهای یک پیر مسلمان به دکتری ماتریالیست در سفری با قطار- کاملا آشکار است.
-دوم بحث درباره کم و کیف تاریخی سازی است. اینکه مقادیری داده تاریخی را به هوش مصنوعی بدل کنیم آن هم با ابتدایی ترین شکل و شمایل، یعنی پیشرفت هنری؟
-تصاویر آماتور نماهای تاریخی بازسازی شده با هوش مصنوعی به خصوص در نماهای جنگی یادآور تیزرهای اینستاگرامی است. وقتی میشود همین داستان را به انیمیشن بدل کرد چه اصراری است بر هوش مصنوعی؟ این همه انیماتور خبره در این کشور است چرا کل بخش تاریخی را به انیمیشن بدل نکردید که میراثی ماندگار برای سینما و تلویزیون باشد؟
–خروجی فیلم مولا-که همنام آقازاده ی منوچهر شاهسواری دبیر جشنواره فجر۴۴ است- خروجی قابل اتکایی نیست. بخشهای رئال زیادی دمدستی از نظر اجرا و افراطی -از منظر متن/ نشان دادن تفاوت به جای اشتراکات شیعه و سنی- است و کیفیت بخش هوش مصنوعی نیز به همان اندازه نازل است.
-اینکه فکر کنیم یک سری داستان های تاریخی هزاران بار شنیده شده را با هوش مصنوعی به تصاویر متحرک برگردان کنیم شبیه همان هایی است که حال پیاده کردن فرازهای اصلی یک گفتگوی بلند را ندارند و کل صوت را به ربات میدهند تا خروجی متنی بگیرند غافل از اینکه پالایش این خروجی رباتیک بهمراتب زمانگیرتر از پیاده کردن انسانی گفتگو و ویرایش توأمان با پیاده سازی است.
فیلم مولا
نتیجه؟
برخلاف تصورات سادهلوحان، تجربه همین فیلم مولا نشان میدهد همچنان هوش مصنوعی به درد همان یکی دو دقیقه تیزر اینستاگرامی میخورد و اینکه برخی فکر میکنند میشود این سمپل های کوتاه چند دقیقه ای را با مشابه سازی، زمینه ای کرد برای تولید فیلم بلند، فقط وقت تلف کردن است.
پیشنهاد؟
بخاطر حفظ حرمت مشاهیر دینی هم که شده سعی و خطاهای هوش مصنوعی را بر موضوعات تاریخی غیردینی انجام دهید و بعد از آن که به استانداردهای لازم رسیدید، الگو را بر داستانهای دینی پیاده کنید.
دربارهی فیلم «جهان مبهم هاتف»(مجید رستگار): اسپینآفِ بچهمهندس؟/جای علی مشهدی خالی!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
+سکانسهای ابتدایی با ریتم سریع از یک آزمایش در نیروگاه بناست آماده مان کند برای یک درام پرهیجان با مایههای علمی اما -خیلی زود تصورات مان رنگ میبازد و میفهمیم با یک تجربهی آماتوری روبروییم یادآور آثار سینمای آزاد.
-نگاه آماتوری در پرداخت فیلمنامه، کارگردانی و تدوین، حاکم است. نه قصه اش را درست بیان میکند و نه اجرای موثری دارد، متکی بر الگوهای سوپر۸ نیم قرن قبل.
-تعدادی آدم مثلا بامزه را که قرار است نخبه باشند، کنار هم گذاشته بلکه درامی شکل گیرد اما در حد املت درست کردن، قرار عاشقانه گذاشتن و خراب کاری و هک کامپیوتر استاد و دلبری از همکلاسی و…، هیچ ویژگی نخبگی در اینها به چشم نمیخورد.
-رعایت یک سری قواعد، لازم است جهت داستان پردازی های علمی اما نویسنده به سادگی از آنها عبور میکند. ورود راحت و سردستی دو جوان به نیروگاه برق و رشد سریع و دفعتی…آشکارا الگوبرداری از آثار هندی چند دهه قبل است البته بدون هیجان و اکشن و فاقد رقص و آواز !
-دانشگاه تکاستاده؟؟ امید روحانی تنها استادی است که در دانشگاه میبینیم که هم استاد است و هم مدیر گروه و...
-همه چیزش خیالی و بدون حفظ رابطه عِلّی-معلولی است.
-فضای داخلی دانشگاه بیشتر شبیه دبیرستان است تا دانشکدهٔ فنی.
-خیلی زود و در همراهی دو دانشجوی پرسودا به دام بچه مهندس میافتد و آن هم از مسیر علی عامل هاشمی. شوخیها، بگومگوها، یکی به دو کردن ها، پیشرفت ناگهانی در سایه استعداد و حتی تم موزیک، یادآور بچه مهندس است؛ مهرداد ضیایی با همان شمایل بچه مهندس اینجا هم هست. بچه مهندسی که میخواهد کمدی هم باشد، علی مشهدی بهتر نمیتوانست به یک طنز تلویزیونی بدلش کند؟
-دانشجویان الکترونیک سهسوت وارد نیروگاه میشوند! جل الخالق!
فیلم جهان مبهم هاتف
+ورود رضا کیانیان با شمایل یک یقهسفید دربرابر دانشجویان و وعده و وعیدهای رندانهای که طرح میکند، قدری به فیلم هیجان میدهد اما گسترش نمییابد.
-نریشن کمک میکند به فهم نماهای منقطع، اما اینجا که همه چیز روتین و روال تعریف میشود چه نیازی دارد به نریشن. یحتمل سابقه مستندسازی تهیهکننده باعث شده که برای بالاتر بردن بهینه کار، نریشن بگذارد اما مشکل عدم فهم نیست بلکه ساده گرفتن بی حد و حصر موقعیت ها و آدمهاست. این یک درام زندگینامهای است و بیشتر از نریشن باید بر تصویر سوار باشد..
-پیام اخلاقی؟
پمپاژ امید در نسل جدید جهت فتح قله های دانش و ایمان و باروری و جهاد علمی و دانش بنیان شدن در سهلالوصولترین حالت!
دربارهی فیلم «اردوبهشت»(ساختهی محمد داوودی): از کربلا به پارک شهر!؟/مُطلعِ پروندهی س.ح؟!/شرحِ مظلومیتِ دبلشاه؟
سینماروزان/حامد مظفری:
+با فیلمی اجتماعی-سیاسی در باره حقیقت طلبی و میل رسیدن به آن توسط یک آدم شکست خورده و ضعیف روبروییم؛ آدمی که خیلی زود درگیر چالش با نهاد قدرت (شهرداری) میشود و گرچه به شدت شکننده مینماید ولی با ابرام بر پیگیری پروندهی قتل دخترش، هم روی دیگر از خود نشان میدهد و هم مسیری را میرود که احترام دیگران را درپی دارد و حتی شاهد همراهی همسری است که پیش از این ماجراها، درخواست طلاق داده بود.
+شروع خوب فیلم با تعزیه و پلان-سکانسی که از شبیهخوانی میرسد به سرو چای نذری و زخم خوردن ابوالفضلخوانی که در سپاه امام حسین(ع) است؛ جرقهای برای حدس سکانس نهایی که قرارگیری این شبیهخوان کنار پدر دادخواه است.
+فضاسازی خوب از دختران محصل دهه هشتادی با ارائه کدهایی از علایق فوتبالی و جنبیدن سر و گوش برخی از آنها.
+ بازی موثر و کنترل شده حامد بهداد در نقش -شاه مهدی-، برگ برندهی فیلم است؛ بهداد برخلاف دو فیلم اخیرش-گیس و زنده شور- تیپسازی را ترک کرده و به سراغ اضافه کردن ریزه کاری و نقطه گذاری هایی رفته که خروجیاش میشود اجرای درست و روان نقش یک پدر خونخواه. قطعا لایق سیمرغ است چون از نیمه به بعد دیگر خودش است و دستگاه مقابلش و اگر شوریدگی بهداد نبود، شاید جذابیت تقابل فرد-سیستم این قدر پرسوز درنمیامد.
+فیلم سریع شروع میشود و سریع به پارک شهر و دریاچه مخوف آن میرسد اما اصل واقعه-واژگونی قایق و غرق شدن محصلان- را نشان نمیدهد. انگار چون آغازش با تعزیه امام حسین بوده، واقعهی دهشتناک را قرین حادثه کربلا دیده که هر جور روایتش ممکن است، تفسیر پیرامونی ایجاد کند و این شده که مثل روز واقعهی بیضایی، اصل واقعه را نشان نمیدهد و بهمانند «ماهی»بیضایی، برش میخورد به فیلمهای آرشیوی پس از واژگونی قایق!
ائمه و معصومین را نمیشود نشان داد، بازسازی اصل یک سانحه طبیعی چرا انجام نشده؟
+نفاق معاون شهردار را درست ارائه داده؛ معاونی با نام -هوشمند-که ازقضا آدم کمهوشی هم هست و بی توجه به شخصیت شناسی آدمها، همه را میخواهد تطمیع کند.
+ در کنار بازی حامد بهداد در نقش شاه مهدی/ پدر داغدار که جنازه بچه اش پا هم ندارد. ایضا بازی شهرام حقیقت دوست-برادر همسرش- نیز با نوعی رهایی از متن و به شکل بداهه هایی پیش رفته که تعارضات او و شاهمهدی را در اول و وسط و آخر درام شکل میدهد.
-ردپای دکوپاژ «امروز»میرکریمی، در این ساختهی دستیار سابقش، محسوس است به خصوص در سکانسهای بیمارستان. مراسم ختم و درگیری و تابوت کشی هم شبیه به ابتدای «جاندار» شده که داوودی خودش در گروه نویسندگان بود-آن نوبتی داد زدن و اینکه منتظر دوربین میمانند که همچون یک روایتگر مستند جلویشان بیاید تا اکت شان شروع شود.
+دکوپاژ رئالیستی سکانس دادگاه با بازی علیرضا خمسه در نقش قاضی یادآور عین آن چیزی است که در دادگاه روی میدهد. خمسه البته دنبال خلق کاراکتر نبوده و هرچه از قضات دیده و شنیده را ضربدر نگاه فیکس و بازی با عینک کرده، تا داوری باشد که هم میترساند و هم دلرحم است. انصافا در فیلم بیست کاهانی به مراتب دهشتناکتر بود.
+استفاده از تابوت تعزیه برای تشییع خلاف نظر رییس پلیس؛ بهره گیری از بذر تعزیه ابتدایی است و انگار تجربه نویسندگی داوودی موجب شده از هر چه کاشته، استفاده کند مبادا کمکاری کرده باشد.
-آوای تعزیه در جای جای فیلم به مثابه مظلومیت شاهمهدی و یزیدی بودن ساختار؟
+به غیر از دادخواهی پدر قربانی، به خوبی خانواده گرفتار در منگنه را نشان میدهد. مادر دختر مشکوک به قتل، همان معلمی است که همراه بچه ها در پارک شهر بوده و حالا نمیداند باید پیگیر پرونده قتل دخترش باشد یا بابت قتل بچههای مدرسهاش، جواب پس دهد؟؟
-ماریو مونچیلی کارگردان ایتالیایی در بورژوای کوچک کوچک نشان داد به تلخترین داستان هم میشود، نگاه کمدی داشت و مخاطب هم جذب کرد. محمد داوودی که نشان داده که در توجه به جزییات، نگاه اقناع کنندهای دارد باید بداند واقعگرایی مماس با سانتیمانتال هم حدی دارد و میشود راهی دیگر رفت.
-شماتت شخصی پدری که دخترش را از دست داده میتوانست به خاطرات تلخ از ارتباط پدر و دختر هم پیوند بخورد.
+وارد کردن زن افغانی که دخترش زنده مانده و سرآخر راضی میشود به شهادت به نفع شاهمهدی! ارائه وجههای مثبت افغانها. در «زنده شور» هم چنین موتیفی بود.
-زدن تصویر رییس اصلاحات در پشت قاضی! مگر در دادگاه، عکس رییس جمهور میزنند؟
جایی هم در حاشیه تصویری تار از رییس کارگزاران!؟؟ میخواهد شیرفهم کند که داستان معاصر شورای شهر جنجالی اول روی میدهد، شورایی متشکل از مشارکت+کارگزاران+روحانیون مبارز که همه به اصلاحطلبی نزدیکتر بودند و سرانجام دعواهایشان انحلال شورا بود!
فیلم اردوبهشت
-آن مقام مطلع که شاه مهدی در کانون بحران، سروقتش میرود و هموست که کمکش میکند، از پیگیران پروندهی س.ح است؟
-مونولوگ شاهمهدی در دادگاه نهایی کاملا نشانهی نشانه گرفتن عملکرد مدیرانی است که حتی حال لایروبی دریاچه پارک شهر را هم نداشتند و بعد ژست اصلاحات و سازندگی میگرفتند. اینکه فیلم با حمایت نهادی وابسته به شهرداری زاکانی ساخته شده، یعنی تسویه حساب سیاسی در سینما؟
-هرچه فیلم جلوتر میرود و شاهمهدی-بهداد- از سکوت و کنش به سمت برون ریزی و سخنوری میرود، انگار طبقهی اجتماعیاش هم تغییر میکند و حتی سرآخر در دادگاه، دیالوگهایی میگوید که ابدا با طبقه اجتماعی او جور نیست ولی سیر تدریجی خونخواهی او و بازی پرشور بهداد، این حفره را کاور میکند.
-پایانبندی با رسیدن اسناد از آن مقام مطلع و سپس صدای دختر مرحوم-نیلوفر که -از نیما میخواند: تو را چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ، تلاجن…
-کات به انحلال شورای شهر دیگر کار را از نماد میگذراند و حس و حال تسویه حساب سیاسی را چندبرابر میکند.
+فیلم حداقل تا نود دقیقه روایت نفسگیری دارد و همان به پایان رساندن تقاص شاه مهدی از عاملان مرگ دخترش، کافیست و -دیگر نیازی نیست که دوباره درگیری های شخصی شاه مهدی با فک و فامیل را پی گرفته و آنها را طماع نشان دهد تا حتما از آن وجههی ابوالفضلوار شبیهخوان در همراهی نهایی بهره گیرد. میشود فیلم را زودتر به پایان رساند و حتی قدری از تلخی آن کاست.
جوک؟
اسم کاراکتر اصلی شاهمهدی شاهمحمدی است! دبلشاه!؟
از دختران عشق نیکبخت تا ویرانی های گلدکوئست را میگوید تا ظرف زمانی را به خاطر آوریم؟
دیالوگ؟
-مار و ببینید
ما آدمیم
-آدمی که بچه ش میمیره، دیگه آدم نمیشه
چشم انداز؟
-یکی از پنج فیلم ممتاز جشنواره فیلم فجر۴۴ که نه فقط به خاطر بازیگران بلکه به خاطر سوژهی واقعی پر اشک و آه و سیر طغیان قربانی دربرابر سیستم میتواند از امیدهای اکران۴۰۵ باشد.
دربارهی فیلم «کارواش»(ساختهی احمد مرادپور): سربار مردم!/قدرتِ زیرمیزی
سینماروزان/روحالله حسینی:
+قرار است یک فیلم پليسي-جاسوسی تودرتو و پیچیده باشد تا مخاطب را در نقاط عطف غافلگیر کند. این روند بخصوص در نیمه ابتدایی خوب پیش میرود اما از جایی به بعد رودست ها کم میشود و به خاطر شکل خاص تدوین، فیلم کمی قابل پیش بینی میشود؛ قطعا میتوان با تدوین مجدد، نسخه بهتری را بیرون کشید.
+شروع خوبی دارد با تعلیق و هیجان؛ از یک طرف وارد سوژه جوان معلول حرکتی شده که حساب ش بدهی میلیاردی دارد و و از طرف دیگر ورود درست به یک شرکت هلدینگ چندمنظوره که عاملی است بر پولشویی!
+استفاده از الهمانهای ماموری که خریده میشود، مادری که گرفتار سرطان است، همکاری که به بدترین شکل به قتل میرسد و نفوذیها که همه جا هستند و…
خرده پیرنگهایی را میسازد که میتواند داستانهایی فرعی به موازات داستان اصلی ایجاد کند.
+مخاطب عام را هدف قرار داده و میخواهد با تزریق هیجان و پرده برداری از فسادهای مالی و شبکه پولشویی، حداقل بخشی از کوه زیر آب ماندهی سوءاستفادههای اقتصادی را بنمایاند.
+تصویر تازه ای از مراودات کثیف پشت پرده زدوبندهای مزایده و مناقصه ها دولتی نشان میدهد.
+بازی متفاوت خاطره اسدی که چه بازیگر خوبی بود و چند سالی کم کارتر شده بود؛ خاطره اسدی را خیلی زود از فیلم بیرون میکشد در حالی که جای کار داشت نقشش را ادامه دهد و باز هم از او استفاده کند.
+بایگانی ته کارواش؛ محل استقرار واسطه اصلی پولشویان، استعاره خوبی است برای مضمون.
فیلم کارواش
-پرویز فلاحی پور با لحن طوبی در نقش عنصر فاسد ساختار پولشویی. تیپ جالبی است ولی رفتارش حدس پذیری دارد.
+فیلمبرداری مرتضی غفوری که خواسته رنگ و نور درام های جاسوسی پلیسی هالیوودی را به عنصر اصلی دکوپاژ بدل کند، جای تحسین دارد.
+بدمن را هم سمپات درآورده و قربانی بودن را بد القا نکرده. بدمنی که میشود او را دوست داشت، با او ارتباط گرفت و تا انتهای داستان با او همراه شد.
-نفوذی درون دستگاه مبارزه با پولشویی- پرویز فلاحی پور- را کمتجربه نشان میدهد همان طور که مامور دستگاه-حسین مهری- را کم تجربه نشان میدهد؛ به محض پیدا کردن اولین دیتا، ذوق زده میشود و به محض گیر افتادن، کار را به درگیری میکشاند…شاید هم میخواهد بگوید آماتور بودن خودیهاست که ضربهپذیری را بالا میبرد.
+پایانبندی مناسبی دارد بی هپی اند و با نمایش ادامهی فعالیت پولشویان در قالبی تازه و پوششی جدید! فساد ادامه دارد؟
–دیالوگ؟
—-ترس، بیشتر از وفاداری کار میکنه !
—-قدرت روی میز است یا زیر میز؟
دربارهی فیلم «آرامبخش»(ساخته سعید زمانیان): فصل فراموشی الناز!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
-ظاهراً قرار هست یک درام اجتماعی دربارهی معضل زن تنها و مستقل در کلانشهری مثل تهران باشد اما پرداخت فیلمنامه و داستان نحیف و ضعیف، فرصت ارتباط و همدردی به مخاطب نمیدهد و در شرایط انتخابِ برگشت بین خانواده و نگهداری بچه، مخاطب هیچ انگیزهای برای همدردی با او ندارد. شاید اگر فیلمنامه جور دیگری روایت میشد و رگههای معمایی پیوند میخورد با این موقعیت یا دختر در شرایطی دیگر دست به انتخاب میزد، باعث میشد مخاطب با فیلم ارتباط بهتری برقرار کند.
– استفاده از الهمانهای نامآشنا و کلیشهای مانند پدر زورگوی مستبد و حرفنفهم، باریدن ممتد باران در لحظات تراژیک و پرسه زدن بیهدف در خیابانها نمیتوان ضرباهنگ را حفظ کرد.
-قرارگیری زن جوان گرفتار در برزخ فرزندخواندگی در میان مردانی که هیچ کدام حرفش را نمی فهمند و همه فقط قصد سوءاستفاده دارند، یادآور آثاری مثل دایره حعفر پناهی و این اواخر فصل فراموشی فریبا ی عباس رافعی است. دور تکراری بدبیاری های مریم-که دوست دارد آرام صدایش کنند- تمامی ندارد.
-منطق رفتار مریم چیست؟ خودش، خودش را به دردسر می اندازد که چه شود؟ که فقط تایم فیلم، پر شود. پایان بندی هم که همان چیزی است که دختر در ابتدا با آن مخالفت میکند؛ این همه بالا و پایین رفتن، چرا؟
-ایده ی اروپایی فرزند گرفتن زن و مرد مجرد از پرورشگاه، چقدر با ساختار جامعه ایران مطابقت دارد؟ اصلا اگر بچه میخواهد چرا ازدواج نمیکند و سختترین راه راه میرود؟
-حرف حساب را متصدی پرورشگاه-که بنا بوده یکی از قطبهای منفی باشد- میگوید که نه پول داری و نه کار و نه خانواده و بعد میخواهی بچه را به سرپرستی بگیری…؟؟ اینکه بهجای قطب مثبت، قطب منفی را سمپات میبینیم، معلول همان سنگبنای نادرست اول است.
-کشش دراماتیک که نباشد، الناز شاکردوست مجبور است داد بزند، گریه کند، زیر باران خیس شود و با سنگ، شیشه خشکشویی پدر واقعیاش-با بازی حسن پورشیرازی- را بشکند بلکه پیش برود. شاکردوست با این همه سابقه، چطور باگهای فیلمنامه را نفهمید و قبول کرد به بازی!؟
فیلم آرامبخش
-سکانسهای حسی هم درنیامده؛ بغض و اشک و ناله که رمانس نمیسازد! بیشتر به تروما میماند تا عشق…
-منطق رفتاری همکلاسی مریم-با بازی صابر ابر- کجاست؟ اینکه یکباره وارد خانه مریم میشود و ناخواسته پتهی او را روی آب میریزد…
-حسن پورشیرازی با همان شمایل پیرپسر؛ اینجا هم پدری است که دختر را تحت فشار گذاشته و نمیخواهد با او کنار آید.
-بهناز جعفری با شمایل بچه مهندس؛ همان قدر عصبی و همچنان “بچه هام بچه هام” میکند.
-چرا از اسماعیل پوررضا که بازی گرمی دارد، استفاده بیشتری نمیکند؟ چرا نقش او را گسترش نمیدهد که در موقعیتهای تازه قرار گیرد و دنبال کردن فیلم، راحتتر شود؟
حرف آخر؟
-ساخت فیلم زنانه نیاز به منطق حداقلی دارد و اینکه زن را در تنگنا قرار دهیم بدون اینکه بدانیم چرا خودش را با دست خود در تنگنا قرار داده، بی فایده است. لازم هم نیست حتما «لا وی ان رُز»-الیویه داها- را رصد کنید؛ کافیست نگاه کنید به «دشنه»ی فریدون گله که چطور ابتدا گرفتاری بنفشه -فروزان-را شرح میدهد و بعد عباس چاخان-بهروز- را میفرستد سر وقتش؟
دربارهی فیلم «خواب»(ساخته مانی مقدم): بوف کور بهروایت برشت!
سینماروزان/حامد مظفری:
+رضا عطاران نقطه قوت فیلمی است که سایه روشن فانتزی های پی در پی را به آرامی و بی شتاب و با کاتهای بجا ارائه میدهد.
+یکی از سختترين ژانرهایی که میشد برای ساخت فیلم انتخاب کرد، تریلر روانشناختی است زیرا هر آن امکان دارد مخاطب مغشوش شود در پیگیری مرز ذهن و تخیل. تلفیقِ تخیل با دنیای واقعی، کار بسیار سختی است و نیازمند اشراف به شخصیت پردازی و دنیای روانکاوانه.
+مانی مقدم کارگردان جوان مرز واقعیت و رویا و رئال و سوررئال را قابل باور درآورده است. کارگردان سعی ندارد با برهم زدن مرز گذار، مخاطب را سردرگم کند؛ برخلافِ شیوهی غلط بسیاری از کارگردانانی که به این ژانر وارد میشوند.
+ساختار کلاسیک و وابسته به قواعد ژانر فانتزی-تریلر با پرهیز از حرکات عجیب و غریب دوربین، همه چیز استیلیزه، آرام و پایدار.
+وارونه نمایی زندگی و رویا؛ آن چیزی را در خواب می بیند و پس میزند که در زندگی واقعی حسرتش را دارد. در جهت خواسته های ناآرام آدمی که همواره حسرت چیزی را میخورد که ندارد و بعد که به آن رسید، بدی هایش تازه به چشم میآید؛ وضعیت برشتی؟
+پاساژهای جنگی حدفاصل رویا و واقعیت برای نشان دادن گذشته کاراکتر؛ احتمالا نوحه خوانی را در دوران رزمندگی تجربه کرده و اینکه گرفتار موجگرفتگی شده هم حدس دیگری است؟...+اشارات به سابقهی رزمندگی مجتبی نظر خوابزدهای که خوابهای ش کار دستش داده و میخواهد با توسل به آن خاطرات این بار قیام کند علیه تکرار دوروبرش!
+کارگرانی سیال و بی نماد بازی و دل سپردن به همان داستان خیالی شاه پریانی که افسانه ها از دل خواب میآیند و واقعیت میشوند و هیج بعید نیست پدرت را درآورند. اجرای باطمانینه و رعایت الگوهای ژانری، استفاده از بازیگران حرفهای و وامداری الزامات تولید برای مخاطب و پرهیز از آوانگاردبازی-ناشی از حضور امیرحسین حیدری/از پخشکنندگان سینما به عنوان تهیهکننده- موجب گردیده این فیلم اولی نه تنها بالاتر از تمام فیلم اولیهای جشنواره فجر۴۴ باشد بلکه یکی از پنج فیلم قابل اعتنای جشنواره است.
+چه خوب با بحران های جنسی شوخی میکند و عدم آموزش را عاملی میکند بر چرایی این بحران ها؟ همان قدر که ریاضی و فیزیک و شیمی لازم است این آموزشها هم لازم است.
+گرفتاری در سنت و مدرنیته را بهجا وارد کرده؛ یک طرف آموزههای سنتی که او را حتی از خواب دیدن بازمیدارد و طرف دیگر عدم درک مشترک همسر و نیاز به پیدا کردن محبوبهای با نام آهو ولو درخواب.
+کاظم سیاحی در نقش برادر خوابزده؛ جدّی و کمدی را قاطی کرده و ناخودآگاه میخنداند.
-آن قدر پیش میرود در رویا که اثیری هم میشود همان لکاتهی بوف کور.
+علی مصفا در نقش روانکاو زنبارهای که شش ازدواج داشته و باز نتوانسته! در انتهای فیلم وارد میشود و یکی دو فکت درباره مرز میان خواب و بیداری میگوید با همان لحن دون ژوانی.
فیلم خواب
-سکانس؟
–دیدار با معشوقه خیالی در برج آزادی
-دیالوگ؟
–شیطان اونقدرها هم بیکار نیست!
–بیچارگیت واسه همین قرصاست…
–چرا ذاتت تو خوابته
کاراتو تو بیداری بکن
–دوست داشتن خواب و بیدار نداره!
-هیچی مثل خواب، خوب نیست
نه خوشبختیش نه بدبختیش!
–جوک؟؟
دوسِت دارم گفتن با صلوات شمار
–پیام اخلاقی؟
تو خواب کنار هم باشید که رویا ی ممنوعه وارد زندگی تان نشود!
+کافه سلطان یک درام اجتماعی خانوادگی است که قرار است در پس زمینه جنگ دوازده روزه روابط درون خانوادگی یک خانواده چهار نفره را روایت کند. قرار است مادر را محور و ستون خانواده نشان دهد تا لاقیدی و اشتباهات پدر را جبران کند. پسری در خانواده است که علیرغم ازدواجش همچنان در کنار خانواده با کلی آرزوهای برآورده نشده زیست میکند.
-در چنین روایتی مادری که به عنوان محور خانواده معرفی میشود بایستی شخصیت پردازی کاریزماتیک،درست و کاملی داشته باشد اما با توجه به حفره های فیلم نامه در چیدمان شخصیت مادر این اتفاق رخ نمیدهد و مادر زنی آرمان گرا و مهربان و گاهی حتی سنگدل در مقابل خواسته های پسرش معرفی میشود و در اوج بحران درون خانوادگی با تلفن مشغول رسیدگی به چالش زوج پیری است که پسر سربازش بر اثر اصابت موشک به شهادت رسیده است! +شاید به این گونه خواسته نقدی بر دیکتاتوری زنانه داشته باشد و این واقعیت را متبادر نماید که دیکتاتوری، جنسیت نمی شناسد و چه بسا دیکتاتوری زنانه از مردانه، مهیب تر باشد چون به هر حال مظلومیت زنانه وقتی دیکتاتوری را قرین خود کند، واویلا…؟اسم کافه را هم #سلطان میگذرد تا این ظن، پررنگتر گردد؟
– تکلوکیشن است و درام در یک رستوران متروکه در کنار یک جاده بیرون شهری رخ می دهد. این لوکیشن که قاعدتا باید محل هویتسازی خانواده باشد، فضایی سرد ، سترون و روبه اضمحلال دارد…+انگار کارگردان خواسته نوعی مشابه سازی کند با واقعیات جامعه؟ به خصوص که وقوع جنگ، همه چیز را به هم میزند و درنهایت نوعی گفتگو و نزدیکی موقت را میان اعضای خانواده شکل میدهد…طهمورث در نقش ترامپ؟ او هیولایی است بدنبال غصب کافه-مشابه نقش خود در اجارهنشینها- و یک گندهلات حبابی هم کنارش است به نشانهی نتانیاهو؟؟
-در خدمت نگاهِ جنگ نعمت است؟ هم برای کافه ی متروکهای که ناگاه رونق میگیرد و هم برای خانواده ای که گرفتار پنهان کاری شدهاند و حالا مجبورند به هم نزدیکتر شده و حرف بزنند بلکه اوضاع، بدتر نشود.
+ورود و خروج ناگهانی شخصیتهای فرعی مثل زنی که به همراه دخترش از دست شوهرش فرار کرده و میخواهد برود شمال، میخواهد رنگ و بویی احساسی به اثر دهد. شاید هم خواسته آینده ی عروس جوان خانواده را پیش رویش قرار دهد.
-الگوی جوابداده کافه ترانزیت را پیاده کرده؛ آن زن بی پناه-آنجا خارجی بود و اینجا عیال ارسطو!آن کافه ای که یکباره رونق میگیرد، بدمنی که چشم ندارد کافه را ببیند-سیاوش طهمورث بجای پرویز پرستویی و…حتی میتوان شریفینیا را معادل اسماعیل سلطانیان دانست. فقط نمیدانیم چرا حتی یک پلان از شکل و شمایل یکی از غذاهای این کافه رویت نمیشود؟
+بازیهای گرمی دارد چون هم شریفی نیا و هم حاجیان، مسلط بازی میکنند و حضور هر دو در نماهای روبرو با بقیه همچون یک بازیگردانی بوده و بقیه را هم هل داده که تکانی به خود دهند و جلو روند تا بازی های سجاد بابایی و مریم مومن و شیوا مکی نیان با بقیه، جور شود.
فیلم کافه سلطان
ربط به جنگ؟
ميتوانست رونق کافه را بخاطر قرارگیری بر یک اتوبان تازهتاسیس قلمداد کند و باز همین چرخه را شکل دهد. بماند که آن ماجرای سرباز شهید شده در جریان جنگ ۱۲روزه را که پیوند میزند به برادر مفقودالاثر دفاع مقدس، ناترازی به بار میآورد و رگه های شعار بیرون میزند. خیلی راحت میشد تعصب مادر به کافه متروکه را به دلیل خاطرات از برادر نشان دهد تا دوز منطق بالا برود.
+تقابل نسل دیروز که آرمانگراست با نسل امروز که واقع بین است، درست از کار درآمده. آنجا که مادر و فرزند بر سر فروش بنزین قاچاق درگیر میشوند، مصداق خوبی است بر اینکه طرفین حرف هم را نمیفهمند و نمیخواهند هم که بفهمند چون هیچ کدام دررو ندارند…بعد هم مونولوگ نهایی شریفی نیا و سخن گفتن از تکرار بنبستوار تجربیات شکست خورده، میآید و اصرار غلط بر این تکرار…
فیلم کافه سلطان
جوک؟
-حتما باید باریستای کافهی سلطان از انگلیس بیاید و برندسازی کند؟؟ میخواهد بگوید لنگی اقتصاد بجامانده از الگوهای مصادرهای شوراها را با سپردن کامل کار به آنگلوفیل بگیرند؟ یعنی تا الان، اینها نبودهاند و فقط آنها بودهاند؟؟
دربارهی فیلم «پُل»(ساختهی محمد عسکری): کیارستمی وسطِ خیبر!
سینماروزان/حامد مظفری:
+افتتاحیه با نماهایی دیدنی از جنگ و بعد خیلی زود حوالی خیبر میرود و داستان ساده و بی آلایش خود را منزل به منزل روایت میکند؛ داستانی که گرچه انتهایش قابل پیش بینی است اما قدرت تصویر باعث میشود، باز بخواهیم دنبالش کنیم.
+تجربیات جنگی قبلی محمد عسکری باعث شده هرازگاه نماهای جاندار جنگی را وارد کند تا داستان لاغرش از تک و تا نیفتد. او به خوبی دکوپاژ جنگی مناسب پردهی عریض را آموخته؛ تلفیق همگون خردهپلانهای ریز، متوسط و درشت و کاتهای سریع و استفاده موثر از صدا بهعنوان بُعد پنجم تصویر.
++ورود به زندگی مرد عرب-با بازی سعید آقاخانی-و دخترش-سارا حاتمی- و تلاش پسرک برای کمک به آنها یادآور ماجرای موسی و شعیب نیست؟ اسم جوان هم که موسی است و عشق ناگفته هم که پدیدار میشود بین جوان و دختر عرب. منتها میخواهد داستان موسایی را بگوید که خیلی زود از شعیب گذر میکند اما به راهی میرود که شعیب پیشنهاد میدهد…
گویا خواسته حرکت پله به پله و رشد معنا را شرح دهد؛ ورای اینکه جنگ را برای طرفین، شوم میداند، به خوبی به پرورش آدمیان ناگهانگرفتار در جنگ میپردارد. آنها که نه به دلخواه بلکه به ناچار گرفتار غائله شدهاند. حالا که جنگ دوازده روزه را هم کاملا ناخواسته پشت سر گذاشتیم شاید درک جوان محوریِ پل، راحتتر باشد.
-سکانس باران مجید مجیدی تداعی نمیشود آنجا که موسی به دید زدن دختر عرب میپردازد؟ همان فیلمی که هیات داوران جشنواره فجر، کلی تحویلش گرفتند تا سگکشی بیضایی فقید، دیده نشود! و برعکس شد در اکران و آرای مردمی.
+لاغر کردن روح الله زمانی و کنترل بازیاش و جدا کردنش از آن لحن آذری طنازانه و فهماندن جایگاه پرسوناژ که خطا نکند و برخلاف مواردی مثل -موقعیت مهدی- حرکت اضافی، کمتر داشته باشد. روح الله زمانی شانس آورده و تحت نظر تکنیسین خوبی به کار گرفته شده؛ تا ریاضتی بکشد و از آن بدلِ حسین عابدینی بودن درآید.
فیلم پل
-پدرام کریمی در دراماتورژی، لنگ میزند و انگار برای نماها، فقط شرح تصویری نوشته. فیلمنامهی جنگی با چنین تصاویر خالصی، متنی به مراتب قدرتمندتر میخواست.
+پر پلان و بی کمکاری. تقریبا هر نما را به چشم یک قاب کاملا سینمایی دیده و نتیجه فیلمی شده پر از قاب های چشمنواز. یحتمل یکی از شانسهای دریافت سیمرغ تجلی ارادهی ملی برای مدیران تولید- ابوالفضل غلامحسینی وعلی ساداتیان- است. تجربه تهیهی درخت گردو به مصطفی احمدی کمک کرده تا یک درام جنگی خوشسیما ارائه دهد.
+بازی متفاوت سعید آقاخانی در نقش عرب فراری از جنگی که صدام به راه انداخته، درخور است. آقاخانی دیگر به وزنه ای برای هر نقشی بدل شده و با پرهیز از شوآف و کشف و شهود شخصی کارش را پیش میبرد و میتواند کاندیدای سیمرغ مکمل باشد. درست در نقطه مقابل سروش صحت…
-سروش صحت، بازی یادش رفته؟ وقتی صحت میاید در نقش راننده لندکروز، آنجاست که ارزش کار آقاخانی را بیشتر درک میکنیم. صحت بازیگر نیست و نچسب شده؛ مثل چسباندن مدیری به درخت گردو. سروش با همان لحن کتاب باز آمده وسط پل خیبر. شانس آوردیم که در اواخر فیلم وارد میشود وگرنه…
+فیلم پل، مفهوم گرفتاری در قضا و قدر را به خوبی عنصری کرده برای پیشبرد ماجراهای جوان. اینکه دل به آب بسپار و به فکر ساحل نباش؛ مفهومی متعالی است که سالها پیش، هور در آتش(عزیزالله حمیدنژاد)هم همان را انتقال داد. محمد عسگری به دنبال ساخت روایتی انسانی از جنگ بوده و قاب های کارت پستالیاش از متن و فرامتن جنگ، اگر درامی قویتر میداشت به مراتب جذابتر بود اما در روزگاری که دوروبرمان پر شده از شلختگی بصری، فیلم پل یک کیمیاست و جاهایی یادآور همان ظرافت های انسانی عباس کیارستمی. شاید اگر کیارستمی عازم خیبر میشد و فقط ضبط میکرد، چنین خروجی دوراز انتظار نبود.
+حرکات درست دوربین روی زمین، روی آب، زیر آب روی پل، دوربین چنان قدر است که دیگر به کمبود داستان فرعی فکر نمیکنیم و همراه میشویم. دوربین به آرامی نزديک میشود به حادثه، به دقت آن را آنالیز میکند و گاهی تند و گاهی آرام، حادثه را ترک میکند. قطعا کاندیدای سیمرغ فیلمبرداری برای داود محمدی.
+بازسازی پل خیبر شاهکار مهندسی ایرانی در جنگ بهترین کمک را کرده که نماهای اکستریم از بالا را وسعت دهد.
+همبستگی هیاتی ایرانیان برای جمع و جور کردن پل تخریب شده را به درستی اجرا کرده. ایرانیجماعت، را چه به برنامه؟ لیدری میخواهد-مثل جوانک داستان-که به آب بزند و جلو بیفتد و بقیه را دنبال خود بکشاند تا پل منفجرشده، ترمیم شود.
دربارهی فیلم «حال خوب زن»(ساخته مهدی برزوکی): جذاب لعنتی!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
+کارگردان جوان که ساخت فیلم اولش را تجربه میکند به سراغ روایت سوژه ای جذاب که قابلیت بسط و گسترش دارد میرود و چون شیفته ایدهاش است، اصرار زیادی کرده که جلوتر از مخاطب باشد و گره گشایی را بگذارد برای دقیقه نود.
+پرداختن به سوژه ای جذاب و کمتر پرداخته شده در سینمای ایران اسباب توجه است…
+واکاوی خلوت زن و شوهری در سینمای ایران، با پردازش درست و بسط منطقی قصه میتواند به تولید محصولاتی اثرگذار و جذاب منجر شود. در اینجا به زعم خود جسارت لازم برای طرح مسأله را دارد ولی زیادی گره گشایی را عقب میاندازد.
+قصد دارد داستان زندگی زن جوانی را روایت کند که نمی تواند با همسرش هماغوشی داشته باشد و علیرغم مدارای همسرش که منطقی با قضیه برخورد می کند ولی حتی رفتن به روانکاو نیز موجب حل مساله نمیشود.
+سعی دارد با قاب های ساکن و دقت بر خوش آب و رنگ بودن و پیوند زدن عشق انسانی به عشق حیوانی و وارد کردن آدمهایی از نحلههای مختلف و نقش آنها در یک مسالهی زناشویی، پیش برود.
+ شروع امیدوارکنندهای دارد و نیم ساعت اول باشتاب پیش میرود اما -ممیزی حاکم بر چنین سوژه ای، عامل اصطکاک است و نتیجتا جاهایی زن میشود زن فیلمفارسی که میخواهد برای شوهرِ جذابِ لعنتیاش، تکه جور کند و جاهایی و با باز شدن پای دختر گرفتار افغان و مدل دیالوگ طرفین، حس به سمت دگرباشی زن میرود! هیچ کدام از این خطوط دنبال نمیشود و درنهایت مشکل زن را در جریان اعتراف شخصی، برملا میکند. او قربانی کودک آزاری است.
+بازی علی مرادی در نقش مرد باتقوا روان است و مهتاب ثروتی در سکانسهایی قابل قبول ولی -در برای جاها گرفتار اغراق میشود؛ چون فکر کرده بازی خوب یعنی توسل به سانتیمانتالیسم؟
-ایده های اسکاندیناوی ارتباطات زناشویی را به فیلمفارسی پیوند زده بلکه راه تازهای گشوده شود…
-کودک آزاری حدود یک دهه قبل در “هیس…” پوران درخشنده به سینمایی ترین شکل ممکن، تحت تحلیل قرار گرفت و حتی چندی بعد از آن در “خانه دختر”شهرام شاهحسینی شاهد ورود به فرزندآزاری، بودیم. آن دو فیلم دیده شدند چون التهاب آزار جنسی را در جای درست وارد فیلمنامه کردند منتها اینجا، مسأله را معما میکند و گره گشایی را قبل از تیتراژ پایانی گذاشته که خیلی دیر است.
فیلم حال خوب زن
+ فیلمساز تلاش میکند با ورود چند شخصیت فرعی مثل دختری که سگش را به داروخانه محل کار مرد میبرد و یا حضور زن جوان کارگر که پدرش به سرطان کبد مبتلاست به فیلمنامه رنگ و بویی انسانی بدهد و موقعیتهایی تازه شکل دهد..-با این حال کنشهای نه چندان منطقی زن اصلی فیلم برای جایگزینی زنی در زندگیش برای اینکه با همسرش رابطه داشته باشد با توجه به خاستگاه طبقاتی و تحصیلاتش (دکتر دامپزشک) جور نیست و یادآور پریوشی است که از دل فیلمفارسی پرت شده اینجا.
از آن مهمتر اساس رابطه ای است که این قدر پرتنش است و هم مرد و هم زن از آن در رنج هستند. چنین رابطهای چه لزومی به امتداد دارد؟ بیمنطقتر، قربان صدقه رفتن دائمی مرد نسبت به زنی با رفتار سرد و بدون توجیه است؛ میخواهد بگوید راه حل مساله مماشات است؟؟ واقعیت جور دیگری است.
-پایان بندی ظاهرا خوش فیلم و سر گذاشتن زن بر شانه همسرش هم پسامهسایی و هم هپیاندی است! پایان این نیست. این تازه ابتدای راه است و بعد از آن تازه مرد داستان است که میتواند زمینه حادثه پردازی باشد. این طور نیست؟
دربارهی فیلم «بیلبورد»(ساختهی سعید دشتی): با تشکر از سیروس الوند!
سینماروزان/حامد مظفری:
+شروع فیلم در فیلم در قهوهخانه؛ یادآور وقتی همه خوابیم بیضایی.
-بیلبورد سایهی های دیوار در اتوبانهای تهران و روی دیوار خانه سوپراستار نوشتهاند: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، یادآور رمان داریوش مهرجویی.
-ورود دلهره آور به ماجرای اخاذی از سوپراستار خیلی زود یادِ فیلم مزاحم سیروس الوند را تداعی میکند و هرچه جلوتر میرود، بیشتر می فهمیم که همان داستان را در حال دوره کردن است؛ فقط جای خسرو شکیبایی را به یک زن داده با بازی آناهیتا درگاهی.
-وقایع بعدی از بیانیه خوانی در نشست تا ماجرای چیدمان قتل در عمارت قدیمی تا ماجرای تبدیل چک به دلار و…، جاهایی رنگ و لعاب یک رئالیتی شو را دارد.
چنین سوژه محوری بد نبود برای یک رئالیتی شو به کارگردانی سعید ابوطالب بخصوص که لابلا میخواهد دوربین مخفی را با سیاه و سفید کردن، گوشزد کند، میشود انگ رئالیتیها.
– تجربه ای معلق میان پیام دهی اخلاقی و ایجاد ترس.
-آن مواجهه کردن استار سینما با گذشته و اندرزهایی که میدهد یادآور کلید اسرار نیست؟
-هرچه جلوتر میرود بیشتر شبیه مزاحم الوند میشود و فقط فرقش ابن است که آن زمان ویدیو پلیر بود و حالا اینستاگرام. اجرای کلاسیک الوند و وارد کردن نقشهای مکمل موثر با بازیگران سرشناس مثل میترا حجار، همایون ارشادی، سعید پیردوست، لعیا زنگنه، صدرا حجازی و…، باعث شده بود مزاحم به عنوان یک تریلر معمایی هنوز هم دیدنی باشد اما در اینجا نقشهای فرعی جان ندارند و قلت تولید باعث شده همه بار درام روی دوش آناهیتا باشد و هیچ بازیگر قابل اتکایی برای نقشهای مکمل نباشد.
-ورود امین حیایی در نماهای پایانی در نقش بازیساز، کاملا بدلش میکند به همان مزاحم سیروس الوند! ای کاش در تیتراژ تشکری میشد از الوند کارگردان خوشذوقی که مدتهاست کار نکرده و حذف غیررسمی شده تا آثارش، منبع الهام گردد؟
-آوازخوانی زن در انتها؛ خنده دار نیست؟ و بعد هم سخنرانی امین درباره مرگ و واقعیت و مرز میان آنها !
فیلم بیلبورد
-جوک؟
–بنر و بلیزر کلاسیک چه کارکردی دارد؟
–تزریق بخار در خانه قدیمی ؟ خزینه هست؟
-مانیفست بچگانه درباره ی هنر برای هنرمند یا هنر برای بیزنس و بعد ربط دادن به ماجرای حسی استار با بویفرند سابق!
پرسش؟
–امین حیایی که مشابه این نقش را در مزاحم بازی کرده بود چطور راضی شده به تکرار دوباره همان نقش آن هم بدون هر بدعت؟ چقدر هم شخصیتسازی ابتدایی؛ یک اورکت و یک فریم کایوچویی بر چشم امین گذاشتهاند به نشانهی هنرمند انتلکت!
نتیجه؟
–ولو که خواسته سوژهی مزاحم را آپدیت کند؛ چرا به جای فوکوس بر روابط انسانی، ذوق زدهی سوژه شده؟؟
دربارهی فیلم «دختر پری خانوم»(ساختهی علیرضا معتمدی): پسر مینو خانم!/زیبایی لولهی زنگ زدهی مغروق
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
+نوای دلکش و مهوش و…، می بردمان به حال و هوای دهه های قبل.
+میان پرده به سبک سینمای صامت
+دوبار یک نفر؛ همان مساله ای که خودش پی گرفته؛ تنهایی مرد میانسال و روزمرگی هایش را ادامه داده و اینجا دیگر عریانتر از تجربیات خود در زندگی زناشویی میگوید.
+موفق در ارائه مضمون و مفهوم مدنظر کارگردان. شرایط زیست کارگردان و شخصیت اصلی یکی است.
حدیث نفس مفرحی است اگر از دو پرده ابتدایی کم کند؛ انگار خاصیت نقدنویسی برای مجله فیلم است که باعث میشود دیباچه را مطول کند. قدری کاستن از ابتدا، لذت تماشا را بیشتر میکند.
+ایجاد لحظات مفرح در کار با شغل صدابرداری مرد که از آمبیانس گوسفند تا صدای تاریخی اسطوره ای را خلق میکند…
+صحرا اسداللهی روان بازی میکند و لحظات طنازانه را بیشتر و ای کاش که نقشش را گسترده تر میکرد. جنس کمدی این سکانسها کاملا ایرانی است و قهقهه را موجب میشود.
-تاریخیبازی و زدن به ماجرای چاه بابل و… به سمت وودی آلنی شدن پیش میرود و دست و بالش هم که بسته است و نتیجتا بهاندازه آن صحرابازی جواب نمیدهد.
-تا قبل از ورود فرشته قدری کسالت بار است و میشود این بخش را کمتر کرد! شاید هم خواسته دور تکرار زندگی مرد میانسال را با تکراری کردن نماها بفهماند.
+ورود فرشته، فانتزی را بالا می برد و کشش درام را می افزاید.
فیلم دختر پری خانوم
+به دل کویر که میزند افتتاحیه چرا گریه نمیکنی تداعی میشود؛ آنچا در کویر گم شده بود و اینجا در کویر پیدا میکند شهر ممنوعه را.
-مرضیه برومند در نقش فرشته شبیه به آزیتا حاجیان در نقش جادوگرِ دزد عروسکها.
+بحث لوکیشن و جغرافیا کاملا مرتبط است با حال و هوای داستان؛ خانهی رو به زوال درست عین سرنوشت مرد و مادرش.
+در ستایش ازدواج و باروری؛ به خوبی نشان میدهد که انگار جز طلسمِ یک فرشته نه میشود زن گرفت و نه بچه دار شد…
برآیند؟
–حالا دیگر سه گانه علیرضا معتمدی تکمیل شده با این تفاوت که شخصیتهای اصلی، کمتر و کمتر شده و…! فیلم بعدی چیست؟ هشتمین سفر سندباد؟
درباره ی فیلم “کوچ”(ساخته محمد اسفندیاری): ساده بودی مثل…
سینماروزان/روحالله حسینی:
+یک اثر بیوگرافی که تلاش میکند بخشهای ناگفته و ندیدهی زندگی قاسم سلیمانی که مخاطبان با بزرگسالی و حضورش در جنگ و بعداً مناصبی که در سپاه قدس داشت، آشنا هستند.
+فیلم بر کودکی و نوجوانی سردار دست گذاشته و از این جهت می تواند یک منبع قابل رجوع خوب برای علاقمندان سردار باشد. فیلم با تاکید بر فقر و محرومیتی که در دوران پهلوی وجود داشت و یکی از علل انقلاب شد ، میخواهد روایت خود را پیش ببرد.
+بردن داستان به دل کوه و دشت و زندگی عشایری و سپس ورود به بناهای تاریخی کرمان، میتواند تنفسی باشد برای خستگان از آثار آپارتمانی معمول.
+ سادگی و بی پیرایهای و طبیعت محور بودن با توجه به محل زیست دوران کودکی سردار، دلنشین است و باعث میشود خیلی راحت مخاطب عام با آن ارتباط بگیرد. در عین حال استفاده از نابازیگران عمدتاً کرمانی، نوعی گرمی به فضای اثر داده و آن را مقبول میکند. قرار دادن بازیگران حرفه ای مثل نادر فلاح و یداله شادمانی که به جغرافیا میخورند کنار نابازیگران کودک و نوجوان نیز کمک حال بوده.
+مفرح کردن فضا با قرارگیری تناقضات سبک زندگی روستایی با مدرنیزاسیون؛ این نمک ریزی که در همه جای فیلم هست و یادآور زندگی مردمان خطه کرمان هم میتواند باشد به شدت عصای دست اثری است که تقریبا هیچ بزنگاه بحرانی ندارد و صرفا در برگردان تصویری تعدادی از خاطرات سردار خلاصه شده؛ درست مثل یک مستند. مهدی مطهر-تهیهکننده- به دلیل سابقه سالها مدیریت خانه مستند اوج به خوبی با الهمانهای ساخت مستندهای بیوپیک آشناست و با همان نگاه، تدوین انجام شده و پرشهای زمانی ناشی از رویکرد مستندوار است.
فیلم کوچ
– مشکل عمده، ساختار تلویزیونی و ابتدایی اثر است که انگار خواسته بیشتر محلی باشد تا فیلمی جریانساز نتیجتا بیشتر مناسب پخش در یک عصرجمعه از شبکه های تلویزیونی به مناسب تولد یا شهادت سردار است.
+برخلاف آثار روتین، تاریخ را فدای نگاه سیاسی نمیکند و نگاه منصفانهای به گذشته دارد. در همان قبل انقلاب، هم معلم خوب و هم مدیر رستوران باوجدان را تصویر میکند و حتی بازار اشتغال قبل انقلاب را مثبت نشان میدهد؛ قاسم و دوستان خیلی زود کار پیدا میکنند و کمک خرج خانواده میشوند!
-نوستالژی؟
عنوان فیلم -کوچ- یادآور فیلم اول جهانگیر جهانگیری است؛ فیلمی با بازی رضا بیک ایمانوردی و ولی الله مومنی و البته یک بازیگر ترک -تولین کازان- که بدلیل مخالفت کانون کارگردانان، نام مهدی رییسفیروز به عنوان کارگردان رویش خورد.
دربارهی فیلم «اسکورت»(ساختهی یوسف حاتمیکیا): اجرای مهیج درد!/زیستِ بسیجیوار بانوی شوتی و سرباز متمرد!؟/مدعی چندین سیمرغ
سینماروزان/حامد مظفری:
+افتتاحیه فوق العاده و بالاتر از سینمای ایران. بعد از مدتها شاهد یک تعقیب و گریز جاده ای خوب در سینمای ایران هستیم.
+یکی از چالش های بزرگ سینمای ایران یکنواختی در تولیدات سینمای ایران است و اغلب تولیدات به دو گونه اجتماعی و یا کمدی محدود میشوند و اینکه «اسکورت» را با الگوی اکشن- جاده ای پیش برده و درام در کف جاده شکل میگیرد، قابل توجه است.
+بازی های یکدست و باندازه و تمرینشده از امیر جدیدی و هدی زینالعابدین تا افشین هاشمی که پرتاب بلندی در شخصیت سازی یک افسر اصولگرای جنوبی داشته تا رضا کیانیان که از آن تیپ آدمهای تلخ روشنفکر دور شده و خیلی خوب یک رییس پلیس بومی کمکحال شوتیها را درآورده. حتی نقش کوتاهی مهدی زمینپرداز هم کنشساز است و فرازی دیگر از شوتیگرافی را ارائه میدهد.
+ قهرمان داستان در همان نمای ابتدایی به درستی و خیلی موجز و بی ورّاجی معرفی می شود. سرباز جوانی که در آستانه گرفتن پایان خدمت است و سر پر شر وشوری دارد و وارد بازی تعقیب و گریز مرگباری با شوتی ها میشود. در این سکانس، هم با مختصات او و هم دیگر شخصیت اصلی فیلم که یک زن شوتی جوان است آشنا می شویم؛ آن هم کجا؟ در دل جاده! و در یک نبرد برای بقا!
+استفاده درست از بازیگران بومی جنوبی در نقشهای مکمل، باعث شده لحن جنوبی فیلم به درستی ادا شود. +در کنار آن استفاده از رگه های موسیقی بوشهری در تنظیم آهنگ، جلابخش کار بوده.
+تزریق خردهحادثه های مهیج داخل درام که بناست پس و پیش آدمهای داستان را برایمان شرح دهد. آدمهایی که اغلب در بد و خوب ماجرای شوتی، خود یا خانواده شان، درگیر هستند.
+جاه طلبی اولیه را ادامه میدهد و فیلمی که با تعقیب و گریز شروع شده را در پردههای دوم و سوم همچنان با طراحی و اجرای دقیق نماهای تعقیب و گریز امتداد میدهد و حتی دو خودروی اولیه را به پنج و شش خودرو میرساند و فیلمبرداری رئال را با سیجیآی و اِیآی و مهمتر دکوپاژ درست، ترکیب میکند و هیجان را بالا می برد.
+تقطیع اصولی صحنه های تعقیب و گریر ماشین ها در جاده نشان می دهد که می شود دوربین را از آپارتمان تنگ و تاریک شهر رها کرد و بردش به دل طبیعت و بیابان و داستان را قشنگ و درست برای مخاطب روایت کرد منتها باید قید سود کامل در تولید را زد و قدری هم خرج کرد.
+فیلم یوسف حاتمیکیا بیشتر از حرف، تصویرهای مناسب پرده عریض دارد. یوسف بعد از شکست فیلم قبلی به خوبی دریافته که سینما را نه ادا و اطوار بلکه تولید موثر ارتقا میدهد. همین است که سراغ محمدرضا منصوری رفته؛ تهیهکننده ای با سابقهی سالها مدیریت تولید که در تصویرسازی کمفروشی ندارد و همان طور که در «دسته دختران» تصاویری بدیع از جنگ را تولید کرده بود حالا در «اسکورت» سکانس هایی ماندنی از تعقیب و گریز جاده ای را به بهترین شکل ممکن ارائه داده.
-یادمان نرفته که حاتمیکیای پدر هم هرگاه با تهیهکنندهها و متخصصان تولید باتجربه نظیر منوچهر محمدی، مهدی کریمی، جمال ساداتیان و علی قائممقامی کار میکرد خروجی میشد فیلمهای دیدنی مثل «ارتفاع پست»، «آژانس شیشهای»، «چ» و «به رنگ ارغوان»! حاتمیکیای پسر هم فهمیده که فیلم مناسب پرده ی عریض، تهیهکنندهی مجرب میخواهد و محمدرضا منصوری هم در تولید کم نگذاشته.
-یکی از مهمترین جلوههای ایثار در سینمای ایران فیلم نیاز علیرضا داوودنژاد است که به غیر از اصل ایثار در ایثار به همنوع بی توجه به جنسیت- یونیک است. در «اسکورت» شروع ایثار از همان جنس است-کمک به تهیه ی داروی بیمار لاعلاج- ولی پس از آن پای جنسیت وسط میاید و عشق است که ایثار نهایی را شکل میدهد.
+نقطه عطف اول چپ کردن تراژیک مینی بوس بچه های دبستانی در جریان تعقیب پلیس و شوتی و نقطه عطف دوم نزدیکی پسر و دختر و درگیری یک ماجرای مهیج تازه؛ ماجرایی که حدس انتحار دونفره را میدهد اما با زیرکی از تلخی میکاهد و زن را آزاد میگذارد و مرد را فدایی! بی شعار زن زندگی آزادی، آن را صرف میکند!
+لحظات حسی خوبی میان دختر شوتی و پسر متمرد شکل میدهد ولی ملودرام را فدای اکشن جادهای نمیکند چون تجربهی ناکام قبلی باعث شده کارگردان بفهمد تلفیق متناسب اکت و حس است که راندمان را بالا میبرد.
+انتخاب درست سوژهی فراز و نشیب زندگی شوتیها و ریشه های اجتماعی آن، دستش را باز گذاشته که حرف دل مردم را هم بزند. اجرای مهیج درد با پهن کردن سوژهای بهروز است که نتیجه داده.
فیلم اسکورت
+بی کله گی شوتی هایی که درنهایت کار مردم را هر طور که شده راه میندازند، شبیه زیست بسیجی های مخلص شده. بالاخره آقازاده ی حاتمی کیا است و هر که را نشناسد جنس بسیجی های بی ادعای کمکحال مردم را میشناسد. بانوی شوتی محور داستان و سرباز متمردی که از نفرت به عشق میرسد هر دو کارراهاندازی بسیجی را صرف میکنند و ده برابر سیاستمداران مدعی، برکت دارند برای محرومان.
-سیمرغ؟
از فیلمبرداری و تدوین تا کارگردانی و بازیگری و حتی صدابرداری، شایسته تقدیر است! قطعا باید گزینه سیمرغ بهترین فیلم هم باشد!
دربارهی فیلم «نیمه شب»(به کارگردانی محمدحسین مهدویان): مناسب پخش در بخش شبانگاهی تلویزیون همشهری!/در خدمتِ چابکسازیِ دبیر فجر۴۴!؟
سینماروزان/محمد شاکری:
+خوشبختانه در ابتدا کمتر میلرزاند؛ اثرات کار در شبکه خانگی و با تختکشیان – ولی کمی بعدتر، به اصل خود رجوع میکند و هرچه جلوتر میرود باز آن لرزیدن ها پدیدار میشود.
-مشکل اول همان نمای اصلی اصابت موشک عملنکرده است که اجرایی ضعیف و عقب مانده دارد نتیجتا التهاب اصلی ایجاد نمیشود…التهاب اصلی که نباشد مجبورید شیارنگاری را تجربه کنید و بزنید به فرع بهجای اصل.
– از نظر زمانی در دل جنگ دوازده روزه میگذرد اما تنشزا نیست شاید چون خط داستانی زیادی رام و قابل پیش بینی است. هیچ بزنگاهی در کار نیست و بجایش مزه پرانی مردمان حول ماموران.
– تصویر فرهاد مهراد وسط خانه بمب خورده چه میکند؟ چقدر دمدستی، چقدر الکی، انگار نه انگار…
-دوربین را دنبال مامور کرده و مثل مستند از این سو به آن سو. لوکیشنهای بازمانده از جنگ هم باقی بوده و خیلی راحت همه را جمع کرده؛ در خدمت چابک سازی دبیر فجر۴۴؟
-احسان منصوری در نقش اصلی با گریمی که او را شبیه امیر نوروزی کرده با همان لحن عصبی و ناراحت که مثلا میخواهد کاریزما داشته باشد ولی ندارد چون روی دور تکرار الگوهای ثکراری سوار است؛
از بازیگران محکوم تا کارگردانش هم نقشهای مختلف را بازی میکنند. چابکسازی آقای دبیر را خیلی جدی گرفته!
-آن پیام دهی مسئول پارک که باید از مردم پذیرایی کنیم هم توجیهگر حمایت شهرداری؟ بابا چرا این قدر گل درشت، کمی انعطاف! بالاخره درخت گردو هم کار شما بوده دیگر…؟ پروپاگاندا عینهو تیتر یک های رسانهی شهرداری؟ مناسب پخش در بخش شبانگاهی تلویزیون همشهری!
-افغانی و کرد و ارمنی و شمالی و ترک و پرستار و پزشک و… همه را در پارک تحت مدیریت شهرداری به آرامش رسانده! عجب اغراقی! بعید است خود زاکانی هم چنین انتظاری داشته باشد. زاکانی با همان نوسازی ناوگان بیآرتی بهاندازه کافی جنم خود را نشان داد و بعید است نیازی به این مجیز داشته باشد.
فیلم نیمه شب
-به همه چیز هم باید تُک بزند؛ از جانباز جنگ که ازقضا در همان بیمارستان حوالی بمب، بستری است. تا یک پرستار شجاعدل که ازقضا در همان بیمارستان است که پدرش در اوج گرفتاری بهش زنگ میزند و میگوید: ادامه بده! بهت افتخار میکنم…
تا پیرزن ارمنی در حال رازونیاز در کلیسای مجاور بیمارستان که ازقضا پسرش ۴۵ سال پیش لب مرز، شهید شده!
تا پسر پارکورکار مثلا نماینده نسل زد که سهسوت هم متحول میشود و آداب رواداری میآموزد.
-طرف متخصص جمع کردن بمب عمل نکرده است؛ بعد دوسوم فیلم همه کاری میکند جز همان پیگیری بمب.
-شعار ؟
فراوان است؛
–دفعه آخرت باشه ایرانو به زبونت میاری؛ خطاب به افغانی خائن!
–یه بار بی عرضگی خودتو اعتراف کن؛ خطاب به مافوق ظاهرالصلاح!
–من تا تهش هستم؛ خطاب به نفوذی دشمن!
–اهدای پلاک ایران به نوزاد
— معرفی کتاب به سبک برنامه های شبکه چهار
-پرچم زینب روی بیمار سرطانی
-جرثقیل امدادخودرو با کاور تیوب لاستیکی باید بمب را جابجا کند؟ این قدر شأن ارگانهای درگیر را پایین نیاورید.
-وارد کردن سردسته امنیتی با گریم سعید جلیلی و تحقیر توسط مامور خنثای بمب؟ رد گم کنی است؟ میخواهید بگویید که راه زاکانی از جلیلی جداست؟ کوتاه بیایید…
-بازی الناز ملک! حتی نقش تیپیکال معتاد متجاهر را هم با ترس و لرز بازی میکند و همین است که نقش را عمیق نمیکند.
جوک؟
-صدای مهدویان پشت تلفن در نقش قوم و خویش پرستار که میگوید: ایران امنیت ندارد! پاشو بیا اینجا!
مشکل؟
شعاری بودن فیلمنامه و اغراق در شخصیت پردازی و شوخی گرفتن سوژهی جدی که روی آن دست گذاشته. انگار از روی دست چهل سال پیش حاتمی کیا رونویسی کرده…
فایده؟
–معلوم شدن عیار جماعتی که با ژست انتلکت، خود را رماننویس میدانند و در همین اولین تجربه سینمایی، عقبتر از سی سال پیش علی شاهحاتمی و «تعقیب سایهها» هستند.
دربارهی فیلم «پروانه»(ساخته ی محمد برزویی): معلّق!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
+تلاش برای حفظ استتیک تصویر و ورود با نماهایی رعب آور از بازجویی؛ تریلرهای روانشناختی کلاسیک را به یاد میآورد.
-هر چه جلوتر میرود بازیهای تصویری با دوربین و چرخشهای گاه و بیگاه افزایش می یابد و کار را تصنعی می نماید. بازی با رنگ و نور و کدر کردن همه جا و همه چیز و ماتیک سرخ زن اغواگر، تریلر نمیآفریند. تریلر ماجرای پرپیچ و مهیج میخواهد که اینجا نیست و معلق میماند.
+هرچقدر هومن برق نورد در نقش بازجو-پزشک درست درآمده، – انتخاب مهدی پاکدل اشتباه است و کاش یکی دیگر جای او بود. پاکدل زیادی تخت و تکراری است و همه جا سرد و بیروح؛ چه ابوطالبِ فیلم مجیدی باشد چه اینجا که مظنون است.
-گریم مهدی پاکدل با موی کوتاه، او را شبیه مانی حقیقی کرده و با کلاه گیس هم شبیه محمدرضا علیمردانی…نماهای بادگیر به تن در مرداب هم یادآور فیلمی که خودش ساخته بود-فردا-!
-معلق بین تریلر روانشناختی و درام جنایی؟
تریلر روانشناختی است ولی برای غافلگیر کردن، مخاطب سمت جنایی میرود و فیلم را با واکاوی یک جنایت شروع میکند و تا دوسوم میخواهد اصل ماجرا را مخفی میکند جهت ایجاد تعلیق ولی ساختار الکن روایت این حس سورپرایز را به مخاطب نمیدهد. الهمان هایی در فیلم وجود دارد که با کمی دقت میشد درام روانشناختی را القا کرد مثل نوع پوشش کاراکترها و روابط کاراکترها که از هیچ کدام در عمق بهره برداری نشده.
-داستان عشق مشترک به زن اغواگر مقتول و کشف معمای قتل، ایده بدی نیست برای یک تریلر منتها به غیر از تلاش برای زیباشناسانه کردن تصاویر، نه لحن روایی ملموس است و نه دیالوگ ها… بازی های مهدی پاکدل و مهدی علیمحمدی گرفتار تکلف.
فیلم پروانه
-فضاسازی و معرفی شخصیتها توفیقی ندارد و قدرت مانور کارگردان به خاطر انتخاب غلط بازیگر گرفته شده. شاید اگر یکی مثل حامد بهداد بهجای پاکدل قرار میگرفت، اوضاع بهمراتب بهتر بود.
-زندان داستان، جاهایی شبیه فاکس ریور و جاهایی مشابهِ آلکاتراز. درست است که آن سلول نمور با هالوژن زرد و سقف پلاسیده و ترک های دیوار، کارت پستال میسازد اما این کارت پستال چه دخلی دارد به آن هودی منگو ی تن پاکدل؟
-کدام زندان، دو زندانی مظنون در یک پرونده را در رختشورخانه و کارگاه زندان، کنار هم به کار میگیرد؟ مگر پرونده باز نیست؟ همه در خدمت آن گره گشایی نهایی؟ اینها که خودش، انتها را لو میدهد.
-سکانس پرتاب و مرگ آرمان زیاده کارتونی نشده؟
-آن گره گشایی انتهایی که طرف را مریض روانی توهمی کرده، یادآور شاتر آیلند یا همان لاکپشت-فیلم قبلی تهیهکننده- نیست؟؟
-دیالوگ ؟
کی گفته شک از مرگ بدتره؟؟
دربارهی فیلم «تقاطع نهایی»(ساخته سعید جلیلی): طناببازی با نوای مختاباد!
سینماروزان/احمد محمداسماعیلی:
-فیلم ظاهرا زنانه است اما کمترین رفتارشناسی زنانه ندارد. با نگاه مردان دهه چهل خواسته زنان این دوران را اسکن کند که زود هم به بن بست میخورد.گرچه خونسردی معشوقه ی مقتول که ته داستان را لو میدهد، منطقکی دارد اما بقیه چه؟ مابقی چرا دربرابر قتل این همه خونسردند؟
-انگار با تعدادی جانی بالفطره روبروییم که خیلی خونسرد آدم میکُشند و بعد درباره مثله کردنش حرف میزنند؟
– دوربین روی دست چرا؟ تنبلی تا کجا؟ حتی برای یک فیلم آپارتمانی لوباجت هم زورشان میاید ثبات تصویری ایجاد کنند؟ یا فکر کرده با قتل تصادفی و چرخاندن دوربین روبروی آدمها میتواند طناب هیچکاک را بیرون بکشد؟
-کل کل سیاوش چراغیپور و گیتی قاسمی تحت آواز شبانگاهان مختاباد، چقدر هماهنگ است با این کمدی ناخواستهای که ایجاد شده. با احترام به توانایی های چراغیپور؛ بازیگر مکمل در سینمای ایران آن قدر نایاب است که هر چه تیپ مثلا بامزه را به ایشان میدهند؟
-پریچهر قنبری در نقش همسر آقای قنبری خیانتکار مثلا مقتول- جاهایی شبیه نسیم ادبی است و جاهایی شبیه مهلقا باقری و در اغلب جاها، بیکنش. نقشی چنین که فروپاشی دفعتیاش عامل جنایت است چرا شناسنامه ندارد؟
فیلم تقاطع نهایی
-باگ؟ فراوان! یکی، عیال شوهر خائن هم ویلا دارد و هم خانه و باز درگیر قتل شوهر میشود. دیگری کارکرد کودکی که کفش جسد را پیدا میکند؛ چه برداشتی از این کاشت صورت میگیرد؟ هیچ.
ربط عروسی به لحظه انتقال جسد چیست؟ جهت ساخت تیزر تبلیغاتی هنگام اکران؟ با این بنیهی نحیف و اکران؟ کدام اکران؟
-اجرای نسنجیده ضربدر متن بیمقصد برابر است با خروجی بیتوفیق و ناکام در ارتباط مخاطب با فضای فیلم، شخصیت ها و کنشها. تلاش مردود در استفاده از کلیشه های رایج ژانر جنایی با انبوه بازیهای تصنعی و ضعیف.
-جوک؟
طرف ضربه مغزی شده و شوک قلبی میدهد…
تی کشیدن بعد از انتقال جسد؛ گلوله که نخورده بود تا زمین خونی شود!